... از درون من «نجو» اسرار من ...   

سلام (۱۰۳).

*

آرام و کوتاه

بی انتظار و تنها

زندگی گذشت،

چونان که «دوست داشتن» مهلت فراخی می خواست نداشتم

و آخر که هنگامه «دلبستگی» می آمد، تنها، «ی ا د ش ب ه خ ی ر ِ» تنهایی مانده بود.

کاش همچنان در کنار پنجره، 

در انتظار    «پرنده سفیدی»    می ماندم، در وقت بی اندازه ای که «مرگ» را نمی شناخت،

و «دنیا»

تنها

«کوچه گمنامی» بود که در پیچ و خمش گم می شدم.

آرام و کوتاه،

لحظه «دوست داشتن»

چون «قطره اشکی» از دست شد

و آخر که کوچه باغ آوازی مرا با خود می برد دیگر

مجال «پرنده شدن» در من مرده بود.

آرام، جانِ بی قرار.

دیگر فقط مجال تمنایی مانده است تا خاکِ تو را

به جرعه‌ای از آفتاب شراب بیالایند.

دردا،

اگر که «آشنایی» مانده باشد و «یاری» بر قرار،

کوتاه و بی انتظار،

بمان و بگذر./

 

*: این شعر را برای دومین بار در این بلاگ می خوانید./

 

یا حق./

 

لینک این نوشته