بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۳

سلام.

(ميبينی آنرا چشمهايت را ببند اين داستان نيست.)

تمام دنيا چرخ چرخ ميزند، همچون عقابی لای لای افکارش را می کاود. «زن» نفس نفس ميزند انگار تمام عضلاتش را لرزشی عجيب گرفته! .... زن جيغ ميزند: بيشتر بيشتر.... صدای ناله هايش فضای اتاق را در برگرفته و انگار در عمق رخوت غلط می خورد. زن فرياد ميزند..... آه! بيشتر بيشتر ..... و انگار که جايی لذت و ذلت را با هم قاطی ميکند! زن در بين تکانهای شديد تاب ميخورد و انگار تمام افکارش را از سيالی که از بی وزنی سنگين شده است، پر کرده اند! رها رها رها در چنگال رخوت..... آوخ زن جيغ ميکشد بيشتر بيشتر بيشتر ..... ضربان قلبش را در گوشهايش، در پاهايش، در دستهايش، در فضای اتاق، در سنگينی جسمی که رويش قرار گرفته و آنرا ديگر حس نميکند، در هوای بالای سرش .... در همه جا به جز قلبش احساس ميکند! ديگر انگار که اندام خودش هم چرخ چرخ ميزند.... زن جيغ ميکشد.... بيشتر بيشتر بيشتر.... چشمهايش بسته است در تنگنای تاريکی محضی که در چشمهايش غوطه ور است، زنی را ميبيند که به صليبش ميکشند.... نگاه ميکند..... لاشخورها به جسم پوسيده اش حمله کرده اند. زن جيغ ميکشد.... بيشتر بيشتر بيشتر..... دقيقتر نگاه ميکند.... بدنی تکه تکه و سوراخ شده خوب ميبيند آنرا.  نزديکتر انگار با زن قاطی شده است..... نزديکتر اين چهره زخم خورده از فسوس، کسی نيست جز خودش ... زن جيغ ميکشد.... بيشتر بيشتر بيشتر.... ناگهان از خواب می پرد! روی تخت مينشيند. جای مرد خالی است در کنارش! زن جيغ ميکشد بيشتر بيشتر بيشتر. بيشتر از ديشب، بيشتر از خواب،‌بيشتر از خودش که بر صليب حک شده است!‌ گريه ميکند، فرياد ميکشد: 

خدا.......................................

 از خانه بيرون زده است. نيمه شب است. باران شديدی ميبارد صدای گامها و های های گريه اش در کوچه می پيچد! زمين ميخورد.... زمين می خورد.... زمين می خورد.... جيغ ميکشد بيشتر از هميشه! خون از فرق سر بر پيشا نی اش بوسه ميزند. دستش را به ديوار تکيه می دهد. همان را زير لب دارد تکرار ميکند.... صدايی ميشنود.... سرش را بلند ميکند، نگاهش می افتد به «الله» سبز نورانی که از فراز گنبد مسجد تا ملکوت را روشن کرده است. صدای اذان صبح را با اعماق وجودش ميشنود.... به ديوار تکيه کرده است آهسته ...... خود را در حوض آبی مسجد ميبيند.......

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب