بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
  نویسنده: بت عیار - یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۳

سلام.

تو رو خدا گوش کن. «راست» ميگم:

ــ تورو خدا گوش کن راست ميگم، خودم ازش پرسيدم. هيچ وقت ظاهرش يادم نميره. انگار همونطوری مونده بود. آشنا بود واسم. خيلی خيلی. دقت نياز نبود. با يه نگاه شناختمش. بعد از اين همه مدت، من اينجا و اون اونجا!‌ چه تنها! آخ تنهاييتو بميرم من عزيزکم، گفت ‌اينو نگو، تو خودت تنهاتری!

مثه يه آه عميق شده بود، مثه يه بغض شکسته، مثه يه آسمون تنگ باريدن گرفته، مثه يه کوير ترک خورده، نمی دونم نمی دونم. مثل پارک پرواز وقتی که زمستون ميشه، ‌سرد و پر از درد!

ــ تور ور خدا گوش کن راست ميگم. خودش بهم گفت، بدون اينکه بپرسم، روم نميشد! ‌گناهش من بودم. آخ چه بد! همه چی، همه دار و ندارشو فدای من کرده بود. سرچشمه بود، اما انقد ازش واسه هر کس و ناکس آب خواستم تا گوارای عطشش باشه، ديگه خشک شد!‌ خودش حالا تشنه يه قطره آب بود، حتی تشنه يه قطره شبنم! آخ تشنگيتو بميرم من عزيزکم، گفت اينو نگو. تو خودت تشنه تری!

يه دنيا حرف بود سکوتش، يه دنيا فرياد بود زمزمه اش و يه دنيا فرياد بود بغضش، آخ که اگه ميشکست خوب ميدونم توش غرق ميشدم!

ــ تو رو خدا گوش کنم راست ميگم. خودم از نگاهش خوندم، لحظه لحظه ای که باهام بود، لحظه لحظه اش .... آخ، چقدر احمق بودم من که قدرشو ندونستم! چه آرزوهای دور و درازی بافتم. چه خيالات رنگارنگ قشنگی... درست مثل رنگين کمون که فقط چند ثانيه قشنگه و بعد محو ميشه. نگاش می کردم، نگام می کرد، بغض داشت. آخ بغضتو بميرم من عزيزکم، گفت اينو نگو. خودت بغضت سنگين تره!

بگم ببخش... نه حتی روم نميشه که... چی می گم من، کجا بودم من، کجام من؟! کجا بودی تو، کجايی؟! خيال کردم تو آسمونا رفتی! اما من، من بی لياقت حتی روی همين زمين هم دنبالت نگشتم. آخه فوقشم اگه پيدات می کردم، با چه رويی نگات می کردم؟! تو همين عيد اول سال سر راهم همونطوری که داشتم می رفتم به ... ميون همه اون «بوته های خار» ديدمت، «دلي» که قدرشو ندونستم. خدا ... خدا ... . گفتی همه اين بوته های خار «دلي» بودن  روزی واسه خودشون، سرچشمه ای بودن. گفتی نگاه نکنم به خاک ترک خوردشون، به تيغ های بدنشون، به تشنگی شون، به خشکی شون، با لبخند گفتم: چشم! لبخند زدی، مثه اون وقتا. آخ لبخندتو بميرم من عزيزکم. گفتی: اينو نگو، لبخند خودت تلختره!

گفتی می دونم. انقدر از اين خاک ترک خورده تری که حتی «خار» هم نمی تونه تو وجودت زندگی کنه! انقدر خودت تيغ به تنت رفته که ديگه جای زخمها رو حس نمی کنی! نگات کردم، گفتی بزار همين جا بمونم، گفتم چشم. گفتی برو هر وقت سرچشمه شدی برگرد! گفتم: روزی که يک قطره آب ناب و خالص ميون بارون «خدا» اومد کنارم، ميارمش تا بين خودمون قسمت کنيم، نمی خوام من سيراب بشم و «تو»تشنه باشی هنوز. ميخوام که با هم سيراب بشيم مهربون من. اون وقت بهم گفتی: چشم، گفتم آخ چشمتو بميرم من عزيزکم، گفتی تو رو به اون چشمای سياهت که يه روزی از آينه هم روشنتر بودن، اينو نگو. گفتم آخ «عشقتو» بميرم من عزيزکم، «عشقتو» بميرم من....

 

عجب روزگاريه. شکر حق!

يا حق.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب