سلام (۷۵)

«حوا»ی چشمانم می گريد و «آدم» از او دور می شود تا «حوا»، هوای بی کسی ها را تجربه کند و شيطان وجود خودش را تا نمی دانم کی! لعنت کند. «حوا»ی بغض هايم غمباد می کند و نفس هايم را تنگ. «حوا»ی وجودم می لرزد و ناله می کند و يک چيز سنگينی آن وسطهای قفسه سينه اش تير می خورد، نه تير می کشد! «روياهای رنگين کماني»، سياه و سفيد می شوند و توی قاب «حواي» خاطره هايم نقش می بندند و آرام نفس عميقی می کشند تا شايد التيام يابند زخم های «حوا»ی ريه هايم! «حوا»ی نوشته هايم هی می نويسد و هی می نويسد. نمی دانم چه گونه! اما می نويسد و «حوا»ی «عاشق» ام، هوای «عشق» را می طلبد و «حوا»ی کوچک «دل» ام، به «شيرين بانو»يی نگاه می کند که باز امشب کم کمک دارد می آيد نزديکيهايش تا دست بگذارد روی اين پيشانی داغ و هرم اين فوران مهيب را شايد، شايد که بتواند مرهمی خنک باشد. «حوا»ی پيشانی اما هی می سوزد و هی بغض بالا می آورد! و ... «من» ... که به خود می آيم و می بينم بی هوا از اين «حوا»های بی حال و هوا! نوشته ام! آهی می کشم و «شيرين بانو» را می طلبم که «مادر» را سخن گويد! ... شايد ...

 

يا حق.

 

لینک این نوشته