«خدا»یم لا به لای طوفان بود («عرفان* بانو»ی ۱)   

سلام (۱۰۲)

(سومین ساللگرد    عیٌار   بی عیار ...)

 ./

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه هرگز همسری‌ام را سزاوار نیستی! تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. «خدا» را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی. به پیمان و پیامش نیز. غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه‌ها!

پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می‌شود، «خدا» را خالصانه‌تر صدا می‌زند، تا آنکه بر کشتی سوار است. من «خدا»یم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هایبل گفت: ایمان پیش از واقعه به کار می‌آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می‌شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس ِ گردنی ِ «خداوند» بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت: آنان که بر کشتی سوارند، امنند و «خدا»یی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان «خدا»ی مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می‌بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می‌کنم. «خدا»ی من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی‌برد.

دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری، گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن «خدا» ‌که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد! دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید، شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا نیست. پسر نوح گفت به این درخت نگاه کن. به شاخه‌هایش، پیش از آنکه دست‌های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده‌اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به «خدا» باید از پل گناه گذشت ...

من این گونه به «خدا» رسیدم، راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است. راه تو مطمئن‌تر دختر هابیل!

پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هایبل تا دوردستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سال‌هاست که با خود می‌گوید: آیا همسری‌اش را سزاوار بودم!

./

*: عرفان نظر آهاری

 

یا حق./

لینک این نوشته