سلام. (۶۰)

(«شيرين بانو»ی ۱۱)

..... بوی کاهگل می دهند..... تنها «تو» می فهمی عزيز مادر، «شيرين بانو»..... تمام نوشته هايم، افکارم، دفترهايم، مدادهايم، مداد رنگی های کودکی..... يادت هست؟!.... تنها «تو» می فهمی مهربان مادر، «شيرين بانو»....... انگار لحظه لحظه هايم هم همين بو را می دهند، حتی همين امشبی که دارد می گذرد و تا ۷ ساعت ديگر برای ۲۳ بار چهارم بهمن ماه سرد زندگيم می گذرد، انگار حتی همين لحظه ها هم بوی کاهگل می دهند..... آخ شيرين مادر، «شيرين بانو»..... امشب آمدی کنارم، چه برايم داری..... باز می خواهی آن بالا بنشينی و نگاهم کنی...... نمی شود بيايی پايين اينجا..... می خوام با دستانم احساست کنم، چشمهايت را، لب هايت را، گونه هايت را، می خواهم مثل همان شبی که آمدی به خوابم، همان خوابی که تنها «تو» آن را می فهمی، بيايی در آغوشم..... يادت هست؟! نفسهايت را احساس می کردم..... سرت را گذاشته بوی روی قلبم......

تنها «تو» می فهمی کوچک مادر «شيرين بانو».... ببين ديگر حتی اين نوشته ها هم يخ زده اند! ديگر اين نوشته ها را خودم هم نمی خواهم! اصلا برای چه می نويسم؟!‌ مگر حرفی باقی مانده؟! اين نوشته هايی که همه بوی کاهگل می دهند و انگار ديوانه ام می کنند..... «شيرين بانو»! فردا بايد بروم «پرواز»..... با من می آيی؟!‌ يا مثل هميشه تنها.... تنها..... آخ ديگر اين تنهايی هم بوی کاهگل می دهد..... فکر می کردم امشب می آيی پيش من..... آرزو داشتم «دل» م را پيدا کنی و از آسمانها، بياوريش..... «دل»...... آخ چه خوب که نيست.... اگر بود او هم بوی........ تنها «تو» می فهمی خانمی مادر «شيرين بانو»...... چقدر برايت بيتابم! يعنی چه؟!‌ يعنی اينکه چقدر می خواهم الان می آمدی کنارم...... اينجا می نشستی و مرا از اين نوشتن های کاهگلی خلاص می کردی «بانو»...... ببين دستانم هم بوی کاهگل می دهند، چشمهايم، گونه هايم، اشکهای خشکيده ام، بغضهای نشکسته نشکسته ام، شعرهای نگفته ام....... نجوای خفه شده ام.....خفه خفه ...... حتی اين خفگی هم بوی کاهگل می دهد...... تنها «تو» می فهمی کوچکِ مهربانِ شيرين ِ عزيز ِ مادر «شيرين بانو»..... حتی اين خفگی هم بوی کاهگل می دهد.... خفه...........

صدا..... بوی اشک ....اين بو رو می شناسم......ش...ی...ر...ی...ن...ب...ا...ن...و...........

 

لینک این نوشته