سلام.

سوخت!‌ خاکسترش به باد رفت... بغل بغل... و در دوردست ها پرواز قاصدک وارش را به نظاره بنشستم.

نوشته هايم بوی روزمرگی می دهند، بوی تعطيلی! بوی بی حوصلگی و سوز سرد بی دردی!

چه زود غبار گذشتِ ساليان بر چهره بنشست. در آينه نگاه می کند. دو شمع سياه می بيند که آن دورها سوسو می زنند. پوستش کم کم چين بر می دارد و موهايش دانه دانه سپيد می شوند. چقدر از سياهی بدم می آيد. سپيدِ سپيد، نقطه سر خط.

بازم اومد. سر خط. بازم از زور بيکاری اومد اينجا تا بنويسه و بازم چند صفحه نوشت و پاک کرد و باز نوشت و پاک کرد و ...... اما ديگه اين يکيو پاک نمی کنه! پشيمون می شد از نوشتن اما سر اين يکی از پاک کردن پشيمون شد! حالا چی می خواد بگه؟‌ خودشم نمی دونه. يه فکرايی داره به سرش می زنه! نه نمی دونه چه فکرايی! وقتی که می خواد بهش فکر کنه يادش ميره که فکراش چی بودن!

ای خدا کاش يکی بود که اينها رو هم پاک می کرد!‌ به اين نتيجه ميرسه که نه پاک کردن خيلی بهتره! گرچه به خاطر نوشته های قبلی که مردن ناراحت شد! آخه يادشون رفت توی آرشيو بمونن. ای بابا عجب روزگاری!‌ حتی نوشته هاشم ازش فرار می کنن!‌

کاشکی «شيرين بانو» بود! دخترک قشنگمو می گم!‌ نيست اما باهاش زندگی می کنم!‌ کاش اون بود تا .... نه نه شايد اونم ازم فرار می کرد!‌ پس بهتره نباشه و فقط تو فکرام باشه!‌ تا اينجوری پيشم باشه و فقط ماله خودم! اما بی انصافيه ها‌! همه سعيمو می کنم تا بهش فکر نکنم! شايد دوست نداشته باشه!

آخ شيرين بانو، عزيز مادر، تو هم ازم فرار می کنی؟

کاشکی صداتو..... نه نه همون بهتر که نوشنوم! آخه از «نه» می ترسم!

........ شيرين بانو.....

 

 

 

لینک این نوشته