بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤

هوالمحبوب

سلام.

«معاشقان» گره از زلف «يار» باز کنيد

شبی خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

چه کوچک بودم در ميان روزهای سياه و سپيدی که يکی پس از ديگری آمد و گذشت. چه کوتاه بودم، چه آرام و کوچک و کوتاه! همچون چشم بر هم زدنی و ديگر..... نه نمی خواهم باز بگويم و« ديگر هيچ»!


چه آسان «کنار دريا» نشستم و او با من سخن گفت. و چه کوتاه از «اشکهای ريخته و نريخته» گفتمش! چه کوتاه از «دختر بی نام»، نام بردم و به پايش ريختم آنچه را که بايد و نبايد! چه آرام از «آنجا که نبايد» گفتم و چه کوچک از نوشته های «پراکنده» ای که دستمالی اين روح سرگردان بودند گفتم. چه آسان از «اجبار» گفتم برای تمام «ققنوس»هايی که می شناسم! وَ ای وای...وای...وای.... از «ققنوس بی آتش»!!! چه آرام گفتم از گندابی که هر چه بيشتر دست و پا زدم بيشتر در آن فرو رفتم و «از سر ِ درد» از سردردهای گاه و بی گاه گفتم! چه کوچک گفتم از «آتش» اين قديس مقدس! چه آرام گفتم از «ترنم خوش اکسير» و چه خوش «در اندرون شاهرگهايم» موج می زدم! آوخ «شيرين بانو»..... برايش از نوشته ها و شعرهای بی مخاطب گفتم چه کوتاه و چه آرام! و چه آسان از اينکه ديگر نمی توانم بنويسم! رک! بی پرده و صريح گفتم که ديگر نمی شود! انگار نمی آيد! از نوشته های «بدون عنوان» و حرفهای بدون حرف! چه آرام گفتم از «افکار دلمه بسته از ماليخوليا که رفته اند درمان نازايي»! چه آسان گفتم از «من و انکار شراب»!.... نه نه اين چه حکايت باشد؟

گذشت.... چون چشم بر هم زدنی و ديگر..... نه نمی خواهم باز بگويم «و ديگر هيچ»! تمامی بی حرفی هايم را بايد قضا کنم!
تقديم به او که می شناسمش برای اولين بار هذيانِ «با مخاطب» نوش کنيد... نه هذيان نه! «رويا».... «رويای صادقه اي» که چندی بيش نيست آن را در کنار دريا خوابيديم... يادت که هست؟! آه پادشاه «پاييز» بر من ببخش اين خودستايی را ....


خيال روشن من مثل صبح سبز بهار

به شور «عشق» دميد و چو غنچه مستم کرد

شکفته خنده زدم همچو گل به روی سحر

که او به يمن نگاهش ز ژاله هستم کرد

به گاهِ شام سياه و به آهِ جانسوزم

رسيد پرتو قلبش تپنده چون خورشيد

«دل» آن رميده مرده ز داغ تنهايی

دوباره جان بگرفت و ز مهر او جوشيد

ترنم خوش اکسير می دهد اين «عشق»

به جان زنده دلان، زنده گشتم از اين «عشق»

اگر که کافری و «عشق» هر دو يک باشد

هر آنکه کافر شد، زنده باد، زنده به «عشق»

حالا می خواهم بگويم آمده ام! با سبک جديدی که آموخت به من و من آن را سرودم! آمده ام تا باشم. با همان لباس خاکستری تلخ! همچون زندگی که اگر اين تلخی های شيرينش نباشد، هرگز شادی هايش معنا نمی يابد. شادی هايی که به اوجت می رساند. معنی عالم «معنا» را شايد می دهد اين تلخ ِ شيرين و اين شيرين ِ تلخ! و ....

نه ديگر روزه سکوت حرام است! سکوتی که تا چندی پيش سايه گسترانيده بود بر چشمهای سياه اين دختر تنها و رساله شرعيه اش آن را بر من واجب کرده بود بر من فرياد کشيد که بشکن! بشکن که «فطر» قبل از «فطر» آمده است و من «توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر، به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر» سکوتی که تا ديروز شکستنش حرام بود، امروز پايداريش بر من حرام شده است در اين ماه مقدس... «مهتاب عشق تابيد»

اين شبها «بت عيار» و «اِ فورگاتن گايي» که ديگر «ريممبر» شده است! را هم از دعای خير فراموش نفرماييد.

 

يا حق...

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب