بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
زن نویسنده: بت عیار - پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

سلام (۹۸)

... چشمهاش را که باز کرد، «خون» جاری از پیشانی اش هری دوید توی چشمهاش، تا لبهاش را باز کرد که بگوید، نه، که فریاد بزند، لعنتی من ... من خیانت نکردم، من توی این مدت هیچ تنی را لمس نکردم و در رویای لمس تن «تو» شب و روز طی کردم، خون گرم پیشانیش رفت توی دهانش و از مجرای گلو پایین رفت و تمام دهانش پر شد از طعم خون گرم و لزجی که دیگر چک چک از صورتش، از گوشه لبش، از چانه اش روی زمین می افتاد و دلمه می بست.

زن، با انگشتهای نحیفش که از شدت درد و فشار ضربه چاقوی مرد بر پیشانی اش می لرزید، خون را از روی لب و چشمانش پاک کرد و گفت: این کار را نکردم، تو، توی کثافت به خودت هم شک داری، اما حالا، همین حالا این کار را می کنم. نگاه کن. چشمهای کثیفت را خوب باز کن. از پشت پنجره اتاق پشتی فکر می کنم خیلی خوب بتوانی همه چیز را ببینی!

چاقو را برداشت. به طرف در دوید و آن را باز کرد. سراسیمه دوید بیرون. توی کوچه که رسید، چاقو را با دندانهایش گرفت. پیراهنش را از تنش بیرون آورد و پرت کرد جلوی در. و بعد... دامنش را. به انتهای کوچه رسیده بود. سوتین و بعد شرتش را با چاقو پاره کرد و رفت به سمت خیابان. درست آن وسط ایستاد. چاقو را در دستش فشار داد و بعد فریاد زد: آهای تمام مردانی که رویای همخوابگی با من و زنان دیگر را دارید، آهای گرگ های گرسنه کثیف، آهای لعنتی های حرام زاده! حسرت یک لحظه همخوابگی را به دل همه تان می گذارم! و بعد چاقو را به سمت پاهایش برد. تیغه چاقو را روی مچ پاهای ظریفش کشید، زانوها، رانهای سفید و بعد شکمش، بعد سینه هایش و بعد دیگر رمقی نداشت ... چاقو را پرت کرد گوشه ای و چشمهاش در دنیای سیاهی فرو رفتند و تلو تلو خوران بین ماشین ها چرخید و تنها صدای ترمز شدید ماشینها بود که صدای خورد شدن استخوانهایش را در زیر لاستیک چرخهاشان در خود گم کرد...

مرد از بالا به جسد له شده و خونی زن نگاه می کرد و هجوم جمعیت را نمی دید. رفت به سمت تلفن و گوشی را برداشت و شماره ای گرفت... اندکی بعد صدای دوست دخترش از آن طرف خط بود که می گفت: الان می آم پیشت عزیزم. مطمئنی اون دیر وقت بر می گرده خونه دیگه؟! و بعد مرد گفت: آره رفت مسافرت... رفت./

  نظرات ()