(۴۴)

«ما بدهکاريم به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند: معذرت می خواهم چندم مرداد است و ... نگفتيم. »

سلام.

 

هنوز در بهت عجيبی چرخ چرخ می زند انگار تمام اتاق در برابر چشمهايم.... و من در رقص راهبانه ارواح انگار مست می شوم.... انگار هزار هزار ترسای پير مرا در برگرفته و شرابم می نوشانند... من چقدر ملولم از هستی خويشتن خويش.....

بايد باور کنم؟ «مرگ» گاهی ودکا می نوشد..... بايد باور کنم؟ «مرگ» گاهی در پس پنجره بنشسته و به ما می نگرد...بايد باور کنم؟ بايد باور کنم که «حسين پناهي» ديگر نيست..... بود اما ..... نه هنوز هم هست ... شايد به گونه ای ديگر.... پس ديگر رويای شنيدن صدايش را به گور خواهم برد؟.... نمی دانم!... «خدا» داند!

۱۰ دقيقه نيست که فهميدم! يا شايد هنوز نفهميده باشم!.... بعد از مدتها خواستم وبلاگ دوستان رو ببينم اما اولين وبلاگ.... (http://zartosht1350.persianblog.ir/)هنوز در بهت مطلبی که خوندم گيج می زنم. باور تنها چيزيست که باورش ندارم! حتما نوار يا سی دی «ستاره ها» رو بگيريد. يک ستاره ديگر در آسمان شب، خاموش شد.....خ...ا...م...و...ش... .

 

«همه اينو می دونن که بارون همه چيز و کسمه،

آدميو وقتشه حالا ديگه وقتشه.

بيا زير چتر من که بارون خيست نکنه،

همه چی از يادم ميره مگه يادش که هميشه يادشه.

من «تو» را، «او» را، «کسي» را، دوست می دارم...»....

  

همه چی از ياد آدم ميره

 مگه يادش که

هميشه يادشه...

  

کامم تلخ شد. همين حالا... تنها «پارک پرواز»....... بايد رفت.... بايد تسليت بگويم؟ بلد نيستم!

 

يا حق!

 

لینک این نوشته