سلام (۶۴) .

خرسند شديم از اينکه امروز، رنگی دگر است نه رنگ ديروز

تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند: «از اين نکته هزار نکته بياموز!»

فرياد زديم که چرخ گردون، «ليلا» تو نداده ای به «مجنون»!

فرياد برآمد آنکه:«خاموش، کم داد اگر نگيرد افزون»

خاموش شديم و در خموشی، رفتيم سراغ می فروشی

فرياد زديم دوای ما کو؟! گويند:«دواست باده نوشي»

هشيار نشد مگر که مدهوش، اين بار گران بگيرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت:«اين بار گران تو مفت مفروش،

از خود به کجا شوی تو پنهون؟! از خود به کجا شوی گريزون،

بيداری «دل» چنين مخابان، سخت آمده است مبخش آسان.»

هشيار شديم از اينکه هستيم، رفتيم و در ميکده بستيم

با خود به سخن چنين نشستيم، ما باده نخورده ايم و مستيم؟!

«مسجد» سر راه از آن گذشتيم، بر روی درش چينين نوشتيم:

«در ميکده هم خدای بينيم، با مرد خدا اگر نشينيم»

 

..........

(به رسم قديم) يا حق!

 

لینک این نوشته