سلام.

توی مترو به سمت دانشگاه، در حالی که نوشته های قديمی رو می خوندم و صدای هايده هم از طريق سيمهای واکمن توی سرم می چرخيد، (حتی باغبون نفهميد، که چه آفتی به من زد...)، از جلوی چشمام رد شد،‌ پسرک فالگير رو می گم! صداش زدم نمی دونم چرا! خودم برداشتم در حالی که خيره تو چشمای پرنده کوچيکش نگاه می کردم. نوشته بود:

 

نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان

هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود

 

يا حق.

 

لینک این نوشته