سلام.

از دست اين روزگار چی بگم؟ دمش گرم! ای حال ميگيره، ای حال ميگيره! من اگه جای اون بودم کلی از خودم راضی بودم!‌ اسمشم می زاشتم: انسان سازی، آخه ظاهرن حال گيری روزگار باعث ميشه آدما ساخته شن! اينو من نمی گما! بگذريم.

اين آهنگای قديميه «سياوش قميشي» رو گوش می کردم. همش از چيزايی ميگه که نسبت بهش هيچ حسی ندارم. «عشق» و از اين جور چيزا! ميگه: جوونی و جوونی کن!‌ جوونی کن يعنی چی؟ کاش می فهميدم.

ميگه: مواظب باش!‌ بچه نيسی ديگه،‌ بزرگ شدی. کم کم تصميم بگير. يعنی من «زن» شدم؟! نه می ترسم. من هنوز بچگی نکردم!‌ حالا ميگه بايد جوونی کنم. اصلن يعنی چی؟ يکی بياد بهم بگه. آهای اونايی که جوونی کردين، به منم بگين، يادم بدين، اصلن ياد دادنيه؟

می خونه:‌ خيلی وقته ابری پر پر نشده...... ميگه: پاشو پاشو بريم دوا درمونی چيزی! ميگم مگه من چه مرگمه؟‌ ميگه چيزيت نيست. اما داره چيزيت ميشه! ميگم بس کن تو رو خدا ول کن حوصله داريا! اما گير داده، بابا اين «قلبمو» ميگم. جديدن درداش خيلی بيشتر شده. بعد که فکر می کنم ميبينم من که چيزيم نيست. پس اين بی صاحاب چه مرگشه! تا اينو ميگم،‌ انگاری بهش بر می خوره! ميشينه گريه کردن و اون وقت اشکاش قدرت نفس کشيدن منو ميگيره! مثه يه بچه واسم ناز می کنه! منم که ناچارم نازشو بکشم! آخ کاش يکی بود تا منم واسش ناز می کردم! ديديد من هنوز يه دختر کوچولو ام که احتياج دارم به مراقبت!

آی روزگار.... دمش گرم! هی حال ميگيره هی حال ميگيره.....من اگه جای اون بودم کلی از خودم راضی بودم!‌ اسمشم می زاشتم: انسان سازی، آخه ظاهرن حال گيری روزگار باعث ميشه آدما ساخته شن! اينو من نمی گما! بگذريم.

 

يا حق.

 

 

لینک این نوشته