حرف!   

چایِ سرد

کامهای تلخ از سیگار

شکلات های دارک!

لبخندهای ماسکی!

آرزوهای دورو دراز و

خیالهای ژولیده و ماستیده!

من

عیارِ بی عیار!

تیغ های تازه! دردهای جدیدِ کهنه! هی سرپوش و هی سرپوش! بالاخره یک جایی باید این همه را بالا بیاورم. این همه بغض فرو خورده را... روزگاری نازنین شیرین بانویی بود، اما حالا به جز من و بالشتی 30 ساله، به جز من و تارهای سپید مضاعف شده، به جز من و یه سوم، عمرِ رفته! به جز من های گیج در منی که در آیینه روحم هزارتایی می شوند و دیگر نمیتوانم بشمارمِشان ... گفتم روح! آره همون خسته و درمونده ای رو منظورمه که خیلی زجرش دادم! در روزگاری که مهتابِ خاموشی بودم که جز تاریکی چیزی در من وجود نداشت. آره این شاخه به اون شاخه، دارم می ترکم. خفه شو بزار زِرَمو بزنم شاید یه کمی خالی شدم! خفه شو گفتم... انقدر این من های من دارن داد و بیداد می کنن که صدای خودمو نمیشنوم. نمیزارن حرف بزنم. دِ لامصب می گم خفه شو خفه شو ...

دود میکنم حرفها را، بغض می کنم دردها را و شاید اگر عشق های ماسیده خیابانی و اینترنتی در نسل ما هلول نکرده بود و جسارت گناه در ما شعله نمی کشید، نمیشدیم نسل سوخته! نمیشدیم خاطره های دود شده در کامهای تلخ سیگار و اشکهای نریخته و شعرهای خشکیده در روحهایی که جز وخامت اوضاع، چیز دیگری نمی دیدند! شاید اگر شیرین بانوهای پاک، در قصه هایمان حکم پری دریایی و مریم مقدس را بازی نمی کردند، خودمان می شدیم مصداق باکره های مقدس و پولهایمان حرامِ تماسها و پیامهای آنچنانی و اینچنانی نمیشد...

من چقدر وبلاگ را دوست دارم. نه ترس از نوتیفیکیشن بچه های فامیل را داری، نه انتظار فرند رئوست های شناخته و بی علاقگی نسبت به اکسپت آنها! خودتی و دفتر خاطراتی که سالهاست نه کسی میخواندَش نه کسی هست که نویسنده اش را بشناسد تا از ترس دانستن حرفهای همیشه نگفته ات در طول این زندگی لعنتی ... ای لعنت به این طول زندگی که باعث شد عرضش را فراموش کنم!

آقا اصلا من غلط کردم، چیز زیادی خوردم، چرا نمی شکنه این بغض داره خفم می کنه پدر سگ! چرا نمیشکنه؟ اصلا ما مالِ هم نبودیم. چرا خودمان را به هم قالب کردیم تا حالا مغلوب باشیم؟ ای کاش زمان را میشد برگرداند، ای کاش این لامصب را میشد یه کاریش کرد وقتی که دیگر خدا هم فراموشمان کرده و غرق در تاریکیِ شبهای بی مهتاب شده ایم. گاهی باید حرف را زد. هرچند تلخ اما بی مهابا باید فقط گفت. بیا نقطه سر خط زندگیمان بگذاریم. آقا شما راه خودت، ما هم راه خودمان. منظورم از ما، من و این بلاگ بدبختِ بی صاحاب است. می خوام برگردم به خانه پدری، به همان سالها که من وخواهر کنار هم بودیم و ترس از رخوت شب ها جانم را می کاهید و لابه لای دفترهای شعرم وول می خوردم و با کلی عشق تا ساعت 2 شب، رادیو پیام گوش میدادم و الهام می گرفتم برای شعرهام. می خوام برگردم به خانه پدری به همان سالها که مادر ا سکته کرد (از رنجِ من شاید) و من ناخنهای بلندم را در اوج نوجوانی با غیض کوتاه می کردم و به خودم فحش می دادم که چرا بلندشان کردم تا مادر از غصه سکته کند. یا چرا بی چادر رفتم بیرون تا بابا ببیند و رنج سالهای زندان شاه را برباد رفته ببیند. دلم می خواد برگردم به خانه پدری. همانجا که شب نشده باید به خانه برمیگشتم و دوست نداشتم اما مجبور بودم برگردم. دلم آن اجبارها را میخواهد. دلم میخواد برگردم به خانه پدری همانجا که منبع آرامش نبود برام تو سالهای نوجونی اما الان می فهمم که آرامش آن سالهای یعنی چه. می خوام برگردم به خانه پدری همانجایی که پدر پس از ساعتها گچِ کلاس خوردن بر می گشت و با کیفِ سنگینش یک دنیا محبت و شادی و امنیت به خانه می آورد. همانجا که مادر بی دریغ برایمان می پُخت و می پُخت و سرِ سجاده اش هر شب و هر روز دعایمان می کرد. همانجا که مثلا رگ دستم را بریدم و بین دو نمازش نشانش دادم تا مثلا غصه بخورد و نگرانم باشد تا مثلا جلب توجه کرده باشم ... به جای بریدگی نگاه می کنم و دلم میخواهد با دندانم بِکَنَمَش ...

ای خدا من چقدر آغوش بی دغدغه مرگ را طلب می کنم. من چقدر آغوش بی دغدغه مرگ را طلب می کنم. حالا که دارم اشکهام را با دامن قرمزم پاک می کنم و به لکه های خیسش نگاه می کنم و به این همه تنهایی ... مثلا پوزخند ... نه نمی زنم!

شیرین بانو بانو بانو کوچکِ بی منتِ من! کاش می توانستم آرزو کنمَت اما چه سود که مادر خوبی نخواهم بود. بگذار بالش تنهاییهام را بغل کنم و سعی کنم بخوابم ...

بگذار بخوابم بانو تا به تو فکر نکنم! بگذار بخوابم تا دیگر زر زر نکنم و این روحِ بیچاره را این همه عذاب ندهم.

لینک این نوشته
   آلوده به شهر   

سبو بشکسته و پیمانه ریخته

آلوده شده ام به تکرار

به صبح را به شب رساندن های عادت وار و

شب را به صبح رساندن های خواب آلود !

وارونه حرف نمی زنم

وقتی می بینم سالگرد نمی دانم چندم این وبلاگ غبار گرفته

گذشته و من ...

فراموشش کرده ام!

روزی در روستایی قدم می زدم، آن همه اکسیژن معطری که از در و دیوار بر من خالصانه هدیه می شد، یادم انداخت که بدجوری به شهر آلوده ایم... آلوده ... گوشها کر، چشمها کور، دستها کوتاه و اصلا خرمای نخیل را نمیبینیم که ... خدایا بر ما ببخشای این همه جهل و حماقت را ...

لینک این نوشته
   ده سال (کمی هم بیشتر شاید)   

تا بود هیچ نبود و

تا نبود من بودم

و زنی که درونم لحظه های بی در و پیکری را سپری می کرد و شاید هم

لحظه ها او را

ده سال  (کمی هم بیشتر شاید) گذشت ...

خیلی سریع و زود

از آن اتفاق تلخ لعنتی که

زن درونم را مانند کودکی بی سرپناه و رنجور

می گریاند و از هم می گسلد

 از همه آنچه که هیچ کس

هرگز نه فهمید و نه خواهد فهمید

دور و دیر

دیر و دور

عمر به قول خواجه شیراز

همچو آفتاب تموز می گذرد و ...

من می مانم و حسرت و گاهگاهی

ای کاش و اندکی هم هی هی ...

اما هر چه آه و افسوس حرام کردم نشد آنچه باید ...

هی ...

لینک این نوشته
       

... نفس هایم از پس خاطرات گذشته ای که پاییزهای آن سالها را یادم می آورد، هو هو کنان از درون سینه بیرون میریز انگار بغضهای دیرهنگامم را... ای کاش پاییز را یارای ماندن بود تا فصلی می شد برای همیشه تاریخ ...

لینک این نوشته
   به یاد 19 تیرماه 1388   

مستانه ات باشم یا نباشم

فرقی نمی کند

که «عشق کوچک ما»

ساده است و بس

و برای در کنار «تو» بودن

تنها بهانه

احساسی است که

در بیکرانه آسمان حضورت

گل افشانی می کند ...

دو سال گذشت ...

باشی یا نباشی

هر لحظه در کنار من

فرقی نمی کند

که دلم از آنِ «تو»ست مهربان من

دومین سالگر ازدواجمان

نوشت باد ...

لینک این نوشته
   قاف عشق تا قاف طلاق   

از قاف عشق

تا قاف طلاق

یک حرف بیشتر

فاصله بود

از سه حرف عشق تا

چهار حرف طلاق!

از منی که من بودمو

از تویی که تو

و فاصله ای که همیشه بین من ِ بی فاصله و

ت و یِ با فاصله بود.

از میم تا نون «من ِ» بی فاصله

از ت تا واو «تو» و فاصله های طولانی ...

مرور که میکنم حروف الفبا مشکلی نداشتند:

ت ث جیم چ ح خ!

و داد از این دال

که دیگر رمقی تا وای ِ واو نماند!

حرفی دیگر بین ما نمانده بود و

پایان الفبا، پایان ما بود.

لینک این نوشته
   حرفهایی که نفهمید   

روزگار دختران مجرد ...

شبهای دختران (!) متاهل!

و زندگی مردانه پسران سبیلدار!

می گذرد/

از من تا من

و از تو تا تو

راهی است دراز

به درازای تاریخی که هرگز

گوشهای تو آن را نخواهد شنید

و به جز نوک دماغت

که "آن" را بحث می پنداری اش

نام دیگری نخواهد داشت/

فردا می شود اما ...

گاهی دیروُ

گاهی دور ...

 

 

لینک این نوشته
   نوروز 86   

این روزها

  گناه 

        سراغم را می گیرد

            وقتی زن های بابا را می شمرم!

وقتی

  نی نی کوچولو را قورت می دهم

        که مادرم نفهمد و

            بعد گریه می کنم ...

                                     فراموش./

وقتی

فکر می کنم چقدر ما آدمها

       موشهای فراموش کاری هستیم!

وقتی

خاطره اش را

      می گذارم لای قایق کاغذی و

              به‌ آب می سپارمش

                           ...

وقتی

هجوم خاطره ها باز توی کلاف سردرگم ذهنم

       اود می کند و وول می خورند و

                آن وقت

                            چیزی در رگهام

                                    سیاه می شود و

                                                  در نبضم کند!

حالا

پایم، قلم می شود انگار

    و نوشته هاش

        قدم قدم، کلمه به کلمه

                 صفحات سیاه روحم را سپید می کنند!

 

لینک این نوشته
   با یادی از دکتر شهید، علی شریعتی ...   
سلام...
 آنچه تو را در راه ایمان ضعیف میکند،
 آنچه تو را در "رفتن"به "ماندن" میخواند ،
آنچه تو را در راه "مسئولیت" به تردید می افکند،
 آنچه تو را به خود بسته و نگه داشته است،
آنچه دلبستگی اش نمیگذارد تا "پیام " را بشنوی ،تا حقیقت را اعتراف کنی ،
آنچه تو را به "فرار" می خواند ،
آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه میکشاند ، و عشق به او
کور و کرت میکند،
ابراهیمیت و ضعف اسماعیلیت تو را بازیچه ابلیس میسازد ،
... 
در زندگی ات تنها یک چیز است که برای بدست آوردنش از بلندی فرود می آیی و برای از دست ندادنش همه دست آورد های ابراهیم وارت را از دست میدهی ، او اسماعیل توست ، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد ،یا یک شی ء ،یا یک حالت ،یا یک وضع ، و حتی یک نقطه ضعف !!!اما اسماعیل ابراهیم پسرش بود ....من فقط میتوانم نشانه هایش را به تو بگویم ...
لینک این نوشته
   بدون شرح!   

عارفی گوید:

پاسخ چهار نفر مراسخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا می­داند که فردا حال ما چه خواهد بود...

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می­رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تانیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده­ ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغیدر دست داشت. گفتم این روشنایی را از کجا آورده­ای؟ کودک شعله را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و سپس گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجارفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می­کرد گفتم: اول رویت را بپوشان  بعد با من حرف بزن .گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده­ ام که از خود خبرم نیست .تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

سالگرد این وبلاگ هم گذشت ... سالگرد چندم بود؟!


لینک این نوشته
   افسوس!   

برای نوشتن انگار پیر شده ام!

اندک زمانی نیست که گول حرفهای بیهوده وارم را می خورم

که به قول دوستی قدیمی "غرق تکرار" شده اند!

خیلی وقت است، خیلی وقت ...

غزل های آن چنان و این چنانی من

لای ورق های پوسیده سالهای از دست رفته

از دست رفتند

تا ندانسته باشم با کدام قلم "عشق" را نوشتم

تا ندانسته باشم با کدام دل "عاشق" شدم و

خیلی وقت باشد که یادم رفته باشد کدامین شمع در درونم سوسو می زد که

به ناگاه

تو آمدی و جانم را آتش زدی انگار!

پرت و پلا می گویم می دانم.

دیر زمانیست که مهمل می بافم،

به یاد ترانه های رنگ رنگی

که شب شعر آن سالها می خواندم و

"سید مهدی سجادی"

احسنت احسنت می گفت.

شاید برای افسوس خوردن دیگر خیلی دیر شده باشد

اما

انگار از این لعنتی سیر نمی شوم ...

می گذرد.

صدای پات می آید!

جمع می کنم بساط وبلاگ را

تا مثلا تو ندانسته باشی که درون این دختر ... نه زن به ظاهر دعوایی ِ پر از داد و بی داد

چه موجود خفه دلمه بسته ای

نهفته است!

___________

. همان داستان قدیمی را یادآور می شم: گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره. دارم دونه به دونه به حرفهایی که بارها بهم می گفتن می رسم. ای آدمیزاد!


لینک این نوشته
   غوغا ("شیرین بانو"ی 31)   

دیوانه بودم نه؟! خیال می کردم بابای «تو» باید کنار من راه برود، کنار من بنشیند، با من غذا بخورد، حرف بزند، بیاید، برود، بخندد، داد بزند، وقتی می رنجم بغلم کند، اشکهام را پاک کند ... نه نه قرار نبوده و نیست «بابا»ی تو این دنیایی باشد، مرا که چه ساده فریب حرفهای قشنگ گاه و بیگاه را می خورم. چه ساده ام همچنان و چه ...

سیگارهای پشت سر هم را دود می کنم، آخ «شیرین بانوی اناری» من، می دانی چند وقت است با «تو» حرف نزده ام؟ می دانی چقدر تشنه «مژگان سیاهت» هستم؟ می دانی چقدر منتظر دیدن صورت نازت هستم؟ هیچ می دانی از شدت دلتنگی «تو» برایت مضطرب شده ام!‌درست مثل دختربچه هایی که عاشق قاصدک های نازنازی می شوند، «نازنازی مادر» فدای «لبهای نازت» بشوم تنها کس مادر!

در دلم غوغایی است عزیز مادر، در این دل بیدل! در این جای خالی ای که قدیم ها اسمش دل بود و حالا دیگر هیچی نیست و من از روی عادت می گویمش: «دل» غوغایی است! فریادهای بی مهابای سکوت و گسی تنهایی های دلسردی که همیشه همراه و تنها یار این مادر خاموش اند،‌ تنها یار این «مهتاب خاموش»! اند! غوغایی به پا کرده دیدنی! از همانهایی که نامردان روزگار آرزویش را دارند که بنشینند و نگاهم کنند و به این حال نذار بخندند و با نگاهشان، روحم را تکه تکه کنند! عزیز دل مادر! نمی خواهم بعد این همه وقت حرفهای تلخ بزنم. اصلا دوست ندارم که برنجانمت. اصلا ولش کن بی خیال من و این حال و روزگار تلخی که هرگز از روی پیشانی ام پاک نخواهد شد. اصلا بگذار تمام درد دل هام را در همین جای خالی (!) خفه کنم و فقط به «چشمهات» نگاه کنم و اشک بریزم «گل ناز مادر»،‌ بگذار اشک بریزم. همین ...


لینک این نوشته
   معارجی به سال 61 هجری!   

نوشتن های گاه  بیگاه این عیار بی عیار هم، به تمامی بی "ع ی ا ر" شده اند! روزگاری که عشق، جولانگاه بی سر و پایان شود، روزگاری که عشق را در کنار تیرک راه بند تازیانه بزنند و بر در گاه عصیان انسان، سنگسار کنند، روزگاری که حرف، باد هوا باشد و یاد پستی و لامروتی، روزگاری که از عشق تنها، سه حرف سرد باقی مانده باشد و این سه حرف هم خود، رمقی برای نفس کشیدن نداشته باشد، دیگر این عیّار بی ع ی ا ر، همان بهتر که دم فرو بندد و حرفهای داشته و نداشته را در کنج نمور تنهایی خود، فرو خورد.

روزگاری که حداقل ترین حق انسان خسته از زور و استبداد، باید در تنگنای میله های سرد و حصارهای آهنین زورگویان بسته شود، (به خیال اینکه قلم را خفه و نفس را زندانی) روزگار من و توست، خواهرم برادرم! روزگاری که از "انسان" تنها نامی باقی مانده و حلاج های از جان گذشته، این انسانیت فراموش شده را فریاد می کنند، چه باک که در این زمانه ریا و زور و تزویر، محکوم به فتنه شوند و مسیح وار، مصلوب.

با خودم می اندیشیدم که زمانه، زمانه "علی" است و شاید بسی دشوارتر، زمانه، زمانه حسین است که با نام جدش، او را مسله می کنند و برادرش را محکوم و خواهرش را حجاب از سر بر می کنند. عجیب هم نیست که هر آنکس که وجدان دارد، انسانیت را حس می کند، شرف و آبرو دارد، به حمایت از خواهر و برادر حسین و مظلومیت همگیشان، علم  و قلم بر می دارد و  ردای مرگ در راه حق و حقیقت می پوشد و چه باک که کشته شود! روزگار همان است که آوینی شهید از پیش، درباره اش گفته بود: جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. پروانه‌های عاشق ِ نور، بال در نفس گل‌هایی می‌گشایند که بر کرانه سبز این چشمه‌ها رسته‌اند. و نور در این عالم، هر چه هست، از آن نورالانوار تابیده است که ظاهرتر و پنهان‌تر از او نیست. و مگر جز پروانگان که پروای سوختن ندارند، دیگران را نیز این شایستگی هست که معرفت نور را به جان بیازمایند؟ و مگر برای آنان که لذت این سوختن را چشیده‌اند، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی چیزی هست؟

آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد و مؤ‌انسان حقیقت آنانند که ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

جنگ بر پا شد تا مردترین مردان، در حسرت قافله‌ی کربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ۶١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود: "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام"

و سخن کوتاه می کنم با دعایی از شریعتی عزیز که خوش گفت: خداوندا به مردان ما شعور و به زنان ما شرف، به جوانان ما عقیده و به پیران ما نیز عقیده، به تمامی ما آگاهی، آزادی، اصالت و آزادگی عطا کن.


لینک این نوشته
   پاسخ سوال همیشگی من!   

باور نمی کنم، باور های غلطی را که با چشمان کاملا بازم دیدم

باور نمی کنم آنچه که هیچ عقل سلیمی باور نمی کند،

آنچه ما دیدیم و شنیدیم در نهم دی ماه، پاسخی بود به تمامی گنگی ها و سوالات عجیبی که از دوران بچگی در ذهنم مانده بود: خوارج چگونه در زمان حیات حضرت علی به وجود آمدند؟ وقتی امام معصوم زنده بود، وقتی همه جریان غدیر را دیدند و شنیدند، وقتی اولین انسان ایمان آورنده به دین اسلام را همه می شناختند و آنوقت چنین کسی را می کشد فردی که شدت تحجد و نماز شبش، گوش فلک را کر کرده بود... وقی با خود علی اینچنین می کنند، با نواده گانش دیگر جای سوال نیست/ چرا در برابر حسین، مردم به این سادگی فریب سخنان عوام فریبانه ای را خوردند که حاضر شدند در برابر او شمشیر بکشند؟ چرا مردم نفهمیدند که قدرتی یزیدی در برابر فرزند پیغمبر قد علم کرده و می خواهد خون پاکش را به زمین بریزد؟ قرن هاست که سالگرد چنین وقایعی از یاد انسانهای آزاده نرفته و دنیایی را تحت تاثیر خود قرار می دهد. خداوندا به ما بصیرت ده، آگاهی ده، فهم ده...

 

لینک این نوشته
   گفتم این شرط آدمیت نیست/ مرغ تسبیح گوی و ما خاموش   

بعد از خواندن دفاعیات "ابولفضل قدیانی" دلی سیر گریستم. به یاد گذشته های تلخ و شیرین زندگی شخصی م و زندگی اجتماعی م که مثل هر کس دیگه ای که خاطره هاشو دوس داره و با به یادآوریش حال و اوضاعش برای دقایقی عوض میشه، یه حال عجیبی بهم دس داد. نمی دونم چرا ناخودآگاه به یاد شعر معروف "اجاق سرد" شاعر بزرگ و دوستداشتنی "نیما یوشیج" افتادم:

مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز
طرح تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی

روز شیرینم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی.


دقایقی به همین منوال گذشت... وبلاگهایی خوندم از جنسی که در جغرافیای زمان و مکان نمی گنجد و یا شاید حرفهایی داشت از جنس نگفتن از همانهایی که به قول دکتر، از جنس اندیشه ماورایی ست ... نمی دونم چه طور توصیف کنم ولی هر چی بود احساس کردم در دلم غوغایی به پا شد و بعد از فراسوی زمان جایی شبیه به ناخودآگاه، الهام، وحی چه می دونم، اما مطمئنم کسی با صدایی رسا توی گوشم زمزمه کرد: ... این شرط آدمیت نیست، مرغ تسبیح گوی و من خاموش ...

ادامه دارد ...

لینک این نوشته
   الخیر فی امان الله   

 

 

تمام شد

 

 

بعون الله الملک الاعلی

 

این عیّار بی عیار به قول "شریعتی بزرگ" قادر نبود خود را بالا ببرد، همانند سیب هم نشد تا با افتادنش اندیشه‌ای را بالا برد. تنها حلالیت می طلبد و بس./

 

 

لینک این نوشته
   این "من ِ" عوضی کاملا عوضی است!   

از بس که غم به سینه من بسته راه را

دیگر مجال آمد و شد نیست آه را

... گوش میدهم "هایده" را که خاطرات سالهای گذشته را در ذهنم مرور کند و به "شیرین بانو"یی بیندیشم، که چشم نداشتی حتی آن یکی برایم بماند: ("... تا بود، -: حرفات مال شعراته هوات غمه هوات بده سنگینه اِله بِله کوفته مرضه بعدشم: همیشه حرفات مال اونه، مالیه خیالات غمگینت، من تو زندگی تو چیم؟!") نه نه ... خوب می دانم چرا آن یکدانه هم در ذهنم مرد!

نشستم به گذشته ها فک می کنم و هی دود می کنم، دود می کنم، دود می کنم ... ته مانده خاطره هایی را که گه گاهی از این زندگی خشک و پر از "دوری" (که بهانه زیاد دارد برای توجیه کردنش،) مرا هل می دادند به دشتی پر از لاله و لاله وحشی، رز و خرزهره، چه می دانم خلاصه از علف هرزه بگیر و برو تا ... سرو قامتان (دیدار با لاله ها) اردوی مناطق جنگی (ترم دوم کارشناسی اسفند ٨٢ و اون واحد شهر ری کذایی دانشگا آزاد) انواع و اقسام گلها و گیاهان و من و یک دشت خاطره!

دور سوم آهنگ:

از بس که غم به سینه من بسته راه را

دیگر مجال آمد و شد نیست آه را

آخ "شیرین بانو" تنها تو مانده بودی که دیگر تو هم چند وقتی است گذاشتی ام و رفتی که جا فقط مال او باشد و بس و منی که دلم برایت پر می کشد و زبانی که لال شده! حالا اما‌ هیچ کس نمی فهمد چه بر سرم آمده که از داشتن تو هم متنفر شده ام!  

یک ۴ بهمن دیگر هم گذشت، (یا به روایت مادر صبح علی الطلوع پنجم) یک سال موی سپید بیشتر، دیگر کم کم خم پیشانی و ... دیشب خواب می دیدم دارم توی یک فیلم تصاویری از "امام خمینی" می بینم و ناخودآگاه می گویم: حضرت آیت الله العظما امام خامنه ای! یکی زد توی گوشم بیدار شدم! توی خواب نزد، یکی زد و از خواب بیدارم کرد! نمی دانم نصف شبی چندتا بسم الله بلند گفتم تا ١ ساعت خوابم نمی برد ... چشمهام روی هم رفت، صدایی گفت آره ما "چیزیم"! اما و بد خوب داریم مثه شما، بدامون حق ندارن شما رو اذیت کنن منم نخواستم اذیتت کنم اما باید از این خواب بیدار می شدی. صبح به فلانی زنگ بزن بگو کمک کنه ... پریدم دوباره مست خواب بودم ...

خدایا استغفرالله من که هر کاری بلد بودم کرده بودم که اینا دیگه سراغم نیان. باز بعده چن سال دلشون تنگ شده برام؟!  نه نه خوب می دانم همان چند سال پیش هم مدتی دلزدگی و سردی که بر جانم نشسته بود و خالی ام کرده بود از هر چیز، آمده بودند به خواب و بیداریم. آن روزگار که برهه ای از زمان بود، حالا من چه کنم با این من ِ سرد و بی روح ِ تا ابد جاری در من؟!  این "من ِ" عوضی کاملا عوضی است! جنسش را نمی شناسم، حرفش را،‌ نفسش را که بوی تنفر می دهد، نمی شناسم خدا! تو بگو که بهار زندگی ام را "زمستان" قرار دادی، تو بگو ...

آخ ... دلم فقط برف می خواد، پارک پرواز سکوت ١٢ شب که روی برفها دراز بکشم و خود را ذره ذره ذره از چشمانم بچکانم،‌ این من درون را، این یخ زده بی روح و هوش را، این آدمی که حافظه ندارد، اعتماد به نفس ندارد، این آدمی که خجالتی دارد می شود، همین را که گوشه گیر شده و حرف زدنش هارت و هورت و دعوا شده با خلق خدا، این خفه را!

(می دانم، می خوانی، گوشی را برمی داری: من تو رو اینجوری کردم؟ من راجع به شعر گفتم، من راجع به شیرین بانو گفتم، من بهانه می تراشم، من تو رو نمی فهمم، من باعث اومدن اجنه هام؟ من گفتم دود کنی، من من من ... اه کاش بمیرم بس که از نگاه ظاهربین خسته ام، کاش بمیرم!  -: من چی کار کردم که آرزوی مرگ می کنی هان؟!)

ای لعنت به هر چه من ِ در من!

دور هشتم آهنگ:

از بس که غم به سینه من بسته راه را

دیگر مجال آمد و شد نیست آه را

 

لینک این نوشته
   شاعران   

سلام (١۵۴)

شاعرانی بودند روزگاری که "روزگار" بود این وطن

                                                                   این خاک.

شاعرانی بودند روزگاری که شریعت

                    حرف اول و آخر ما بود و "خدا"

                             نشانه اش ریش بلند و جای مهر روی پیشانی نبود!

شاعرانی بودند روزگاری که

برای حرف "حق" گفتن و شنفتن،

        نه دل را ترسی بود و

                نه زبان را ابایی و

                    برای گفتن "دوستت دارم"

                         خلاف شرع نکرده بودیم!

شاعرانی بودند روزگاری

    که می سراییدند از "آنچه باید"

                و 

                    "شعر" بیان همه نداشته ها بود، داشته ها را که همه داشتند!

شاعران اما

     خموش ماندند و خیره

             به تیک تیک ساعت ها گوش فرا دادند و

                      زیر لب زمزمه کردند

                         دلم می خواد گریه کنم،

                             برای قتل عام گل،

                                 برای مرگ رازقی

                                     دلم می خواد گریه کنم،

                                        برای نابودی "عشق" 

                                             واسه زوال "عاشقی" ./

________

از نو تکرار فصل خون: در ٢٢ بهمن ... 

لینک این نوشته
   تسلیت   

رسیده ام به کمالی که جز ان الحق نیست

کمال ِ دار برای من ِ کمال پرست

درگذشت عالم عالیقدر، مجتهد بزرگوار، مرجع تقلید اصلح، شخصیت روحانی و ربانی "حضرت آیت الله العظمی منتظری" به خانواده ایشان، مقلدان و علاقمندان شان و جامعه سبز ایران تسلیت باد.

 

لینک این نوشته
   قسم   

در خاطرات گذشته،

مرور می کنم در ذهنم مرز جنون را

که در من ماسیده شده بود،

                          همچون رژ لبی بر لبان سرد زنی فاحشه.

ای کاش می شد

از این کابوس رخوت وار، وارَهَم

و تراژدی مرگی را تجربه کنم که خود،

مرگ نبود

          بلکه

                تزویر باکره گی بود بر تارک چهره های "مومن و وارسته"

                                                                                   مردان با ایمان شهر!

از باکرگی

         تا خودکامگی چنگالهای خون آشام "صیغه"

                و گرسنگی

                     و فقر و آوارگی دخترکان فاحشه شهر من،

                                   به خدا قسم،

                                              که یک قسم باقیست./

...

ساکت باش ای عیّار بی عیار، خموش!

نگاه کن و دم بر نزن،

جه آنان که به حق، سخن راندند، "حلاج وار" به دار آویخته شدند(*) و

بدان که

تو که حق دیگری را داد می کنی،

فردا روز

به تب می گیرندت تا به مرگ راضی شوی!

جه خوش گفت "پروین اعتصامی" که:

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت ...

./

*: اعدامیانی که جزو اغتشاشگران بعد از نتایج انتخابات بودند./

یا حق!


لینک این نوشته
   حرامزاده ("شیرین بانو"ی 30)   

دستهات را گذاشتی زیر چانه ات، دراز کش، نگاهم می کنی. همینجوری مات و مبهوت زل زدی توی چشمهای مادری که دوست داشت هیچ وقت مادرت نبود! دوست داشت هیچ وقت مادر نبود، اصلا دوست داشت هیچ وقت نبود! میگویی زنگ زده که چی؟!‌ حلالی بخواد؟ یا که یادش بیفتم و بگذرم؟ یا به او فکر نکنم تا از عذاب وجدان راحت شود (بیچاره خیال می کند توی ذهنم جایی دارد!) یا ... هزارتا "یا"ی دیگر توی مخم وول می خورد و از چشمهام جاری میشود.

"شیرین من" آخر چه می دانستم که "عشق" چیست! خیال می کردم "عاشق" که باشی دنیا را بردی و دیگر فقط "خدا" می فهمد چه مرگته! چه می دانستم رسیدن به "عشق" آغازی ست بر پایان "عشق"! "شیرین ناز مادر" آخر تو بگو که این زن خسته، مگر از خدا چه می خواست؟! پول، خانه، ماشین، تحصیلات، امکانات، ازدواج؟ به خودش قسم عمریست به دنبال آرامش از این در به آن در زدم و از این کوچه به آن کوچه پریدم و آخرش هم نفهمیدم دارم حرص چیزی را می زنم که هیج وقت به آن نمی رسم. "لپ گلی مادر" چه ساده فریب "دل" را خوردم و دم نزدم و توی خودم آب شدم و قطره قطره چون شمعی از خودم جاری شدم!

امشب شب عجیبی است. شب تنفر! شب خفقان، شب درد! امشب تا صبح از درد به خود می پیچم تا صبح درد را بزایم. نفرت حرامزاده ایست از من که تا صبح فشارم می دهد و در این درد مطلق جز مرگ پناه سایه ای نخواهم داشت. برو بانوی کوچک بگذار دور از چشمهای پاکت، همه خود را بمیرم./

لینک این نوشته
   بدون شرح (1)   

_____

فاحشه خانه های بی فریاد

                       یادم می آید دخترک .... نه آن زن تنها... نه آن فاحشه شبهای پاییز ...

پاییز را می پرستید

                      همان دخترک ... نه زن ... نه فاحشه ای که زن های همسایه به چشم "کثافت" نگاش می کردن!

سیگار را گوشه لبش می گذارد ... مرد با زیر نگاهی وراندازش می کند ...

                 - یا گمشو یا زنگ می زنم ١١٠ !

دخترک ...نه زن ...نه فاحشه،

                     به دورو برش نگاه نمی کند،

                             زانوهاش را جمع می کند و سرش را لای پاهای بی جانش

                                     قایم!

به جرم سادگی ... خریت ... داد می زند "عشق"!

آخرین پک سیگار را می زند

                 به یاد پرواز ... "پارک پرواز" ...

چه فرقی می کند- چه کسی خواهد فهمید- نه نه خدا هم دیگر نمی فهمد ...

به جرم "عاشقی" پسرک را برده بود خانه-

زن فضول همسایه کافی بود ببیند که دیده بود!

مامان: ینی مردم دروغ می گن! از این خونه گمشو بیرون!

- حتما!

any way!


لینک این نوشته
   برای همسرم "رامین"   

سلام (١۴٩)

با حالی از باران عصرهای پاییز، آبان

                    وقتی قدم می زنی و تند و یکریز خیس ِ خیست می کند!

با حالی از دم کردگی جنگلهای شمال

                   وقتی باد مرطوبش به صورتت می زند،

با حالی از گسی گلابی های نارس،

                   وقتی زبان را تلخ می کنند و

                             ترشی انارهای نارسیده

                                    وقتی حتی فکرش دهان را ترش می کند!

با حالی از شیدایی های نوجوانی 

                  وقتی اشک های شبهای "عاشقی" امان را می برند و

با حالی از سرکشی های جوانی

                  وقتی در آغوش مهربان‌ ِ "آن که باید" آرامش می یابی!

با حال و هوای دور و نزدیک- روشن و مه آلود- گس و ترش- اشک آلود و آرام "عاشقی"! نبود چند حبه قند از نگاهت را در تلخی چای افکار دلتنگم حل می کنم "رامین مهربان من"

این هشت هشت هشتاد و هشت و این دلتنگی های "عیّار بی عیار تو" و نبودنت ای "مرد رویاهای دست یافتنی!"

"عاشقانه هام"‌همه برای "تو" ...




لینک این نوشته
   به یاد خواننده اش: پرویز مشکاتیان (روحش شاد)   

سلام (١۴٨)

امشب همه غمهای عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن
ای میهن،

                ای انبوه اندوهان دیرین
                             ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
                                 در پرده های اشک پنهان،کرده بالین
ای میهن، ای داد
        از آشیانت بوی خون می آورد باد
               بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است
                       آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟

ای میهن، ای غم
             چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
در سایه

            افکند کدامین ناربن ریخت

                      خون از گلوی مرغ عاشق؟
                           مرغی که می خواند مرغی که می خواست
پرواز باشد …

ای میهن، ای پیر
             بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر!

خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .

ای میهن!
       در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است .

             در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد، دمادم

ه . ا . سایه


لینک این نوشته
   به: دکتر شفیعی کدکنی   

...

- به کجا چنین شتابان؟

                               گون از نسیم پرسید.

-- دل من گرفته زین جا

                       هوس سفر نداری، ز غبار این بیابان؟

- همه آرزویم اما،

                      چه کنم که بسته پایم.

                                          به کجا چنین شتابان؟

-- به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم.

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

              چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

                          به شکوفه ها، به باران

                                  برسان سلام ما را

...


لینک این نوشته
   بی "گاه" ("شیرین بانو"ی 30)   

سلام (١۴۶)

گفته بودم گاه و بیگاه، اما فکرش را هم نمی کردی انگار "کوچک بانو" که فقط "بی-گاه"اش بماند و بس! گاهی مادر با خودش فکر می کرد چقدر وقت اضافه خواهد داشت وقتی "بابایی" باشد و زندگی ای. اما انگار که کارهای زندگی تمامی ندارد که هیچ، هر لحظه بیشتر هم می شوند. گاهی انگار فرصت نفس کشیدن هم نداری "شیرین"! یعنی فقط می خواهی "عشق" باشد و "بابا" آن وقت بنشینی و برایشان "حافظ" بخوانی و به تو بخندند وقتی دیگر هیچ کلامی از "حافظ" را نمی شنوی و نمی فهمی! و ادبیات را که روزی مرهم بود و اینک "غریب"ی بزرگ، به "خدا" باید سپرد! 

"شیرین بانو" می داند مادرت که دیگر نه به قلم دست می برد، نه با "تو" حرف می زند، نه شعری می خواند و نه حتی می سراید، نه اشکی، نه بغضی، نه حتی اندیشه ای، انگار مجالی نیست حتی برای تجدید خاطره ای شاید با گل "نرگس" یا "باران". چه می دانم. اما این را می داند که گاهی هوای "حوایی ِ تو" دیوانه ام می کند "بانو" ...

*. روزه ای شاید، آیه ای قرآن، درد دلی با "خدا" و پخت افطاری، اگر فرصت شد هم سرچی برای پایان نامه و یا آن ترجمه های عجیب و غریب! خدایا قبول کن من که کمم برای "بندگی" تو ببخش./

 یا حق./


لینک این نوشته
   از در‌ ِ مناجات!   

سلام (١۴۵)

فرازی از مناجات شعبانیه

خدایا بلا و مصایب ما بزرگ شده
و بیچارگی ما بسی روشن
و پرده از روی کار ما برداشته شده
و امیدم ناامید شده
و زمین بر ما تنگ آمده
و آسمان رحمتش را از ما منع گردانیده
و تنها تویی یاور و معین ما و مرجع شکایات ما، یگانه اعتماد ما در هر سختی و آسانی بر لطف توست.
خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد (ص) که صاحب امر الهی هستند و بر ما اطاعتشان را واجب کردی و بواسطه این مطاع بودن مقامشان را به ما شناساندی
پس به حق منزلت و قدرآنها، به ما فرج و گشایش زود و نزدیک چون چشم بر هم زدن یا زودتر عطا فرما.
یا محمد و یا علی، یا علی و محمد شما مرا کفایت کنید که شما کافی هستید و مرا یاری کنید که شما یاران منید. ای مولای ما ای مهدی موعود ای فریادرس ای دادرس، مرا دریاب مرا دریاب مرا دریاب در همین ساعت، هر چه زودتر. ای خدا ای مهربانترین مهربانان تو را به حق محمد و آل محمد(ص) و آل اطهارش سوگند می دهم.

./

خدایا به حق ماه متبرک شعبان و ماه مبارک رمضان، آمدن حضرت مهدی رو تعجیل کن و آزادی رو برای موج سبز میر حسین فرزند به حق و خلف حجت ابن الحسن، برای همه دنیا و مظلومان ستمدیده در هر نقطه این کره خاکی به ارمغان بیار.

 

لینک این نوشته
       

اول: ٢٢ خرداد می گفتم: حک شده اسم من و تو / رو تن این تخته سیاه!

١٨ تیر که گذشت باید بگم: هک شده اسم من و تو، هک شده رای من و تو، هک شده خون من و تو،‌هک شده داد من و تو، هک شده اشک من و تو، هک شده حق من و تو، ‌هک شده من، هک شده تو، هک شده در فصل درو ... هر چی فکر می کنم بغض نمی زاره این شعرو ادامه بدم. انگار فی البداهه های بت عیار همه بغض آلودند./

دوم: ١٨ تیر در غم سالگرد حادثه کوی دانشگاه تهران، نگریستم! یه آدمی که اهل کرامات بوده و فوت شده، به یکی از دوستان من گفته چند سال بعد همین احمدی نژاد با یک افتزاح باز رییس جمهور میشه. و انقدر افتزاحاتش ادامه پیدا می کنه که دودش حسابی توی چشم خودشون می ره. بعد میان به دست و پای جناح مخالفشون می افتن که بیاین تو رو خدا گندای ما رو درس کنین! تا اون روز منتظر می مونم. شما چطور!؟

سوم: ١٩ تیر جشن ازدواجم بود به همین راحتی که می گم. بالاخره تا غم نباشه شادی معنایی نداره.

چهارم: به آرشیوم که نگا می کنم، تغییرات عجیبی رو در نوشته هام،‌افکارم و نهایتا خودم می بینم که انگار این بلاگ یه آلبوم عکسه از ۵ سال از اساسی ترین سالهای عمرم(٢٢ تا ٢٧ سالگی) حتما واسه دوستای قدیمیم مشهوده، شما چطور!؟

 

لینک این نوشته
   نامه ای به میرحسین موسوی   

هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین

سلام میر حسین عزیز. خسته نباشی. نه قرار نیست یک نامه آنچنانی را بخوانی. اصلا من ادبیات خوبی هم ندارم! این نوشته فقط درد دلی است کوتاه.

خوب میدانم دیدی چه بر سر ما و رای هایمان آمد. تو هم مثل من شاهد بودی با دروغ و عوام فریبی و آخرش هم تقلب به قول کروبی عزیز با مهندسی و تنظیم ناشیانه، زشت ترین کار ممکن انجام شد که نهایتا با شخصیت حداقل 22 میلیون نفری که به یار تو "خاتمی مهربان" رای داده بودند و قطعا حداقل همین تعداد به تو هم رای داده اند، بازی شد. دیدی چگونه خون شهیدانمان را که به طور عجیبی همیشه از آن دم می زنند(!)، له کردند و روح امام را که دیگر فقط اسمی از او باقی گذاشته اند، غمگین. دیدی چه بر سر جمهوریت آمد پس از 30 سال. من و هم نسلی هایم می دانیم همه حرف امام "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" بود وگرنه که حکومت قبل از انقلاب اسلامی هم زوری بود! فقط مردم رای نمی دادند. الان می دهند و نتیجه اش بر خلاف خواسته شان می شود! من و دوستانم که انقلاب را ندیدیم اما از پدران و مادرانمان وصفش را شنیده ایم. گرچه می گویند وصف العیش نصف العیش! اما آن چند روز قبل انتخابات، عیش را به تمام و کمال حس کردیم. همه شادی و وحدت و یکپارچگی و شوری که من و هم نسل هایم فقط یک هفته دیدیم و چشیدیم، شما روزها و شبهای بسیاری هنگام انقلاب آن را در کنار امام حس کردید. انگار آن چند روز همه غم و غصه های مردم تمام شده بود و به امید تو و برقراری صداقتت در ایران، شادی در دلهای ما افکنده شده بود و شوری در چهره ها موج انداخته بود و همه داشتیم حس می کردیم بعد از 30 سال، انقلاب "جمهوری اسلامی ایران" هنوز پابرجاست و این انقلاب تازه بعد از 30 سال در دل نسل سومی هایش هم گل انداخته است که همه آن با آمدن صبح شنبه شکسته شد. امان از ساعت 12 نیمه شب جمعه 22 خرداد 88 که به قول خیلی ها انقلاب اسلامی برچیده شد و "حکومت اسلامی" آغاز شد(!) حتما تو هم می دانی که فقط دو ساعت پس از اتمام رای گیری (!) سایتهای خاصی آماری را اعلام کردند که نشان می داد دیکتاتوری حکومت زور و بی گناه کشی و حق به زندان انداختن، به صورت علنی تر و با رنگ و لعاب و ظاهر "قانونی" (!) آغاز شد. حتما دیده ای نمودار آماری آرایی که از رسانه های وابسته به دولت در شب شمارش آرا اعلام می شد، با چه شیب دقیق و خاصی به صورت "خطی" حرکت داشت و نشان از برنامه از پیش تعیین شده ای را داشت. بی دلیل نبود آن همه حرفهای عجیب و غریب که با خیال راحت در شبهای کذایی مناظره از برخی ها شنیدیم برای کتمان اشتباهات خود و سفسطه بی اساسی که خودشان هم خبر داشتند اما ککشان هم نگزید که آبروی مملکت در سطح بین المللی را به مخاطره انداخته اند. آنچه که من و هم نسل هایم از حکومت قبل از انقلاب شنیده بودیم، حالا انگار به قول عزیزی "از برخی جهات" به چشم داریم می بینیم. دروغ و ریا و عوام فریبی از طرفی، ضرب و شتم مردم حق خواه به دست برادران نظامی! و رک بگویم "حکومت نظامی" شبهای اخیر هم از دیگر سو. گرچه آن موقع همه می دانستند آن حکومتی ها چه کاره اند! دردآ که اینان ... نه نمی خواهم قلمم را بیهوده کنم چرا که "قلم" پاک است و "خداوند عزوجل" با کلام حقش به آن قسم می خورد آنجا که می فرماید: "ن والقلم و مایسطرون» و به قول "شریعتی روشنگر" : "قلم توتم مقدس ماست". ولی انگار برخی ها این کلمات یادشان رفته و فکر می کنند ما (دور از جان شما) نمی فهمیم. یادشان رفته که امام روشن بین این ملک و خاک گفت "ملت بیدار است". من فکر میکنم بعضی ها خودشان را به خواب زده اند که هرگز نمی توان بیدارشان کرد!

الان تنها توی خوابگاه نشسته ام روی زمین! تمام دلم در تهران است و درگیر امتحاناتی ام که نمی دانم نتیجه اش چه می شود! عکسهای مربوط به ضرب و جرح مردم آزادی خواه و بی گناه را که عصر از روی اینترنت دیده ام، مرور می کنم و بالاخره بعد از 48 ساعت ... بغضم می شکند. جانمازم را که باز است نگاه می کنم و توی بغلم می گیرم. توی دلم از خدا می خواهم که آرامشم بخشد و بغلم کند و ...  ناگهان یاد "هاله نور" بهضی ها می افتم و حالم به هم می خورد از اینکه قداست خیلی چیزها به سخره گرفته شده است، که پاکی رنگ سبز را که همیشه نماد پیامبر خدا و خاندان مطهر و سبزش می باشد (و همیشه با آن "سیدی ام" را پز داده ام!) با فکر احمقانه ای به بازی گرفتند. مرا ببخش می دانم که خودت زجر می کشی همچون من. می دانم تاوان صداقت سخت است اما از پدر آموخته ام که صادق باشم حتی اگر به ضررم باشد. حالا از تو هم این را می آموزم و مهر اطمینان بر سخنان پدر می زنم و افتخار می کنم که تاوان صداقت تو را هم پس می دهم سید عزیز چرا که (با اجازه از حضرت حافظ):

میر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور            خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

خوب می دانم تاب دیدن اشک های ما را نداری. خوب می دانم طاقت تکه تکه شدن و کشته شدن و شکستن دست و سر و پای ما را نداری. اما ما با توایم چرا که صداقت را در تو دیدیم و تا پای جانمان برای دفاع از کلام حق تو ایستاده ایم میر حسین عزیز. اما اگرم رخصتی دهی برای این حال و روز گریه ساز کنم (به قول مرحوم شاملو) تا اندکی تسلی یابم. من همه اینها را از قول هم نسلهایم گفتم برای اینکه این روزها همه به تو چشم بسته ایم. از اولش هم گفتم که قرار نیست نامه آنچنانی بخوانی. راستش را بخواهی نفسی هم نیست و فکرم خیلی خسته است و نتوانستم نامه ای رسمی و در شان بنویسم. ببخش که فقط می خواستم چند خط بنویسم و آنچه از دلم برمی آید بگویم، می دانم به بزرگواری سیدی ات می بخشی که زیادی خودمانی بود! حرفهایی داشتم برای گفتن که گفتم و حرفهایی هم هست برای نگفتن که سرمایه ماورایی ماست و باید نگه داریم برای روز قیامت در پیشگاه "خداوند" و حقمان را آن روز بگیریم. خواستم بدانی ما دست روی دست نینداخته ایم و اهل کوفه نیستیم و از مرگ باکی نداریم و "هم هوایت را داریم، هم حوایت را". پیمان را هم با تو محکم بسته ایم هم زنان این خاک با تو و همسرت که مثل همه بانوان ایرانی همراه است با همسرش. پس سلام من و بچه های هم نسل ام را به "بانو" هم برسان. فقط همین. والسلام علی من اتبع الهدی

س.ر.الف، 00:06 بامداد 25-3-1388. زنجان

لینک این نوشته