سلام (!)

سيصد و شست و پنج يا شايد هم هيچ...... «آرشيو» حکايتی دارد از اين سيصد و شست و پنج که..... سکته.... سکته... سکته.... عياری و بی عاری هم زخمه بر جان زد.

برای کثافت شدن ديگر چيزی کم ندارم. آهای پسر کوچه های ترديد و پرسه، کمی نزديکتر بيا، ران های لاغرت را به صورتم بچسبان و کمی بعد دستانت را حلق آويزم کن. بگذار در امتداد همين کثافت مطلق، مرگ مقدس مرا در آغوش بگيرد.....

نه ديگر غزلی زاده نخواهد شد. من نازا شده ام! بايد خود را در پستوی «لامکان» نهان کنم. حتی ديگر «شيرين بانو» و آن چشمهايی که به رويايم آمده بودند هم، دمی آرامشم نمی بخشند و من که خودخواهانه هنوز به انتظار «آرامش»ام! و آرامشی که دوان دوان از من می گريزد که نشايد روزی در قفس اين زنده به گور، محصور شود. آه «شيرين بانو»! تنهايم بگذار. نمی توانم در آغوشت بگيرم. نمی توانم گرمت کنم. انقدر خيره نشو به چشمان سياهم مادر! دستهايت را بردار و برو.... مجنون تر از اينکه هستم می خواهی ام؟!

خسته ام... باز من و وقفه ای نمی دانم چند هزار ساله.... و يا شايد هم....

نقطه.

 

لینک این نوشته