سلام. (۶۸)

(لطفا اگر کسی جنبه چنين نوشته هايی از «بت عيار» را ندارد، نخواند.)

بــــــــــــــــــــــــا مــــــــــخاطب 

باز تنهاييها رنگ من می شوند و شايد هم من رنگ ِ تنهاييها. باز هم بغضهای گنديده و اشکهايی که جز سرابی در چشمهايم چيز ديگری نيستند. باز هم همان نوشته های گنداب شده قديمی که لحظه لحظه هايم را به کام مرگ می کشند و باز همان تومور قديمی که اود می کند و مرا به خاکستر نشينی، می نشاند. مراد درد نبود از ابتدای سخن، اما ... نه نه «خدا» نکند که اين بار «درد» جايگزين «دل» شده باشد!!!

نه من نمی خواهم تکراری ها،‌ تکرار شوند. ديدی تلاش کردی مرا از آن باتلاق کثافت نجات دهی. خودم هم خواستم. نمی خواهی که اين وسط يکدفعه رهايم کنی؟! می خواهی؟ اين ها را برای آن نمی گويم که بخواهم احساساتت را برانگيزانم يا نگذارم آنطور که می خواهی مــــــــنطــــــــقی تصميم بگيری. نـــــــه! می خواهم حرف بزنم برايت. بی پرده و کوتاه. برای تويی که جزيی از اين «بت عيار» شايد شده باشی! سرم درد می کند به «خدا» خيلی هم درد می کند. آنقدر که خوب می فهمم وقتی می گويی از سر درد نمی توانی حرف بزنی يعنی چه! يعنی انقدر که می خواهم سرم را بکوبم به ديوار اما اين کار ار نمی کنم و «تو» خوب می دانی چرا اين کار را نمی کنم. اينجا آسمان خيلی گرفته و من در بعدازظهر «پايیــــــز»ی طلايی و ابری از آسمانيهای احساسم می خواهم برايت بگويم «مهربان ِ من»!

اين منطق چيست که کوچکانه های احساسم را به جنون می کشاند و رخوت خويش را در سرسرای وجودم مستولی می سازد؟ می گويند اين «منطق» خودش بی منطق است! آخر نفهميدم کجای اين فلسفه ايستاده ام! شايد خودم را گول می زنم. «عارفانه» هايم در شبی انگار کار دستم می دهند و به «ناکجا آباد»اَم می کشانند و من که در انتظار لحظه شروع با ... بودنم، انگار در کام دردهای هميشگی اين قلب بی گناه فرو می روم.

خودم را گول می زنم. نه از ابتدای خلقت آنچه من به دنبالش بودم، نه «بت»ی بود و نه «عيار»ی، نرگس، رضيه، رعنا و مهتاب شايد هيچ کدامشان ترجمان من نيستند. اصلا نبوده اند که اکنون بخواهند باشند. اينک اين منم. دختری نه از فراسوی زمان، نه آن دنيايی، نه آسمانی و نه زمينی... که اصلا نمی دانم کجايی ام! چرا آمده ام و به کجا خواهم رفت. انتظاری هم نيست ديگر. انتخابی هم نيست ديگر. به همين سادگی. نه منطق می دانم چيست وَ نه احساس! نه «عشق» می دانم چيست و نه نفرت. نه عرفان، نه فلسفه. نه چيزی می خواهم و نه نمی خواهم. تنها می خواهم دوست بدارم و تنها به آنچه که «خدا»يم بر من منت نهاده شکر گذار و قانع باشم. حالا اين «آدم» ها و اين «آدم» نماها و اين من. باور نمی کنی، نکن. اگر می خواهی بروی، «خدا» به همراهت. اما بدون کلامی بگذر از اين من ِ بی من. بگذار احساساتم در پس ِ اين قلب دردهای هميشگی باقی بمانند و رنگ مصخره منطق به خود نگيرند. به «خدا» نه بی انصافم، نه نامرد. می دانم می پذيری و درک می کنی که تنها برای خودت می گويم. همين. 

 

يا حق.

 

لینک این نوشته