سلام ۷۲.

خارم اگر از خاری، خارم «تو» مپنداری

دانم که مرا با گل، یکجا «تو» نگهداری

گل را «تو» به آن گوئی، کز «عشق» معطر شد

آن گل که فقط گل بود، در حادثه پرپر شد

سودای «تو» را دارم، من از «دل» و از جانم

گفتند که پیدا شو، دیدند که پنهانم

گفتند که پیدا کن، خود را و «تو» را با هم

گفتم که پیدا هست، در هر نفس آدم

پیداست و من پنهان، من در تن و «او» در جان

یک آن نظری کردم، در خود گذری کردم

»دیدم که نه در دوری، «نزدیک تر از نوري»

در راه عبور از «تو»، من این همه «دور از تو»

یک عمر نیاندیشم، هیهات «تو» در خویشم

چشم است که بینا نیست، در «عشق» که اینها نیست

 

یا حق.

 

لینک این نوشته