سلام.

در من غم بيهودگی ها می زند موج...

و موريانه های کاهلای چه کند می جوند،

عصای چوبه ای که متکی بدان شده،

تن تکيده ای که سالهای سال تکنده هول

در دل تمام زنده ها که سالهاست مرده اند!

چه کند می وزی تو ای نسيم بی تلاش.

بوز و اين تن اسير و اين عصای موريانه خورده را فرو بپاش،

مگر که سيل مرده ها و خواب برده ها ز ترس و لرزه بی سبب رها شدند؟

نه بت پرست، نه بت شکن،

بلکه خودشکن شدند، به سوی «عشق»

رها ز ما و من شوند.....

حميد مصدق

 

يا حق.

 

 

لینک این نوشته