(۵۳) سلام.

مهربان ماه من آمد. مهربان شماست. قدرش را بدانيم! تنها ۳۰ روز.... او هم از من می گريزد.....

(«شيرين بانو»ی ۹)

(*)جوانی با همه خوبی و بديهايش... کم کم فرار می کند. دويدن، «نفس نفس تا کودکي»، بی فايده بود. با سرعت بيشتری فرار کرد و فرار کرد....انگار همه چيز از من «فرار» می کند......و «بغض گنديده سالهای سال» شد ماليات عمر! حتی ديگر با همه قربت، انقدر غريب می شوی که ..... «عکس من گمشده است»!!! حرفی برای گفتن، ‌حرفی برای نگفتن، حرفايم را می جوم پر می شوم از طعم خون......

آخ «شيرين بانو» صدايم را می شنوی مادر.... می دانم خيلی خوب که «تو» هم.......... هيچ می دانی «مرگ مهربان» صدايم می زند و من لبريز می شوم از حس نا متناهی ريزش برگ درختان....... و بعد «پاييز» می آيد و من می مانم و عطر تنهايی....... «شيرينم» صدايم را می شنوی.... صدايی که ديگر «نوايي»‌ نيست که آن را بتوانی از پشت آيينه غبار گرفته اين .... نه «نامادري» کوچک و نامهربان بشنوی...... «عزيز مادر»!....... نگاهم می کنی..... مثل هميشه، با آن لبخندهای دخترکانه معصومت ديوانه ام می کنی!، «مشرق عشق کجاست»؟! می پرسی و بعد ناگهان انگار تمام افکارم ريز ريز می شود و می ريزد روی زمين.... مثل «عروسي» که برايش گلهای مريم پرپر کرده اند!

آخ آخ..... «بانو» دستهايم سرد است! هيچ می دانی «دستهای سرد» پايان گداخته های «کويري» است که هرگز به آن پانگذاشته ام؟! هيچ می دانی «دستهای سرد» تاوان کدامين «گناه کرده و نکرده» را پس می دهند؟...... تنها يادت می آيد «دلي» بود و حرام «حراميي» شد!.... (آه دستها، دستهای سرد تنها، هميشه دوستتان دارم حتی اگر ديگر اين «واژه» را احساس نکنم اما شما را دوست خواهم داشت.....حتی اگر از «ابتذال» شکننده تر بوده باشيد)..... «کوچک مهربان من» صدايم می کنی انگار، چشم هايم سياه شده اند نمی بينند..... اما به جانب صدا که نمی دانم از کدام جهت مرا می خواند(!) بر می گردم....... دستهايی را انگار احساس می کنم که بر روی چشمانم خيره خيره....... نه نه !‌ ديگر شفا نمی يابند «عزيز دل مادر» و من که باز می گويم «دل»..... می دانی می دانی «دلي»‌ نيست.....بگذار خوش باشم به اين جمله «سمبوليک» ‌به هزار دروغ بی پايه و اساس..... لااقل «خوش»‌ باشم(!)...

می نشينم و «دريغا دل گناهش رخوت من بود(**)» می خوانم...... مثل «تو»‌ که هی می نشينی و برايم «يس»(***) می خوانی... که تا شايد «خدا»..... آخ «خدا» و من که با همه بی عاری باز اين «کلمه» را می گويم. «عزيزکم» دست خودم نيست «مادر» تو که می بخشی نه؟!

... : «حتی اگر «دل» حرام شد در شبيخون بهتانه هايی که سراپايت را به حقيقتشان بدل کردند، اما «شيرين بانو»ی تو می گويد که «خدا» هست......»

«يس» هايت به پايان نرسيده اند هنوز؟! هی تب می کنم و هی دستت را می گذاری روی صورتم،‌ هی تب می کنم و هی دستت را می گذاری روی صورتم........آخ «شيرين بانو، عزيز بانو،‌ کوچک مهربان من» دستهايت را بردار و برو...... برنگرد... سوگندش را هم «نگفته» قبول می کنم....... باشد؟! آن وقت شبها به آسمان تاريک بدون «مهتاب»‌ نگاه می کنم و برايت «دست» تکان می دهم و فرياد می زنم: «حال من خوب است».......

 

*: الهام گرفته با موسيقی وب لاگ http://shabesstan.persianblog.ir/

**: http://www.avayearam.net/poem/Showcatedit.asp?code=lSb2Zu0P1m

***:‌ سوره ای که برای فرد «در حال احتضار»‌ می خوانند.

 

يا حق.

 

لینک این نوشته