(۶۲)

 ..... همه چيز هست، «دل» را بردار و راهی شو...او هر آنچه را که ديده ست خواهد گفت. آنجا که برايش «دل دلِ» رفتن داری «کربلا»ست... «کربلا» «حسين حسين» می تپد.....

چه غوغايی برپاست که «خورشيد» اينگونه در خويش له له می زند و «حسين حسين» می تپد؟ صداها شنيده خواهند شد، کربلا هر آنچه را که ديده ست خواهد گفت. و تپش تپش خورشيد، عطش را به صحرا می آورد... اين خاک، اين خاک که مقدس می شود از خون مظلوميت، اکنون خود را بر سر ِ خود می پاشد.... واويلا.... اين چه فاجعه ايست که «خاک» به نام آن مقدس شده و اکنون اين تقديس را بر سر ِ خويش می پاشد؟ اين چه مهلکه ايست که آسمان توان گريستن ندارد و خفه می شود؟ تيغ های عريان، جای نور، خون را منکعس می کنند..... و چکاچک صدای شمشيرها هراسان ...... شرم باد سخن گفتن... و آب در حسرت آنکه «عباس» آن را بنوشد آتش می گيرد.... و عطش.... آه عطش.... اين عطش نامهربان.... مرگش باد که ندانست ......... و کربلا اينک با «تو» سخن خواهد گفت... و آب..... تا ابد در حسرت خواهد ماند.... تا ابد.....

 شرمنده ام که تسليت گفتن را نمی دانم. و اما «شهادت»، تسليت؟!...

 

لینک این نوشته