بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

سلام ۷۴. (بت عيار دوساله شد)

سياه بخت («شيرين بانو»ی ۱۷)

امشب خيلی حرف دارم. می دانم هميشه به حرفهايم گوش می کنی. اصلا نگفته می دانی. اما به خوش خيالی ِ اين «دل» بايد بگویم تا خفه نشود! خواب ديدم سيب سياه گاز می زنم! بخت سياه را درمانی نيست. می دانی «عزيز مادر»، خيلی سخت است که يک روز از خواب بيدار شوی و خواب ديده باشی که بختت سياه است! کاری اش نمی شود کرد. اما «تو» بودی لحظه ای که آن را فهميدم. «تو» بودی و حس کردی و مادر را نگاه کردی. اشکهايم را پاک نکردی. چون می دانستی که «پاک کردني» نيستند. اما نشستی توی بغلم و گريه هايم را نگاه کردی. دست انداختی دور گردنم و با آن «چشمهای عسلی نازت»، مادر را نگاه کردی.

«شيرين بانويم»، فکر کردم نفس دارم هنوز. فکر کردم رمق دارم زخمهايم را بليسم تا التيام يابند. اما خودت بگو پس چه کسی اين زبان پاره پاره زخم را می ليسد و التيامش می بخشد؟ فدايت بشوم مادر، اين دفعه قصه، قصه غصه های کولی بيابانگرد است و ناگفته های شبهای «مهتابي» سرشار از سکوت و چشمهای شرمسار از هبوط! کاش می شد بوی عطر از «گل» گرفت نه؟!

«شيرين بانو»ی مادر، بگو مادر را، بگو آی دختر کولی، در کوچه پس کوچه های خرابه های آرزوهايت نگرد، نه خيالات شيرين که چيزی جز خاطره های دور دست «شبهای دريا» اندرون چشمهايت را نخواهد کاويد. بمان در سرسرايت. گور پدر همه بايدها و نبايدها. هميشه بدی ديدی. اين بار اما تو نخواستی بدی کنی. نخواستی تلافی کنی. که جز «عشق» چيز ديگری زبانت را قاصر نکرد! تمام اينها را توی صورتم فرياد بزن و بگو که تنها شاهد من، «تو» هستی «مهربان بانو»ی مادر.

«عزيز دل مادر»، من کجای جهان ايستاده ام که غربتی ام؟! بورژوآبازی ها و اداهای مسخره ام حال دنيا را به هم زده است! «شيرين مادر تو»‌بگو که من چه کاره ام؟! بگو کدامين نياز از چه کس، دستهای سرد مرا به گرمای دستان خويش می خوانَد و پناه سايه ام را محتاج است؟! چه می گويم من؟ کدام سايه؟ من، خود، سايه «دختر خياليي» هستم که سالها پيش مرده است و هيچ «عشقي» وجود ندارد تا با بوسه اش او را از خواب بيدار کند! چه می گويم من؟!

فدای «چشمهايت» بشوم مادر، لحظه های بکارت اين «سايه کولی عاشق» را ببين که چون روح عريان گلهای «نرگس» زار می زند و در گردابهای هوا غوطه ور است! نگاهم کن که هنوز انتطار باد «مشرقي» را می کشم که هرگز نخواهد آمد. مادر می ميرد. خيلی زود و به قول سهراب، خيلی زود،‌ دير می شود.

«شيرين ترين ِ» مادر، ديشب خواب ديدم خوابيده ام. وقتی از خواب پريدم انگار تمام ِ دنيا خواب بود! می بينی ام! باز دارم «هذيان» می گويم. ناراحتت می کنم گوش نکن به حرفهايم. کاش الان بيايی و بر اين «دل» ساده بباری. نه! ولش کن. اين همه خودم زار زدم کدام فايده برايم آغوش گشود؟! در سرايت بمان «بانو» که ديگر هيچ نوری سرايم را روشن نمی کند. به درش که برسد هجوم «آه»های سردم خاموشش می کند. نه اصلا بپرس کدام «سرا»؟! کولی آواره که سرپناهی ندارد.

امشب چقدر «حرف» دارم و چقدر «سکوت» نوک زبانم می آيد و می رود. می دانی «عزيز مادر»، می خواهم زبانم را گاز بگيرم تا همه «سکوت»ها بميرند، ‌همه «حرف»ها نيز. آنقدر تا زبانم کنده شود و تف اش کنم و بندازَمَش دور! و بعد همه خون هايی که می آيد را می خورم تا خون جلوی چشمهايم را بگيرد! تا همه بفهمند که رنگ خونم هم سياه است. آن وقت همه به حالم ترحم می کنند و ... «آخی طفلکی  ...»!!! می گويند. عجب شبی ست امشب مادر. رنگ درد است. از همانها که از هر طرف که می خوانی اش درد است! يادت که هست؟!

نه «شيرين بانو»يم! نه ... کوچه باغ خاطره ها جای ماندن نيست. ببين دارند تبعيدم می کنند همين روزها. «عزيز بانو»يم، بگذار ساکت شوم. «تو» از همان بالا نگاه کن اين سياه بخت را. «تو»يی که تا ابد تنها در خيالاتم خواهی ماند و همان بهتر که نيايی اين پايين. مثل « اِ فورگاتن گای ِ مقدس»، «آسماني» بمان و هرگز به سرسرای خاکی ام نيا. اين يک حق مسلم است. به «چشمهايت قسم» مگر نه؟! حرفها را ول کن. اصلا بگذار اين «سايه کولی عاشق» خرابت شود و سکوت کند و اعصابت را بيشتر از اين، به هم نريزد. باشد؟!

http://www.hozour.com/swf/lost3.swf

يا حق.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب