سلام (۷۹)

 

«تو» را اندازه، 

«گلهای همواره بهار زادگاهت دوستت دارم».

«تو» را اندازه پروانه های شاد دشتستان شهر «سبز ميلاد نگاهت»،

«دوستت دارم».

«تو» را اندازه «تو»،

مثل «تو»،

من مثل يک «عاشق»،

که سر تا پا به پای «عشق» خود،

می سوزد و می سوزد و مستانه نجوا می کند،

و «عقل» را، رندانه حاشا می کند،

من «دوستت دارم».

چرا کز «عشق» بی حد،

که رساند جان من را تا نهايت، تا به سرحد،

گشته ام همواره غرقه در فروزان آتش «عاشق کش ِ» «معشوق پرور»،

لحظه لحظه غرق در سوز و گدازم نازنين «دلبر».

که «تو» آنقَدر يکتایی و برتر، ‌‌‌(*)

آنقَدَر دردانه و يکدانه ای که همچو گوهر،

در «دل» ترسای بی آلايش من می درخشی،

ای همه والاتر و زيباتر و رخشان تر و همواره بهتر.

 

ببخشا اين همه شعر حقير پست را بر من!

ببخشا اين همه نذر و نياز و احتياج لحظه هايم که فراوان هست را بر من!

ببخشا اين همه «عشق» و همه احساس سرشار از «تو»ی سرمست را بر من!

که در شانت همان بهتر که ديگر لب فرو بندم.

 

که تنها «خالق چشمان شهر آشوب تو» داند،


که با دستش

و با احساس سرمستش،

سراپای پر از هستش،

رقم زد، آفريدن را تمامی داد با طراحی آن «سرمه سودای مژگانت».

 

همان بهتر که در «رويا»ی بی پروای خود ...

...

... آری!

لبانم را ببخشايم به دستانت!

همان بهتر که بنشينم بينديشم به چشمانت!

 

ببخشا اين همه احساس پست دون پايينی يک «عاشق».

ببخشا اين فقير پا به سر تقصير نالايق.

که هرگز نيست در شانت، تمام شعر هايش هر چه گويد از حقايق:

که من،

اندازه «گلهای همواره بهار زادگاهت دوستت دارم».

«تو» را اندازه پروانه های شاد دشتستان شهر «سبز ميلاد نگاهت»،

«دوستت دارم».

«تو» را اندازه «تو»،

مثل «تو»،

من مثل يک «عاشق» ...

 

يا حق.

(فی البداهه- سحرگاه جمعه ۱۶/۵/۸۵-ساعت ۳:۱۰)

*= لطفا حرف «دال» را با اعراب «سکون» بخوانيد./


 

لینک این نوشته