سلام.

هنوز فرصت نکردم که بيام اينجا و بهش سروسامون بدم. نميدونم شايد يه جورايی شک و ترديد و ترس! دارم. نميدونم از چی از کی. شايد يه جورايی از خودم. انگار تنها جايی که دارم همين دنيای مجازيه که البته ازش ميترسم. يه ترس، يه اضطراب عجيب! شايد تا حالا واسه هر کی پيش اومده باشه. نه لزومن توی اين محدوده خاص.

خلاصه که خودمم نميدونم چی بايد بگم. نميخوام يه اشتباهی دوباره تکرار شه. از اينم که اينجا رو کسی نخونه نميترسم. شايد يه جورايی تخليه روانی ميشم. يه جوری شدم که نه چيزی رو ميفهمم نه حس ميکنم. انگار احساس و فهم و شعور و عقل و درک و از همه مهمتر «دل» رو گم کردم. اونا هميشه هستن اما من گمشون کردم. نميدونم آيا گناهش گردن اين انقلاب و ماها که نسل سوخته ايم هست يا خودم مقصرم؟‌ گرچه آدما هميشه تو اتفاقات زندگيشون خودشون تنها مقصر نيستن. قطعن شرايط و افراد مختلف و پيشامدها هم دخيلن. الله اعلم.

خيال دارم خيلی رک باشم اينجا مثل هميشه. گرچه از هميشه هم صريحتر. حرف دارم. اما نميدونم چی بايد بگم!

خوب ديگه فکر کنم کافيه. وقتی فکر خسته باشه بهتره آدم هيچی نگه. خيلی وقتا هم بهتره آدم حرفاشو هم نزنه. تا بعد.

يا حق.

 

لینک این نوشته