پرنده های سمج!   

نمی فهمند که من عشق نمی فهمم

نمی فهمند که اصلا عشقی را باور ندارم

نمی فهمند که اصلا عشقی وجود ندارد

هر روز میایند توی حیات خلوت و دنبال ساختن لانه

تمام حیات خلوت پر از خورده چوب هایی شده که می آورند و می ریزند تا سر فرصت لانه شان را بسازند

تو این یک ماه، این بار پنجم ششم است که حیات خلوت را جارو می کنم

و بار پنجاهم و شصتم که باهاشان دعوا می کنم!

چه خه ...

برید ازینجا

برو ببینم بپر برو

خر نشو زن! عاخه به امید چی خودت را می بخشی و تنت را می فروشی؟

اسیر نشو

برو

از اینجا برو

از جلوی چشمهای من برو

لعنتی برو

شیرین بانویم هم آن شب توی خواب، همین را گفته بود به من که:

مامان من نمیام

مامان من رو نیار

مامان من خودمو می کشم

همینجا توی شکم تو

خونهایم را تو بالا بیار، اما منو به این دنیا نیار ...

.

دقیقا دو سال پیش بود که جلوی چشمم

خودش را کشت که به این دنیای لجنِ سراپا دروغ نیاید.

راحت شد. کاش من را هم راحت می کرد ...

لینک این نوشته
   این روزهای من ...   

1

این روزها

افکارم سقط می شوند

خود به خود

آرزوهایم

سقط می شوند

خود به خود

نمی دانم

شاید کروموزومها هم لج کرده اندو

کارشان را به خوبی انجام نمی دهند!

2

کودکی های من

در کنج افکارم

مدتهاست کناری نشسته و فقط نگاهم می کند

کودکی های من

شیرین بانویی است که

شیرینی نگاهش را به سختی می توان دید

شاید از بس که دویده خسته است

یا شاید هم

بخاطر کفشهای پاره اش

توی کوچه مسخره اش کرده باشند

کسی چه می داند!

شاید دست کودکانی

آرزوهای خودش را در حال خوردن

یا بر تن کودکانی دیگر

آرزوهایش را در حال کثیف شدن!

دیده باشد...

کودکی های من

آرزوی خواسته شدن دارند!

آرزوی دوست داشته شدن

آرزوی پدر و مادری که لبخند بزنندو

بخاطر گرسنگی اش

شرمنده نباشند

آرزوی معلمهایی که

نُهِشان

هشتِشان را توی دهانش بگذارد و ببلعد!

کودکی های من

فوتبالیستهای میلیاردرو

دیپلماتهای شیک پوش را

کودکی های من  

نمازخوان های دروغگو و

بی دین های راستگو را می خواهد چه کار؟!

کودکی ها من انگار

از چشمش افتاده ام!

هم من

و هم روزگار من!

3

حالا که سقط می کنم کودکم را

همین حالا که در آغوش امواج و اشعه های خطرناک

بغل به بغل می شوم!

می ترسم انقدر بغلی شوم که راه رفتن را فراموش کنم...

 

لینک این نوشته
   عاشق ِ معشوق ِ دیگری ...   

حال و هوای تو

هوایی ام می کند

گهگاه به تو فکر می کنم

صدات می کنم

حرف می زنم و

تو اما

نیستی ...

وقتی انقد کوچکیم

که عمق اندیشه مان

به با هم ماندن

قد نمیدهدو

عمر عشقمان

آتشفشانی ست که سرد شده

نمی دانم به کدام امید واهی

هنوز رویایت را می بینمو

از بهار تا حالا

به این انتظارم که یادی کنی از من ...

تو اما

از همان بچگی و جوانی هم

صبرت، صبر ایوب بودو

عشقت ...

حالا که دیگر عشقی نیست

پس کدام بهانه باید تو را

به کوچکترین یادی از من

وا دارد؟

رویاهای زنانگی ام را

با رفتنت دست نیافتنی کردیو

مرا

سردو خسته ...

سقط می کنم همه رویاهای با تو بودن را

دور می شوم از گذشته

از تو

از شب زمستانی پارکی بزرگ

و از شام مهتاب ...

کامنتهای عاشقی را می خوانم که در رویایش دستهای مرا محکم در دست گرفته

...

برای بار صدم بلاکش می کنم!

و به خودم فکر می کنم که توی دل تو

مدتهاست

بلاک شده ام!

این وسط

شب می شود

دیر می شود گاهی

چند ساعت است که توی رختخواب غلت می زنم!

صدای کلید در می آید

در باز می شود و حالا می توانم بر ترس تنهایی ام غلبه کنم

و با این اندیشه بخوابم که

دنیا مزخرف است

تو عاشق ِ معشوق دیگری هستی

و آن دیگری هم عاشق کسی دیگر ... 

و این داستان

ادامه دارد ...

لینک این نوشته
   از این به بعد می نویسم ...   

دسته دسته

رشته رشته

موهای سفید من، انقدر زیاده شده اند که دیگر رنگ کردن و نکردنش فرقی ندارد، به قول دوستی «خودشان برای خودشان های لایت اند!» های لایتی به گرانی عمر رفته و به ماندگاری سالهای مانده و به ارزش تمام شدن جوانی ...

دهه چهارم، حال و هوای خودش را دارد، بخصوص که به میانه اش راه کوتاهی مانده، وقتی فکر می کنی، باورت نمیشود که چقد بزرگ شده ای و حالا به تو جور دیگری نگاه می کنند...

(همیشه هم البته، سعی کرده ام حرف و نگاه مردم برایم بی تفاوت باشد ها، اما انگار هر چه بیشتر سعی می کنم، حساس تر می شوم)

گاهی فکر می کنم باید برگردم به روزهای شعر گفتن و خط خط و سطر سطر نوشتن، باید این کار «فرهنگی» مسخره را در این موسسه فزرتی رها کنم و بروم کنج خانه بنشینم، به فکر مقاله نوشتن و سفرو کتاب نوشتن ام باشم. شاید اصلا دیگر نمی توانم وارد این جامعه تبدار و دروغگو و چاپلوس و کثیف بشوم. دیگر خیلی خسته تر از آنچه فکر می کردم خواهم شد، شده ام، نه دیگر تحمل دیدن و شنیدن به اسم «دین» نان درآوردن برخی ها را ندارم.

- ما که همسن و سال شما بودیم، وزارتخانه می گرداندیم

خیلی ساده است، مملکت صاحاب نداشت که چارتا جوان 30-40 ساله بگردانندش، چون اکثر کار کشته و با تجربه ها را یا گردن زدید، یا فراری دادید و یا خانه نشین کردید...

حالا روی هم، وضوی چندباره می گیری می روی نماز می خوانی تا حق الله ات را انجام دهی و حق الناس، کماکان پشت درهای بسته اتاق تو، معطل اند ...

به هدفت رسیدی و ما را هم از این موسسه ی ... مستعفی کردی ... آخرش که چه؟ اصلا با خدا و قیامت و اخلاق ائمه و انسانیت و این جور پزها و مستمسک های نان آورت، کاری ندارم ... من می روم که خودم را داشته باشم، که خودم را گم نکنم به سن و سال تو که رسیدم ... من می روم چون از مادر، پدر یاد گرفته ام که دروغ نگویم، که چاپلوس نباشم، که به هر قیمتی، هر کاری نکنم، که حتی اگر قرار شد با آبرویم بازی کنند، خودم را آلوده دامن نکنم ... می روم چون شرفم برایم مهم است، می روم که جلوی نسل جوان ِ دانشجو، بیش از این بازیچه دست نباشم ...

حالا برو داد «انقلاب کردن و انقلابی» بودنت را سر بعدی ها بزن، تو بمان و دو دستی میزت را بچسب که نسل بعدی، مثل ما نیست و کارش را خوب بلد است چون دستپرورده خود ِ توست ... ما که نه چاپلوس بودیم، نه نان به نرخ روز خور، نه اهل مراوده و رابطه که بخواهیم کارمند-دانشجوهای جاسوس و دروغگویت را، پر و بال بدهیم، مایی که برای اخلاق و انسانیت و شرف آدمی دست و پا میزنیم، به درد تو نمی خوریم ... بمان و شعار «اصلاح طلب بودنت» را سر بده، ما رفتیم با همه مثبت و منفی مان خداحافظ

همه چیز ما «دل» مان بود که شکستی اش ... 

_____________________

پ.ن اول: آقا، خانم دین را بگذار کنار، اعتقادات تو به خودت مربوط است، والسلام! کارت را بکن، مردم معطل اند ... ملتی معطل است، مملکتی دارد عمرش تباه می شود ... به زودی تمام  می شوی ها!

پ.ن دوم: می چسبم به علاقه مندی هام :)

پ.ن سوم: از این به بعد می نویسم، به قول فامیل دور، راه رفتنی رو باید رفت، در ِ بستنی رو باید بست ... 

پ.ن چهارم: به قول آوینی شهید: یاد بگیر که در این سیاره رنج، صبورترین انسانها باشی ...

 

لینک این نوشته
   8‌ آبان بیاد قیصر   

شاید باید به این باورم برسانند و برسانم که

اصلا این دنیا ماندگار نیست و

دائم توی گوشم تکرارش می کنند ...

8 آبان که می شود،

از یکهفته قبلش دلم بال بال می زند و هی بغض می کنم

هی بغض توی چشمهام می پرد و توی گلومو

اصلا نمیدانم باید چه کار کنم!

وقتی یادم می آید که قیصر ِ من،

قیصری که در رویاهای من همیشه نهایت شعر بودو

همواره قاف عشق

حالا دیگر نیست

-که فقط خیالم راحت باشد که قیصر همین حوالی است-

دل شوره می گیرم.

برای ِ منی که سالهاست از شعر فاصله گرفته ام و انگار

جغرافیای زمان

هولم میدهد به روی پادگانه های آبرفتی پله به پله و

کم کم

به حضیض رودخانه نزدیکم می کند،

هنوز قیصر

در قاف قله قرار دارد 

و همانجا که عشق تمام می شود،

نام او آغاز می شود

...

پریروز (سه شنبه) گیج بودمو از صبح ذکر قیصر قیصر ِ دلم

مجال نفس را از میان بغضهای مکررم گرفته بود

تفال زدم به مجموعه اشعارش و گفتم

خدایا بحق پاکی قیصر، آرامم کن ...

شعری آمد که یکساعت گریستمش:

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه
چه سنگین !چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ !
سه شنبه
خدا کوه را آفرید
   
...

لینک این نوشته
   برگی از گذشته   

بیابان های تنهایی ام را می سپارم به باد، آنجا که شیرین بانو را سپردم به لحظه های ناب جبیرهای عاشق که له له گرمای تابستانی شان را به فراز و نشیب های بلندی های کویری می سپارند.

در این جغرافیای بی زمان و مکانی که راز پرهای سوخته ققنوس ها را می داند، در این لحظه از زندگی که عشق عشق عشق عشق مرا به هجوم وحشی خاطرات خسته جاری می سازد، پس از سالها، افکار دلکه بسته ام را از مالیخولیای روزمرگی می رهانم ... اکنونی که سالهاست نه عشق و نه شراب و نه شیرین بانو، هیچ کدام را نخواسته ام و نداسته ام ...

 

بت عیار- جاده روستای کویری طرود

                                                                                نوروز 1392

لینک این نوشته
   عجب صبری خدا دارد...   
عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق ِ بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروی  یکدِگر، ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...

 

اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم ِ عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پیمانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد...


اگر من جای او بودم،
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد...


اگر من جای او بودم،
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش از بهر ِ استغفار ِ این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحه ی، صد دانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد...


اگر من جای او بودم،
برای خاطر ِ تنها یکی مجنون ِ صحرا گرد ِ بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد...


اگر من جای او بودم .
بگِرد شمع ِ سوزان ِ دل ِ عشاق ِ سر گردان ،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد...

 

اگر من جای او بودم .
به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ،

ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش ِ این چرخ را
وارونه، بی صبرانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد...

 

اگر من جای او بودم،
که میدیدم مشوش عارف و عامی،

ز برق فتنۀ این علم ِ عالم سوز ِ مردم کُش ،
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد...

 

اگر من جای او بودم،

چرا من جای او باشم؟!
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تابِ تماشای  ِ  تمام  ِ  زشتکاریهای این مخلوق را دارد،
و گر نه من بجای او چو بودم ، یکنفس

کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه میکردم!

عجب صبری خدا دارد... عجب صبری خدا دارد...


                                          " رحیم معینی کرمانشاهی
"

 

لینک این نوشته
   قصه دختری با موهای ...   

نشسته لبه حوض خاطره هام

پاشو کرده توی آب و

واسه ماهیای قرمز کوچیک قصه میگه

ماهیا دور انگشتای پاش حلقه زدن و هر از گاهی

پاهاشُ یواشکی میبوسن!

نشسته و قصه میگه

قصه دختری رو که

روزی تصمیم گرفت موهاشو بلند کنه

اما از اون روز هر چی منتظر شد

موهاش بلند نشد که نشد!

دختری که

آرزو داشت دختری داشته باشه و اسمشو "شیرین بانو" بزاره ...

دختری که

همیشه از غمهای زندگیش گفته و

بیشتر از 9 ساله که خودشو "ر ا ی ع ت ب" میشناسه

دختری که

یه روزی با لباس سفید رفت توی خونه یه مردی و

همیشه فک میکرد یه روزیَم با لباس سفید از اونجا میبرنش بیرون

اما موهاش هیچ موقه بلند نشد!

لینک این نوشته
       

کنار تنهایی یه جشن رویایی با گریه میگیرم
به جای کیک این بار رو میز یه مشت قرصه
درست به تلخیه روزای تقدیرم
چراغا خاموشن مثه دلِ تنگم هیچ شمعی روشن نیس
هیچ
کس به جز یادت که پیش چشمامه امشب رو با من نیس
 

میسوزم و سردم می لرزم و داغم چه حال زیبایی
با گریه میخندم به ریش احساسم چقد تماشایی
 

شبیه یه آهم شبیه یه حسرت 
که جا گرفتم رو لبای هر ساعت
هر لحظه یه درده یه زخمه رو قلبمیه تیغه که باید فرو  شه تو قلبم ...

نه مست مشروبم نه گیج این عشقم افسرده و منگم

با دنیا لج کردم ببین با تقدیرم چجوری میجنگم

تولدم امشب کنار تنهایی چه جشن گرمی بود

از بس که باریدم با گریه خندیدم به صب رسیدم زود ...

لینک این نوشته
   نگفتمت ...   

نگفتمت تنها مرو شب در کمین نشسته
سیمای آن آزاده را غم بر جبین نشسته
نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید
که رنگ غم بر قامت این سرزمین نشسته
نگفتمت که ظلمت بر جاده‌ها نشسته
صد پیچ کاروان‌کُش تا شهر ما نشسته
رفتی و به راه مانده‌ای در شب سیاه مانده‌ای
رفتی و به راه مانده‌ای در شب سیاه مانده‌ای

لینک این نوشته
   حرف!   

چایِ سرد

کامهای تلخ از سیگار

شکلات های دارک!

لبخندهای ماسکی!

آرزوهای دورو دراز و

خیالهای ژولیده و ماستیده!

من

عیارِ بی عیار!

تیغ های تازه! دردهای جدیدِ کهنه! هی سرپوش و هی سرپوش! بالاخره یک جایی باید این همه را بالا بیاورم. این همه بغض فرو خورده را... روزگاری نازنین شیرین بانویی بود، اما حالا به جز من و بالشتی 30 ساله، به جز من و تارهای سپید مضاعف شده، به جز من و یه سوم، عمرِ رفته! به جز من های گیج در منی که در آیینه روحم هزارتایی می شوند و دیگر نمیتوانم بشمارمِشان ... گفتم روح! آره همون خسته و درمونده ای رو منظورمه که خیلی زجرش دادم! در روزگاری که مهتابِ خاموشی بودم که جز تاریکی چیزی در من وجود نداشت. آره این شاخه به اون شاخه، دارم می ترکم. خفه شو بزار زِرَمو بزنم شاید یه کمی خالی شدم! خفه شو گفتم... انقدر این من های من دارن داد و بیداد می کنن که صدای خودمو نمیشنوم. نمیزارن حرف بزنم. دِ لامصب می گم خفه شو خفه شو ...

دود میکنم حرفها را، بغض می کنم دردها را و شاید اگر عشق های ماسیده خیابانی و اینترنتی در نسل ما هلول نکرده بود و جسارت گناه در ما شعله نمی کشید، نمیشدیم نسل سوخته! نمیشدیم خاطره های دود شده در کامهای تلخ سیگار و اشکهای نریخته و شعرهای خشکیده در روحهایی که جز وخامت اوضاع، چیز دیگری نمی دیدند! شاید اگر شیرین بانوهای پاک، در قصه هایمان حکم پری دریایی و مریم مقدس را بازی نمی کردند، خودمان می شدیم مصداق باکره های مقدس و پولهایمان حرامِ تماسها و پیامهای آنچنانی و اینچنانی نمیشد...

من چقدر وبلاگ را دوست دارم. نه ترس از نوتیفیکیشن بچه های فامیل را داری، نه انتظار فرند رئوست های شناخته و بی علاقگی نسبت به اکسپت آنها! خودتی و دفتر خاطراتی که سالهاست نه کسی میخواندَش نه کسی هست که نویسنده اش را بشناسد تا از ترس دانستن حرفهای همیشه نگفته ات در طول این زندگی لعنتی ... ای لعنت به این طول زندگی که باعث شد عرضش را فراموش کنم!

آقا اصلا من غلط کردم، چیز زیادی خوردم، چرا نمی شکنه این بغض داره خفم می کنه پدر سگ! چرا نمیشکنه؟ اصلا ما مالِ هم نبودیم. چرا خودمان را به هم قالب کردیم تا حالا مغلوب باشیم؟ ای کاش زمان را میشد برگرداند، ای کاش این لامصب را میشد یه کاریش کرد وقتی که دیگر خدا هم فراموشمان کرده و غرق در تاریکیِ شبهای بی مهتاب شده ایم. گاهی باید حرف را زد. هرچند تلخ اما بی مهابا باید فقط گفت. بیا نقطه سر خط زندگیمان بگذاریم. آقا شما راه خودت، ما هم راه خودمان. منظورم از ما، من و این بلاگ بدبختِ بی صاحاب است. می خوام برگردم به خانه پدری، به همان سالها که من وخواهر کنار هم بودیم و ترس از رخوت شب ها جانم را می کاهید و لابه لای دفترهای شعرم وول می خوردم و با کلی عشق تا ساعت 2 شب، رادیو پیام گوش میدادم و الهام می گرفتم برای شعرهام. می خوام برگردم به خانه پدری به همان سالها که مادر ا سکته کرد (از رنجِ من شاید) و من ناخنهای بلندم را در اوج نوجوانی با غیض کوتاه می کردم و به خودم فحش می دادم که چرا بلندشان کردم تا مادر از غصه سکته کند. یا چرا بی چادر رفتم بیرون تا بابا ببیند و رنج سالهای زندان شاه را برباد رفته ببیند. دلم می خواد برگردم به خانه پدری. همانجا که شب نشده باید به خانه برمیگشتم و دوست نداشتم اما مجبور بودم برگردم. دلم آن اجبارها را میخواهد. دلم میخواد برگردم به خانه پدری همانجا که منبع آرامش نبود برام تو سالهای نوجونی اما الان می فهمم که آرامش آن سالهای یعنی چه. می خوام برگردم به خانه پدری همانجایی که پدر پس از ساعتها گچِ کلاس خوردن بر می گشت و با کیفِ سنگینش یک دنیا محبت و شادی و امنیت به خانه می آورد. همانجا که مادر بی دریغ برایمان می پُخت و می پُخت و سرِ سجاده اش هر شب و هر روز دعایمان می کرد. همانجا که مثلا رگ دستم را بریدم و بین دو نمازش نشانش دادم تا مثلا غصه بخورد و نگرانم باشد تا مثلا جلب توجه کرده باشم ... به جای بریدگی نگاه می کنم و دلم میخواهد با دندانم بِکَنَمَش ...

ای خدا من چقدر آغوش بی دغدغه مرگ را طلب می کنم. من چقدر آغوش بی دغدغه مرگ را طلب می کنم. حالا که دارم اشکهام را با دامن قرمزم پاک می کنم و به لکه های خیسش نگاه می کنم و به این همه تنهایی ... مثلا پوزخند ... نه نمی زنم!

شیرین بانو بانو بانو کوچکِ بی منتِ من! کاش می توانستم آرزو کنمَت اما چه سود که مادر خوبی نخواهم بود. بگذار بالش تنهاییهام را بغل کنم و سعی کنم بخوابم ...

بگذار بخوابم بانو تا به تو فکر نکنم! بگذار بخوابم تا دیگر زر زر نکنم و این روحِ بیچاره را این همه عذاب ندهم.

لینک این نوشته
   آلوده به شهر   

سبو بشکسته و پیمانه ریخته

آلوده شده ام به تکرار

به صبح را به شب رساندن های عادت وار و

شب را به صبح رساندن های خواب آلود !

وارونه حرف نمی زنم

وقتی می بینم سالگرد نمی دانم چندم این وبلاگ غبار گرفته

گذشته و من ...

فراموشش کرده ام!

روزی در روستایی قدم می زدم، آن همه اکسیژن معطری که از در و دیوار بر من خالصانه هدیه می شد، یادم انداخت که بدجوری به شهر آلوده ایم... آلوده ... گوشها کر، چشمها کور، دستها کوتاه و اصلا خرمای نخیل را نمیبینیم که ... خدایا بر ما ببخشای این همه جهل و حماقت را ...

لینک این نوشته
   ده سال (کمی هم بیشتر شاید)   

تا بود هیچ نبود و

تا نبود من بودم

و زنی که درونم لحظه های بی در و پیکری را سپری می کرد و شاید هم

لحظه ها او را

ده سال  (کمی هم بیشتر شاید) گذشت ...

خیلی سریع و زود

از آن اتفاق تلخ لعنتی که

زن درونم را مانند کودکی بی سرپناه و رنجور

می گریاند و از هم می گسلد

 از همه آنچه که هیچ کس

هرگز نه فهمید و نه خواهد فهمید

دور و دیر

دیر و دور

عمر به قول خواجه شیراز

همچو آفتاب تموز می گذرد و ...

من می مانم و حسرت و گاهگاهی

ای کاش و اندکی هم هی هی ...

اما هر چه آه و افسوس حرام کردم نشد آنچه باید ...

هی ...

لینک این نوشته
       

... نفس هایم از پس خاطرات گذشته ای که پاییزهای آن سالها را یادم می آورد، هو هو کنان از درون سینه بیرون میریز انگار بغضهای دیرهنگامم را... ای کاش پاییز را یارای ماندن بود تا فصلی می شد برای همیشه تاریخ ...

لینک این نوشته
   به یاد 19 تیرماه 1388   

مستانه ات باشم یا نباشم

فرقی نمی کند

که «عشق کوچک ما»

ساده است و بس

و برای در کنار «تو» بودن

تنها بهانه

احساسی است که

در بیکرانه آسمان حضورت

گل افشانی می کند ...

دو سال گذشت ...

باشی یا نباشی

هر لحظه در کنار من

فرقی نمی کند

که دلم از آنِ «تو»ست مهربان من

دومین سالگر ازدواجمان

نوشت باد ...

لینک این نوشته
   قاف عشق تا قاف طلاق   

از قاف عشق

تا قاف طلاق

یک حرف بیشتر

فاصله بود

از سه حرف عشق تا

چهار حرف طلاق!

از منی که من بودمو

از تویی که تو

و فاصله ای که همیشه بین من ِ بی فاصله و

ت و یِ با فاصله بود.

از میم تا نون «من ِ» بی فاصله

از ت تا واو «تو» و فاصله های طولانی ...

مرور که میکنم حروف الفبا مشکلی نداشتند:

ت ث جیم چ ح خ!

و داد از این دال

که دیگر رمقی تا وای ِ واو نماند!

حرفی دیگر بین ما نمانده بود و

پایان الفبا، پایان ما بود.

لینک این نوشته
   حرفهایی که نفهمید   

روزگار دختران مجرد ...

شبهای دختران (!) متاهل!

و زندگی مردانه پسران سبیلدار!

می گذرد/

از من تا من

و از تو تا تو

راهی است دراز

به درازای تاریخی که هرگز

گوشهای تو آن را نخواهد شنید

و به جز نوک دماغت

که "آن" را بحث می پنداری اش

نام دیگری نخواهد داشت/

فردا می شود اما ...

گاهی دیروُ

گاهی دور ...

 

 

لینک این نوشته
   نوروز 86   

این روزها

  گناه 

        سراغم را می گیرد

            وقتی زن های بابا را می شمرم!

وقتی

  نی نی کوچولو را قورت می دهم

        که مادرم نفهمد و

            بعد گریه می کنم ...

                                     فراموش./

وقتی

فکر می کنم چقدر ما آدمها

       موشهای فراموش کاری هستیم!

وقتی

خاطره اش را

      می گذارم لای قایق کاغذی و

              به‌ آب می سپارمش

                           ...

وقتی

هجوم خاطره ها باز توی کلاف سردرگم ذهنم

       اود می کند و وول می خورند و

                آن وقت

                            چیزی در رگهام

                                    سیاه می شود و

                                                  در نبضم کند!

حالا

پایم، قلم می شود انگار

    و نوشته هاش

        قدم قدم، کلمه به کلمه

                 صفحات سیاه روحم را سپید می کنند!

 

لینک این نوشته
   با یادی از دکتر شهید، علی شریعتی ...   
سلام...
 آنچه تو را در راه ایمان ضعیف میکند،
 آنچه تو را در "رفتن"به "ماندن" میخواند ،
آنچه تو را در راه "مسئولیت" به تردید می افکند،
 آنچه تو را به خود بسته و نگه داشته است،
آنچه دلبستگی اش نمیگذارد تا "پیام " را بشنوی ،تا حقیقت را اعتراف کنی ،
آنچه تو را به "فرار" می خواند ،
آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه میکشاند ، و عشق به او
کور و کرت میکند،
ابراهیمیت و ضعف اسماعیلیت تو را بازیچه ابلیس میسازد ،
... 
در زندگی ات تنها یک چیز است که برای بدست آوردنش از بلندی فرود می آیی و برای از دست ندادنش همه دست آورد های ابراهیم وارت را از دست میدهی ، او اسماعیل توست ، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد ،یا یک شی ء ،یا یک حالت ،یا یک وضع ، و حتی یک نقطه ضعف !!!اما اسماعیل ابراهیم پسرش بود ....من فقط میتوانم نشانه هایش را به تو بگویم ...
لینک این نوشته
   بدون شرح!   

عارفی گوید:

پاسخ چهار نفر مراسخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا می­داند که فردا حال ما چه خواهد بود...

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می­رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تانیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده­ ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغیدر دست داشت. گفتم این روشنایی را از کجا آورده­ای؟ کودک شعله را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و سپس گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجارفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می­کرد گفتم: اول رویت را بپوشان  بعد با من حرف بزن .گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده­ ام که از خود خبرم نیست .تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

سالگرد این وبلاگ هم گذشت ... سالگرد چندم بود؟!


لینک این نوشته
   افسوس!   

برای نوشتن انگار پیر شده ام!

اندک زمانی نیست که گول حرفهای بیهوده وارم را می خورم

که به قول دوستی قدیمی "غرق تکرار" شده اند!

خیلی وقت است، خیلی وقت ...

غزل های آن چنان و این چنانی من

لای ورق های پوسیده سالهای از دست رفته

از دست رفتند

تا ندانسته باشم با کدام قلم "عشق" را نوشتم

تا ندانسته باشم با کدام دل "عاشق" شدم و

خیلی وقت باشد که یادم رفته باشد کدامین شمع در درونم سوسو می زد که

به ناگاه

تو آمدی و جانم را آتش زدی انگار!

پرت و پلا می گویم می دانم.

دیر زمانیست که مهمل می بافم،

به یاد ترانه های رنگ رنگی

که شب شعر آن سالها می خواندم و

"سید مهدی سجادی"

احسنت احسنت می گفت.

شاید برای افسوس خوردن دیگر خیلی دیر شده باشد

اما

انگار از این لعنتی سیر نمی شوم ...

می گذرد.

صدای پات می آید!

جمع می کنم بساط وبلاگ را

تا مثلا تو ندانسته باشی که درون این دختر ... نه زن به ظاهر دعوایی ِ پر از داد و بی داد

چه موجود خفه دلمه بسته ای

نهفته است!

___________

. همان داستان قدیمی را یادآور می شم: گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره. دارم دونه به دونه به حرفهایی که بارها بهم می گفتن می رسم. ای آدمیزاد!


لینک این نوشته
   غوغا ("شیرین بانو"ی 31)   

دیوانه بودم نه؟! خیال می کردم بابای «تو» باید کنار من راه برود، کنار من بنشیند، با من غذا بخورد، حرف بزند، بیاید، برود، بخندد، داد بزند، وقتی می رنجم بغلم کند، اشکهام را پاک کند ... نه نه قرار نبوده و نیست «بابا»ی تو این دنیایی باشد، مرا که چه ساده فریب حرفهای قشنگ گاه و بیگاه را می خورم. چه ساده ام همچنان و چه ...

سیگارهای پشت سر هم را دود می کنم، آخ «شیرین بانوی اناری» من، می دانی چند وقت است با «تو» حرف نزده ام؟ می دانی چقدر تشنه «مژگان سیاهت» هستم؟ می دانی چقدر منتظر دیدن صورت نازت هستم؟ هیچ می دانی از شدت دلتنگی «تو» برایت مضطرب شده ام!‌درست مثل دختربچه هایی که عاشق قاصدک های نازنازی می شوند، «نازنازی مادر» فدای «لبهای نازت» بشوم تنها کس مادر!

در دلم غوغایی است عزیز مادر، در این دل بیدل! در این جای خالی ای که قدیم ها اسمش دل بود و حالا دیگر هیچی نیست و من از روی عادت می گویمش: «دل» غوغایی است! فریادهای بی مهابای سکوت و گسی تنهایی های دلسردی که همیشه همراه و تنها یار این مادر خاموش اند،‌ تنها یار این «مهتاب خاموش»! اند! غوغایی به پا کرده دیدنی! از همانهایی که نامردان روزگار آرزویش را دارند که بنشینند و نگاهم کنند و به این حال نذار بخندند و با نگاهشان، روحم را تکه تکه کنند! عزیز دل مادر! نمی خواهم بعد این همه وقت حرفهای تلخ بزنم. اصلا دوست ندارم که برنجانمت. اصلا ولش کن بی خیال من و این حال و روزگار تلخی که هرگز از روی پیشانی ام پاک نخواهد شد. اصلا بگذار تمام درد دل هام را در همین جای خالی (!) خفه کنم و فقط به «چشمهات» نگاه کنم و اشک بریزم «گل ناز مادر»،‌ بگذار اشک بریزم. همین ...


لینک این نوشته
   معارجی به سال 61 هجری!   

نوشتن های گاه  بیگاه این عیار بی عیار هم، به تمامی بی "ع ی ا ر" شده اند! روزگاری که عشق، جولانگاه بی سر و پایان شود، روزگاری که عشق را در کنار تیرک راه بند تازیانه بزنند و بر در گاه عصیان انسان، سنگسار کنند، روزگاری که حرف، باد هوا باشد و یاد پستی و لامروتی، روزگاری که از عشق تنها، سه حرف سرد باقی مانده باشد و این سه حرف هم خود، رمقی برای نفس کشیدن نداشته باشد، دیگر این عیّار بی ع ی ا ر، همان بهتر که دم فرو بندد و حرفهای داشته و نداشته را در کنج نمور تنهایی خود، فرو خورد.

روزگاری که حداقل ترین حق انسان خسته از زور و استبداد، باید در تنگنای میله های سرد و حصارهای آهنین زورگویان بسته شود، (به خیال اینکه قلم را خفه و نفس را زندانی) روزگار من و توست، خواهرم برادرم! روزگاری که از "انسان" تنها نامی باقی مانده و حلاج های از جان گذشته، این انسانیت فراموش شده را فریاد می کنند، چه باک که در این زمانه ریا و زور و تزویر، محکوم به فتنه شوند و مسیح وار، مصلوب.

با خودم می اندیشیدم که زمانه، زمانه "علی" است و شاید بسی دشوارتر، زمانه، زمانه حسین است که با نام جدش، او را مسله می کنند و برادرش را محکوم و خواهرش را حجاب از سر بر می کنند. عجیب هم نیست که هر آنکس که وجدان دارد، انسانیت را حس می کند، شرف و آبرو دارد، به حمایت از خواهر و برادر حسین و مظلومیت همگیشان، علم  و قلم بر می دارد و  ردای مرگ در راه حق و حقیقت می پوشد و چه باک که کشته شود! روزگار همان است که آوینی شهید از پیش، درباره اش گفته بود: جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. پروانه‌های عاشق ِ نور، بال در نفس گل‌هایی می‌گشایند که بر کرانه سبز این چشمه‌ها رسته‌اند. و نور در این عالم، هر چه هست، از آن نورالانوار تابیده است که ظاهرتر و پنهان‌تر از او نیست. و مگر جز پروانگان که پروای سوختن ندارند، دیگران را نیز این شایستگی هست که معرفت نور را به جان بیازمایند؟ و مگر برای آنان که لذت این سوختن را چشیده‌اند، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی چیزی هست؟

آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد و مؤ‌انسان حقیقت آنانند که ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

جنگ بر پا شد تا مردترین مردان، در حسرت قافله‌ی کربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ۶١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود: "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام"

و سخن کوتاه می کنم با دعایی از شریعتی عزیز که خوش گفت: خداوندا به مردان ما شعور و به زنان ما شرف، به جوانان ما عقیده و به پیران ما نیز عقیده، به تمامی ما آگاهی، آزادی، اصالت و آزادگی عطا کن.


لینک این نوشته
   پاسخ سوال همیشگی من!   

باور نمی کنم، باور های غلطی را که با چشمان کاملا بازم دیدم

باور نمی کنم آنچه که هیچ عقل سلیمی باور نمی کند،

آنچه ما دیدیم و شنیدیم در نهم دی ماه، پاسخی بود به تمامی گنگی ها و سوالات عجیبی که از دوران بچگی در ذهنم مانده بود: خوارج چگونه در زمان حیات حضرت علی به وجود آمدند؟ وقتی امام معصوم زنده بود، وقتی همه جریان غدیر را دیدند و شنیدند، وقتی اولین انسان ایمان آورنده به دین اسلام را همه می شناختند و آنوقت چنین کسی را می کشد فردی که شدت تحجد و نماز شبش، گوش فلک را کر کرده بود... وقی با خود علی اینچنین می کنند، با نواده گانش دیگر جای سوال نیست/ چرا در برابر حسین، مردم به این سادگی فریب سخنان عوام فریبانه ای را خوردند که حاضر شدند در برابر او شمشیر بکشند؟ چرا مردم نفهمیدند که قدرتی یزیدی در برابر فرزند پیغمبر قد علم کرده و می خواهد خون پاکش را به زمین بریزد؟ قرن هاست که سالگرد چنین وقایعی از یاد انسانهای آزاده نرفته و دنیایی را تحت تاثیر خود قرار می دهد. خداوندا به ما بصیرت ده، آگاهی ده، فهم ده...

 

لینک این نوشته
   گفتم این شرط آدمیت نیست/ مرغ تسبیح گوی و ما خاموش   

بعد از خواندن دفاعیات "ابولفضل قدیانی" دلی سیر گریستم. به یاد گذشته های تلخ و شیرین زندگی شخصی م و زندگی اجتماعی م که مثل هر کس دیگه ای که خاطره هاشو دوس داره و با به یادآوریش حال و اوضاعش برای دقایقی عوض میشه، یه حال عجیبی بهم دس داد. نمی دونم چرا ناخودآگاه به یاد شعر معروف "اجاق سرد" شاعر بزرگ و دوستداشتنی "نیما یوشیج" افتادم:

مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز
طرح تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی

روز شیرینم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی.


دقایقی به همین منوال گذشت... وبلاگهایی خوندم از جنسی که در جغرافیای زمان و مکان نمی گنجد و یا شاید حرفهایی داشت از جنس نگفتن از همانهایی که به قول دکتر، از جنس اندیشه ماورایی ست ... نمی دونم چه طور توصیف کنم ولی هر چی بود احساس کردم در دلم غوغایی به پا شد و بعد از فراسوی زمان جایی شبیه به ناخودآگاه، الهام، وحی چه می دونم، اما مطمئنم کسی با صدایی رسا توی گوشم زمزمه کرد: ... این شرط آدمیت نیست، مرغ تسبیح گوی و من خاموش ...

ادامه دارد ...

لینک این نوشته
   الخیر فی امان الله   

 

 

تمام شد

 

 

بعون الله الملک الاعلی

 

این عیّار بی عیار به قول "شریعتی بزرگ" قادر نبود خود را بالا ببرد، همانند سیب هم نشد تا با افتادنش اندیشه‌ای را بالا برد. تنها حلالیت می طلبد و بس./

 

 

لینک این نوشته