سلام.

سالگرد شهادت سيد شهيدان اهل قلم شهيد مرتضی آوينی تسليت باد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

تا حالا شده بخوای بميری و نخوای؟ شده بخوای داد بزنی و نخوای؟ شده بخوای گريه کنی و نخوای؟ شده بخوای خودتو دار بزنی و نخوای؟ شده بخوای بگی «خدا» و .... نه ديگه اين يکی رو فکر نکنم نخوای!....... آخ «خدا».....

چند ساله که يه فرياد سنگين هر وقت می آد سراغم، تو سينه خفه می کنم. می دونم قدرتشو ندارم هيچ وقت و بالاخره من اونو نميکِشم و اون منو می کُشه!....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلور روشن افکارم را دزديده اند!‌ آه کجايی قاصدک خيال؟

چه دور چه خاموش چشمهايم از من فاصله گرفته اند.... از دوردستها شعله های آتش زبانه ميکشد... کسی جنگل احساسات مرا می سوزاند!

چشانم را ميبندم. می خواهم بخوابم. شايد در خواب رويای پريان دريايی را ببينم و مثل هميشه آرزو می کنم که ای کاش «فلس کوچکي» بودم بر تن ماهی پريچهری.....

ناگهان چيزی در من فرو فتاد!  آوخ ... بلور روشن افکارم دست کيست؟..

 

يا حق.

 

لینک این نوشته