سلام.

بنال ای هم نوا با من   سرشک از ديده جاری کن

که خون می گريد از اين قصه چاه رازدار امشب.....  

... در سکوت خويش فرو می رود. و يا شايد سکوت در او فرو می رود... ديگر انديشيدن به گذشته ها و فاصله چندين هزار سال نوری که از «خود»‌ گرفته، سودی ندارد، به جز بغضهای فرو خورده و نفسهای گرفته.... شايد خيلی دير شده باشد. يا شايد اصلا فرصتی هم باقی نباشد. اما حتی اگر يک لحظه هم باشد، همان برايش کافيست. يادش می آيد هر وقت «کم آورده» است، با خود بارها اين را زمزمه کرده است که، اگر از «خدا» هم دور شده باشد،‌ اما «خدا» هميشه نزديک است. «خدا» هميشه هست... و «خدايي» که در اين نزديکی است.... اما اوست که فاصله می گيرد. کم کم  آرام ميگيرد. مثل هميشه اين افکار آرامشش می بخشند. «شوري»‌ در دلش ايجاد می شود، همين امشب که مخصوص پاک ترين بندگان «خداست».... زير لب شايد آغازی را ديگر گونه، زمزمه می کند:

اعوذ بجلال وجهک الکريم......

«سالروز وفات اسطوره معصوميت، بر همگان علی الخصوص سادات محترم، تسليت باد»

 

يا حق.

 

 

لینک این نوشته