کفشهايم کو؟

چه کسی بود صدا زد سهراب؟!

آشنا بود صدا، مثل هوا با تنِ برگ.

مادرم در خواب است.

شبِ خرداد به آرامی يک مرثيه از روی سرِ ثانيه ها می گذرد و نسيمی خنک از حاشيه سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آيد. بالشِ من، پرِ آوازٍِ پرِ چلچله هاست. صبح خواهد شد و به اين کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد. بايد امشب بروم.

من که از بازترين پنجره با مردمِ اين ناحيه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنيدم. هيچ چشمی «عاشقانه» به زمين خيره نبود،

 کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد،

هيچ کس زاغچه ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت، و شبی از شبها

مردي از من پرسيد تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمدانی را که به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد بردارم،

و به سمتی بروم که درختان حماسی پيداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند،

يک نفر باز صدا زد سهراب... کفشهايم کو....

 

 

سلام.

از کنده های سوخته ندامت، چيزی جز عطر «مرگ» استشمام نمی شد. چرا بايد دوباره سراغ «هوهوي نسيم» را گرفت در شبی بهتان زده و خاموش؟ در حالی که او رفته است برای بازنگشتن؟ درست مثل «مهتاب خاموش»....  به کورسوی ستاره ها که از آن بالاها به چهره آفتاب سوخته پوزخند می زدند خيره ..... از «حقيقت» تا «واقعيت» هيچ فاصله ای نيست. چه ببايد گفت؟ مثل «مترسکي» کوچک، نشستن و اداهای فيلسوف مابانه درآوردن؟.... حاشا که از زنده بودن هراسيدن....

جای دنج قديمی مثل هميشه.... امشب هم لبخندهای مسخره ام در پس سردی با شکوهی يخ بست و وجود کوچکم در فراخنای قطع «هجا» آرميد. جای دنج قديمی مثل هميشه.... اصلا مهم نيست .... کاش می سوخت «دلي» که نبود... اگر بود حتما برايم می سوخت. همچون تشنه ای سبوی «ترحم» را می جويم ... اگر «هوهوی نسيم» گذری از کوچه ما کند! خواستم بگويم به خاطر من.... اما نگفتم.... ‌خواستم بگويم به التماس کوچک چشمانم ...... اما نگفتم.... خواستم بگويم.... خواستم بگويم... اما خوب می دانستم که «هوهوی نسيم» از خودش هم می گذرد. خنکايش را حتی از خودش هم دريغ می دارد.... چه رسد به کوهی از يخ! مثل «بت عيار».... که می ايستد و می رقصد و می خندد و ..... نه ديگر نگفتم هيچ چيز. به التماس خيره دستانم نگاه می کردم و در انديشه همان حرف قديمی ... «آه... رويای فشردن دستهايی را به گور خواهم برد».... نه آخرين حرف من اين بود:‌ شب به خير، انتظاری نيست... خداحافظ....

جای دنج قديمی مثل هميشه.... شايد امشب که «پارک پرواز» می روم.... نه نه ولش کن.... حرفی نبايد بزنم... حق من چيست..... «ت  گ نکن..... با خا چ م ک؟» شايد من هم گم شوم بين... کسی چه می داند! چه کسی ثابت می کند که غير از اين باشد؟! «باور» تنها چيزی ست که قبولش دارم و ندارم.... و «هوهوی نسيم»....... های... های... های..... می گذرد. من هم بهتر است بروم «پارک پرواز» همين امشب وقتی خواب است من آنجا هستم.... شايد ديگر هيچ وقت از آنجا برنگردم! کسی چه می داند!‌ آن وقت من زودتر از «هوهوی نسيم» می رسم.

«خنده هايم» دليلی نداشت جز آرزوی بی جواب «هوهوی نسيم».... اما وقتی که مطمئن شدم که از کوچه ما گذر کرد... من هم گذر می کنم..... بايد «ثابت» کنم؟ امشب .... «پارک پرواز»... برای همين هم زود آمدم اينجا.... چون حاضر نيستم حتی يک ثانيه ديرم شود! و..... «پارک پرواز».... می روم تا هميشه آنجا آرام بگيرم.....آخر «هوهوی نسيم» تمام ِ مرا مرده است......

آمدم. آمدنم بهر چه بود؟ گريستن... خنديدن... زيستن... انديشيدن... و يا... آوخ حتی شايد «خدا» هم صدايم را نمی شنود چه رسد به «هوهوی نسيم» ... برای زخم کهنه مرهمی نيست...نيست...نيست... «تنهايي» باقيست... همان کافيست...

لختی ديگر.... در انديشه مرگ فرو می روم..... و «هوهوی نسيم»..... می گذرد.... چقدر سرد است. ديگر هوای «نسيم» نيست تا گرمايم بخشد. چقدر سرد است. شايد «شيرين بانو»‌ را هم، کم می آورم.... بايد از اينجا بروم.... صدايی می شنوم که مرا می خواند از بالاترين جای «پارک پرواز».... آه «شيرين بانو» انتظارم را می کشد شايد....

 

يا حق!

 

 

 

لینک این نوشته