بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳

سلام. (۴۹)

... خوب می دونم، تو هم می دونی هر وقت ميبينه کم می آرم، خودش دعوتم می کنه تا برم پيشش، تا برم اونجا و آروم شم. خوب می دونی وقتی که کم می آرم و ديگه هيچی آرومم نمی کنه جز شونه های مهربون اون، خودش..... توی اين حال، حتی گاهی «تو» رو هم کم می آرم «شيرين بانو»ی من، عزيز دل مادر.... گر چه خوب می دونی «دلي» نيست، اما عادت کردم ديگه، چی کار کنم؟!

آخ وقتی که نفس نفس انگار هوا هم کم می آد واسه نفس کشيدن، اونوقته که نفس نکشيدن ميشه يک نعمت خيلی بزرگ... نعمتی که حتی وقتی «پارک پرواز»‌ هم باشی......

... خودش می خواد برم پيشش، اصلا من تو فکرشم نيستم.... «عزيز بانو» تو که ديگه می دونی، هر کی ندونه ..... تو خوب می دونی شب که ميشه...... گاهی يه فکرايی می آد توی سرم که باز من می مونم و اون «ليزی خنکي» که واست گفتم..... نه به چشم خودت توی رويای من بودی و ديدی..... چيکه چيکه از مچ دستم می آد و می آد و بعد مثل يه جوی باريک............

.... يه دفعه می بينم که کفشهامو زدم زير بغلم، همون چادر قديميه سرمه و از همونجا که وارد می شم و بعد يه خانوم يه «لقمه نون پنير سبزي» تعارف می کنه و ميگه دعا کنين شوهرم خوب شه،‌ درست همونجاست که مثل يه دختر کوچولوی سبزه، با موهای مشکی، يه چيزی تو گلوم چنگ می ندازه و يه دفعه انگار همون چيزه می ترکه......

قدم قدم کفشهارو زدم زير بغل و همونطور که زار می زنم و هيچی دورم حس نمی کنم نگاش می کنم و می رم طرفش....... يا اون می آد طرفم....... آخ که ديگه منم و بغل مردونه و گرم و مهربونش ...... آخ انقدر زار می زنم که ..... انگار همه گريه های دنيا ماله من ميشه........ آخ «شيرينم» يادته «بانو»...... «تو» هم باورت نمی شه خوب می دونم...... بعد نشستم.... گفتم می خوام فقط نگاش کنم..... ميگه : «س س س س س ...... هيچی نگو.... بزار آروم شی ..... نفسات بياد سر جاش، قلبت آروم بگيره»..... بعد «عزيز دل مادر» تو می آی و دست کوچيکتو که من واسش ميميرم می زاری روی قلبم و ميگی: الا بذکرالله تطمئن القلوب.....

بهش می گم: باز دعوتم کردی اينجا؟ ميون اين همه «آدم» چرا من؟! .... می دونم منو مياری پيش خودت که  شرمندم کنی نه؟ (لبخند می زنه) اين لبخندش..... آخ دوباره يه چيزی می پره تو گلوم...... «تو»، «شيرين بانوی هميشه شيرين من» ميای دستای کوچولوتو که من واسشون ميميرم، می زاری رو چشام.... می گی آروم..... بعد ادامه می دم، آخه بايد نگاش کنم، اما چشام روشون نمی شه..... يه دفعه تاريک می شن.....

باز من می مونم و ..... تو «شيرينم» و اون ..... تو «بانوی نازم» می شينی تو بغلم...... همينجا رو چادر قديميه که حالا از سرم افتاده  رو شونه هام و .... اون درست مقابل چشامه ...... نياز نيست چيزی بگه..... همه چی رو از چشاش می خونم.... نگاش هزار آسمون حرفه......

من، آروم می شم...... «ناز بانو» تو بقلم خوابت می بره..... ديگه انقدر گريه کردم که چشام می سوزه...... می رم لب حوض ..... هنوز توی «بغلم» خوابی ...... يه مشت آب می زنم صورتم....... چشامو که باز می کنم...... ديگه اونجا نيستم........ رسيديم تهران......

..... «تو» شيرين کوچولوی من، هنوز تو بغلم خوابی مادر......

 

گنبد تو آسمان هشتم است

کاش من کبوتر تو می شدم

 

يا حق.

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب