سلام.

خيلی جالب بود. امشب فهميدم که من آرچيو تعريف نکرده بودم!‌ نتيجه اخلاقی اينکه هر چی تا الان نوشتم پريده...........

همون لحظه به اين فکر افتادم که اگه ذهن ما هم اگه «خدا» واسش آرچيو تعريف نمی کرد چی ميشد؟! گذشته از خيلی حرفا، هر چند وقت يه سری از مسايل رو بعد از اينکه کمی ازش فاصله گرفتيم و ذهن درگير مسايل جديدتر شد، به کلی فراموش می کرديم. يه لحظه گفتم کاش اينطوری بود! بعد دربارش بيشتر به فکر کردم. به اين نتيجه رسيدم که........

شما چی فکر می کنين؟

(فعلن که به کلی تعطيلم! همه چيز و همه کارم رو هواس. ايناهم واسه خالی نبودن عريضه نوشتم!‌ واسه اينکه از مد جديد وبلاگ نويسا خوشم نمی آد! «چند وقت يکبار آفتابی شدن». رفقا هم کامنت ميزارن و منت ميکشن که آه ای عزيز دوست! آپديت کنيد و ما رو به فيض اکمل برسونيد! واسه همين اومدم و اين چرنديات بالا رو نوشتم)

از اظهار نظر دوست عزيزم آقای «شب شکن» (www.bachehayebaran.persianblog.ir) استقبال کردم. يعنی اينکه نظرات متفاوته. تهِ حرفت توی اون طنز با مزه که نوشتی عزيز حرفهای منو تاييد کردی. متشکرم! 

 

يا حق!

لینک این نوشته