بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳

سلام. (۴۷)

آرام، تاريک می شود همه آنچه را که تا اندک زمانی گذشته، می ديد چشمانی که اکنون به سياهی گراييده است. آهسته در مقابل چشمانی که ديگر هيچ نيست، چشمانی که ديگر نه می بينند و نه می گريند، زانو می زنم و پيشکش می کنم همه آنچه را که در تمام سالهای متمادی «زندگاني» و نه زندگی، برباد رفته است. کوتاه می گذرد انگار چون يک فيلم کوتاه ۱۶ ميليمتری که به تاملی نگاه نکنی! و بعد ديگر هيچ. شياری را که از روی مچ دستم تا روی تخت و بعد زمين جاری می شود، ليزی خنکی است که گويی از تبی ۱۰۰ درجه! ناگهان کاسته شده است و آرام آرام به خنکايی فرح بخش گراييده است. احساس می کنم اين خنکا از انگشتان پاهايم آرام و آهسته بالا می آيد و می آيد تا جايی که درست به بالای سرم می رسد. شايد در اندرون رگهايی که اکنون ديگر همچو گلهای ترک خورده بيابان شکسته و خورد شده اند، چيزی چون غليان جوشان آتشفشان، يا چيزی شبيه ...... اصلا چه می دانم شبيه چه! تا چندی پيش سرتاسر جسم سنگين و خيسم را گرمای جانفرسايی می بخشيد. اما اکنون در وانفسای اين خنکای مطلق، آرام می شوم و می شود! آخرين نفسها را می کشم به راحتی... و تصور اين را که ديگر بايد منتظر روزی باشم، چه می دانم چه روزی، آيا روزی می آمد که .... چه می دانم چه روزی، آيا روزی درختچه کوچک اقاقيا ... چه می دانم چه روزی.... آيا ...... چه می دانم! چه می دانم! نه نه ! ديگر اين انتظار سرمه سود را، به گور خواهم برد و ديگر نفسی باقی نخواهد بود از .......

چشمها را می گشايم ..... چند شبی می شود که اين خواب شيرين را می بينم! رويايی عجيب و بی مهابا!

بلند می شوم..... نمی دانم چه وقتی است. اما همه جا تاريک است. باز هم «پارک پرواز»  می روم بالا و همان جای هميشگی شايد می نشينم و يا شايد هم دراز می کشم و به «مهتاب» خيره نگاه می کنم. می انديشم. به روزهايی که می گذرند و من  .... پياده... پياده...پياده.... می روم و می روم..... به سوی ناکجا آباد... دياری که هيچ گاه پيدا نخواهد شد و سفری که هيچ گاه مقصدی نخواهد داشت..... در انتظار خويشتن خويش، همان چشمهای دخترکانه معصوم، همان لبخندهای ساده، همان صدای شاد، همان دستهای هميشه گرم و آن «دلي» که اينک در پستوی زمان و در لامکان سکنی گزيده است، ديگر نيستم..... ای کاش «پاييز» را يارای ماندن بود تا فصلی می شد برای هميشه تاريخ... آن وقت هر روز غروب به چشمهای خيس آسمان خيره خيره نگاه می کردم و ......... آوخ بگذار اين را هم مثل همه حرفهايم در سينه خفه کنم، آخر می ترسم «پاييز» نرسيده، باران ببارد و آن وقت روی «آسمان پاييزي»   سپيد شود! ... بگذار خفه شوم مثل هميشه.......

 

يا حق.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب