بی کلام   

سلام (۸۲)

... آری

در حوالی این جبه ملس خود را می کاوم،

تا موریانه های کاهلای،

در حسرت جویدن لای لای افکار من بمیرند!

بگذار

درون فکنی هایم را،

به پای پاییز بیاندازم تا نیامده

و جرعه ای دیگر از این جام خالی بنوشم

و

در گرگ و میش خیالاتم به چشمهایی خیره،

نگاه کنم

و عربده کشان از،

از ...

از ...

...

کلام در دهانم نمی آید!

چه اصرار بیهوده ای و چه اقرار فرسوده ای!

 

یا حق./

 

  http://anon.trinity-global.speedera.net/anon.trinity-global/ondemand/c051020H.asx

لینک این نوشته