بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳

سلام.

توی مترو به سمت دانشگاه، در حالی که نوشته های قديمی رو می خوندم و صدای هايده هم از طريق سيمهای واکمن توی سرم می چرخيد، (حتی باغبون نفهميد، که چه آفتی به من زد...)، از جلوی چشمام رد شد،‌ پسرک فالگير رو می گم! صداش زدم نمی دونم چرا! خودم برداشتم در حالی که خيره تو چشمای پرنده کوچيکش نگاه می کردم. نوشته بود:

 

نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان

هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود

 

يا حق.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب