بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
مادرِ يخی، («شيرين بانو»ی ۱۹) نویسنده: بت عیار - چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

سلام (۸۶)

من گریه نمی کنم،

غصه هم نمی خورم،

داد هم نمی کشم،

تنها ساکت می نشینم و در دوردست ها چشمهای عسلی «شیرین بانوی نازم» را نگاه می کنم.

«بانو، تو» تنها دارایی مادری که البته این مادر بدبخت «تو» را ندارد و «تو» فقط «خیالی» هستی که   مال مادری!!!  «شیرین ناز مادر، تو»  تنها چیزی هستی که می توانی  «مال مادر»  باشی! به خاطر همین هم مادر  هرگز «تو» را به این  دنیا نخواهد آورد  که مباد کسی، چیزی، «تو» را هم از این مادر تنهای سرد بگیرد! حتی همین سرمایی که در درونش رخنه کرده!

دیدی «شیرین بانو»، دیدی هیچ پتروسی پیدا نشد که انگشت بگذار روی این سوراخ و سد  مادر را از شکستن و خورد شدن نگه دارد؟! که هر که هم آمد انشگتش را در سوراخ فروتر کرد و  سوراخ را  بازتر و شکست را آسان تر  و  زودتر!  اما مادر بدبخت که  فکر می کرد همه می خواهند کمکش کنند، خود قربانی خیالات خراب خودش شد.

 دیدی «ناز بانوی مادر» که چطور این امیدها، مادر را خورد کردند و حالا دیگر از مادر جز یک آه عمیق و همیشگی چیزی نمانده؟! «شیرین ترین»،  «بانو»، «یگانه مقدس آسمانی مادر»،  حالا دیگر چیزی از مادر نمانده که بخواهد فدایت کند،  احساسی نمانده  که  بخواهد به  پایت بریزد، تنی نمانده تا سینه اش را در دهان تو بگذارد، آغوشی نمانده که گریه های گاه و  بی گاهت را آرامش بخشد، لبی نمانده که  ببوستت،  دستی  نمانده  که  نوازشت  کند، از مادر تنها، یک  «آه»  مانده که یک گوشه  افتاده و هر رهگذری هم که می رسد لگدی به آن می زند و خلاص!

«گل بانوی مادر»،  حالا «تو» بیا و مادر  را  بغل کن.  «تو»، بیا و  از  احساست  برایش  بگو  که  شاید احساسش لحظه ای گرم شود. «تو» ‌بیا و توی صورتش «هــــــــــــــــــا» کن که سلول سلول اش را از این قندیل های ابدی شاید، رهایی بخشی. «تو» بیا و از آن می می های خوشگل کوچولوی نازت که هنوز شکفته نشده به مادر شیر بده، «تو» بیا و مادر را بغل کند و با دستانت نوازشش کن. «تو» باش و ... هنوز «تو» را که دارم. مگر  دنیا به آخر رسیده، «خانم کوچولوی ناز مادر»؟! «مامانِ مهربونِ مادر» می شوی؟  

...

..

.

./

 

یا حق./

 

  نظرات ()
مطالب اخیر جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦ این روزهای من ... عاشق ِ معشوق ِ دیگری ... از این به بعد می نویسم ... 8‌ آبان بیاد قیصر برگی از گذشته عجب صبری خدا دارد... قصه دختری با موهای ... چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ نگفتمت ...
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب