بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

سلام.

تمام هزينه هايی که صرف شد، چيزی جز فرياد نبود!

«منصوره»‌ می گفت: بزن بر طبل بی عاری و من آنقدر محکم زدم که از صدايش گوشهايم کر شد! می دانستم می دانستم اين غده سرطانی بالاخره عود می کند و دوباره ها و دوباره ها ...

هنوز بعد از ۳۱ روز جرئت نکرده ام «پارک پرواز» بروم! چه برايش دارم؟ مثل هميشه آن بالا بنشينم و به اين شهر کثيف و اين آدمهای کثافت نگاه کنم؟‌

 به تنها چيزی که ايمان دارم اين است که اگر يک «دختر» نبودم آن پست فطرت ........ اگر يک لحظه خيال می کردند که بدن من هم مثل خودشان بود باز هم با ولع نگاهم می کردند؟....... چه می گويم من؟ کاش واقعا کسی بود تا حتی.......

می خواهم خودم را بفروشم..... بيشتر از باد! گفتم باد، سالها پيش «باد» تمام مرا خريده است! تمام هزينه هايی که صرف شد تنها برای «باد» بود......

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

تمام داشتن های من هيچ است و تمام نداشتن های من باد!

کاش خفه می شدی و انقدر زر نمی زدی! راستی تمام اين را از «خود» به «خودم» می نويسم...... تمام اين تو کسی جز «مهتاب خاموش» نيست و تمام اين «خودم» بت عيار!

دلم می خواهد جمجمه ام را بشکنم و مغز سرم را با ناخن ريز ريز کنم...... پس اين «خدا» کجاست؟ پس اين مردانی که هر روز با ولع نگاهم می کنند چه کسانی هستند؟

ديروز دعوا شده بود! دختری با تمام قدرت سيلی محکمی نثار پسری کرده بود! و آن بدبخت جرمش اين بود که پرسيده بود: ببخشيد خانوم سايز سينه هاتون چنده؟ عجب دختر احمقی! خوب می گفتی هفتاد و پنج و خيالش را راحت می کردی!

ــــــــــــــــــــــــــــ

پسر به ۱۰ سالگی که ميرسد، از دوستانش، برادر و پدرش ياد ميگيرد که بايد از کنارش که رد می شود متلکی بيندازد!

به ۱۳ سالگی که می رسد، می فهمد که بايد ارضا شود!

به ۱۷ سالگی که می رسد، هنوز له له می زند!

به ۲۰ سالگی که می رسد، بالاخره چند بار سکس را تجربه کرده است!

بيشتر .... بيشتر.... نه ديگر تکراری شده است!

به دنبال کسی می گردد که او هم کسی را می خواهد! پيدايش می کند.... می گذرد.. او هم تکراری می شود!‌ می فهمد که اشتباه کرده است! يکی ديگر ........ باز هم....

به ۶۰ سالگی که می رسد، تازه می فهمد که تنها برای ارضا شدن، توان دارد و بس.

و من يک به اصطلاح دختر .... از همان اول به دنبال کسی می گردم که او هم به دنبال کسی می گردد... اما می فهمم که اشتباه کرده ام. پی کسی نمی گردم ديگر... تاريکی. سکوت...... در آخر ميميرم. در همين روزها..... سياهتر از شب.

يا حق!

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب