سلام.

غربتي ها هم سراغم را نميگيرند ديگر... شايد تا چندي پيش خوش بودم به توان "گريستن" اما اكنون همه چيز از من گريخته است... و يا شايد من گريخته ام.
... نشستم و در سرسراي "سياهخانه" فرياد كشيدم. از اطراقم پشيمان نبودم، اما از اطراق "سياهپوشها"، تهوع شديدي داشتم!
چه كسي باور مي كند؟ چه كسي در دستهايم بذر خواهد پاشيد؟ چه كسي بر گونه هايم نور خواهد پاشيد و چه كسي چشمانم را آبياري خواهد كرد؟ فكر كرديم حالا كه "دل" از جنس گِل است پس مي شود مشتي گِل برداريم و با آن "دل" را زينت دهيم. زهي خيال باطل كه روياها لبريزند و آدمها خالي. اي كاش مثل روياهايمان بوديم!
در سكوتي كه يكدم حجاب از سر بر نمي كشد، لحظه لحظه هايم را تكه تكه نمي كردم، بل در بغضهاي "مرد بيابانگرد" نفس مي كشيدم.... هاي... هاي ... هاي... چه دور مانده ام..... در حساب بين اعداد جا مانده ام، ضريب شكستت را محاسبه كن قبل از آنكه كسي آنرا برايت محاسبه كند......
 

يا حق.

 

 

 

 

لینک این نوشته