(۵۴) سلام.

آرام و کوتاه،

بی انتظار و تنها،

زندگی گذشت.

چنان که «دوست داشتن» مهلت فراخی می خواست، نداشتم.

و آخر که هنگام «دلبستگي» می آمد،

تنها يادش به خير تنهايی مانده بود.

کاش همچنان در کنار پنجره، به انتظار پرنده سفيدی می ماندم،

در وقت بی اندازه ای که «مرگ» را نمی شناخت.

و «دنيا»،

تنها کوچه گمنامی بود که در پيچ و خمش گم می شدم.

آرام و کوتاه،

لحظه «دوست داشتن»،

چون قطره اشکی از دست شد،

و آخر که کوچه باغ آوازی مرا با خود می برد، ديگر

مجال «پرنده شدن»، در من مرده بود.

آرام، جان بی قرار!

ديگر فقط مجال تمنايی مانده است تا خاک تو را،

به جرعه ای از آفتاب شراب بيالايند.

دردا اگر که آشنايی مانده باشد و ياری بر قرار،

کوتاه و بی انتظار،

بمان و بگذر......

 

يا حق.

 

لینک این نوشته