بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳

سلام.

نه خوابگرد کوچه ها نه مبتلای رخوتم

من اون غريب راهيم که از ديار غربتم

تو شک و لعنت سفر، تو حرم داغ اين کوير

به تازيانه های ما، به جون خريدم اين مسير

هميشه راه و تشنگی، نشون اين قلندره

به فکر جرعه ای نباش که اين عطش مقدره

نصيب کام خشک من، فقط {خيال} ساحله

برو برو که اين حضور، به يک اشاره باطله

قسم به خاک جاده ها که اعتبار اين رداست

ترانه سکوت من هميشگی ترين صداست

اين نوشته مخاطبی ندارد. 

برای نوشتن هميشه دير است. بگذار ديرتر شود. خودت خواستی مگر نه اينکه من تنها خواستم که .... نه نه ولش کن. نمی خواهم باشد. هر چه تو بخواهی. پس بگذار دير شود. شايد برای نوشتن هميشه دير باشد، اما برای ننوشتم هم هميشه دير است. می فهمی؟ می دانم که می فهمی. خوب هم می فهمی. هم حرفهای گفته ام را هم حرفهای نگفته ام را. اما آنقدر خودخواه نيستم که بخواهمت. حتی برای لختی حرف زدن، ‌لختی نگاه کردن، شايد خوابهايم هيچ دليلی نداشته باشند. اما اين را خوب می دانم که کم می شود خواب کسی را ببينم و «او» خودش به فکر من نبوده باشد! حتی «تو». می فهمی؟ حالا هر که بخواند خيال می کند من لا اقل «عاشقت» شده ام! زهی خيال باطل که من تو را حتی برای لختی «گريه کردن» هم نخواستم و نمی خواهم. من می روم. خودت خواستی. شايد برگردی شايد هم نه! اما برای منی که ديگر سيال شده ام و وزن بی وزنی را تجربه می کنم هميشه دير است. باشد اين بار هم خودم را «له» می کنم. يک بار هم برای «تو»... دوست داری؟ بله می دانم که دارم چرند می گويم. تو هم خوب می دانی. همه اينها را با «موسيقی وبلاگ خودت» نوشتم. شايد از معدود آهنگهايی است که جرئت ننوشتن و نوشتنم می دهد.

چقدر سرم درد می کند.... لذتش را ببر! همين را می خواستی؟ «حق» من حتی همين «سر درد» هم نيست. باشد برای روز مبادا. تو هم نخواستی ام! حتی برای لختی حرف زدن، حتی برای لختی نگاه کردن، حتی برای لختی حرف نزدن! باشد می روم. اصلا خفه می شوم چطور است؟ اگر به اين راضی هستی من که حرفی ندارم.

تو هم می روی. به زودی! البته به قول خودت. پس، از «تو»‌ هم تنها می شوم. باشد «تو» هم خودخواه باش. کاش لا اقل حرمت بزرگتری و کوچکتری را نگه می داشتی عزيز!‌ اين هم از آن حرفهاست نه؟ عجب جانوری هستم من!

لجوجانه سوت می زنم! و تمام صفحه بازی که ايستاده بودم، خاکستر سيگارهای روشن نشده ام! (نشده چون خودت گفتی و من حرمت حرف تو را نگه داشتم)، هنوز نفهميده ای، مهره «شاه» ندارم.... بازی کن. من که حق بازی نکردن هم ندارم!

وقت «سلام کردن» هر دو خنديديم، کاش لا اقل خداحافظی می کردی، تا وقت «خداحافظي» دلم می گرفت. البته همان بهتر که نکردی. چون «دلي» نبود و نيست برای گرفتن. راستی يک چيزی. نه ولش کن. راحت باش. و ناراحت از اينکه در طول زندگی ۱۹ سال و نيمت، ... مثل من را ديدی!

آهای ايستاده بودم، لعنتی که «کوک» نمی شود! هشدارهايت را فرصتی نيست برای پذيرفتن حتی اگر «روايت مرگ» را بازگو کنی و به «فاتحه خواني» برسی «عمو جان». تمام «حرفهای حسابت» را بی حساب می شويم! حتی اگر «حقيقت» باشد. با «عزرائيل» کاری نيست. چرا که او با من کار دارد حتی اگر کسی هم «جايی دفنم» نکند. راستی «آدم چه جان سگی دارد که باز می نويسم»! «مسمومم کردند»، نه خودم «سجده ام نکردم» باور کن. حتی اگر «باورهايش را به اهريمن نسبت دهند». «موسي» را هم بدان که وقت گذشته.... حتی اگر کسی هم نداند که «چقدر فرياد کشيدي»... برهنه «برهنه» برهنه.... «جيغ» نميکشی ديگر... نهايتا ۲ ماه بايد صبر داشته باشی.... و بعد «جهنم مبارک»! برای من هم جايی نگه دار در جهنم. «صف بهشت طولانی است». اگر هم در کنار خودت جايی نبود، مهم نيست. شايد بهتر باشد...

لختی ديگر.... در انديشه مرگ فرو می روم..... و «هوهوی نسيم»..... می گذرد.... چقدر سرد است. ديگر هوای «نسيم» نيست تا گرمايم بخشد. چقدر سرد است. شايد «شيرين بانو»‌ را هم، کم می آورم....

يا حق.

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب