بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
تمام زيبايی های «خدا» («شيرين بانو»ی ۲۲) نویسنده: بت عیار - شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

سلام (۱۰۴)

./

انگار «خدا» تمام زیبایی هایش را یک جا می ریزد توی بغلم وقتی بغل«ت» می کنم «عزیز دل مادر»، «شیرین بانو»، انگار «خدا» می خواهد تمامی خوبی ها را به چشمهام هدیه کند وقتی نگاه«ت» می کنم «عسلی مادر»، فدات شوم.

می گوییی این روزها «باران» برای این زیاد می آید که «خدا»‌ می خواهد غصه های مادر را بشوید و یک جا همه را زیر گِل کند؟! فدای مهربانی«ت» بشوم مادر، فدای تارهای کوچولوی «موژه هات» بشوم مادر، «تو ی آسمانی» من همیشه شادی زندگیم هستی، همیشه برکت زندگیم هستی، غمهام را یادم می رود وقتی می آیی پیش مادر، انگار «خدا» همه «خودش» را در «تو» خلاصه می کند تا آرام کند این مادر بیچاره غمگین را. انگار «خدا» از توی «چشمان خدایی تو» نگاهم می کند و با «لطافت دستهای بکر تو» نوازشم می کند «پرستوی ناز مادر».

باز امشب از آن شبهایی ست که مادر درد دارد. باز از آن ساعتهایی ست که یک چیزی آن وسطهای قفسه سینه اش بال بال می زند و می خواهد بپرد بیرون تا آزاد شود و پرواز کند! و باز «تو»یی که «دستت» را زیر سینه چپ مادر می گذاری و برایش «الا بذکرالله تطمئن القلوب» می خوانی «فرشته آسمانی مادر». خوب می دانی که مادر تاب ندارد. که نای حرف زدن ندارد. اصلا گاهی فکر می کنم «خدا»، «تو» را آورده برای من که «نفس مسیحایی» باشی روی درد های بزرگ و کوچکی که هم جان و هم روح مادر را سالهاست می آزارد و انگار تمامی هم ندارد و چون تمامی ندارد «خدا» هم «تو» را هرگز از من نمی گیرد چون می داند «تو» تنها کس این مادر بی کسی «عسل بانوی مادر».

حالا بیا و تمامی زیبایی های «خدا» را یکجا بریز توی بغلم! بگذار آنقدر ببوسم«ت»، آنقدر نوازش«ت» کنم، آنقدر بو«ت» کنم تا ... نه اصلا تا ندارد! بیا «شیرین بانو»یم، «ناز چشمهات» را بمیرم ...

 

./

یا حق! 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب