بت عیار
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      هذيان گاه و بيگاه «بت عيار»... (مجموعه ای از اندیشه غیر ماورایی عیـار بی عیار!)
دشنه (فی البداهه) نویسنده: بت عیار - چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥

سلام (۹۴) 

دشنه می زند به قلب من!

آن رهیده از سکوت.

دشنه می زند چنان که خون و رگ،

در به در به گوشه هایی از هبوط!

دشنه می زند به قلب من!

آنچنان که گویی از فراز و اوج نیمه های سرد شب،

آن شب سکوت بار خیز تب!

لحظه لحظه باز گیرد این  نفس نفس!

یک/ دو دم، دو بازدم ز من! آن عصاره هراس خواه پر هوس!

دشنه می زند به قلب من!

آن سکوت از قفس رمیده با امید لذت رهایی ام ز درد!

آن «صدا»ی روشن صبور،

آن پر از صلابت آن پر از غرور.

که این همه نیاز را،

که آن همه آرزوی راز را،

از میان این تن مخوف تیره زاد،

به تیغ دشنه اش

ز هم گسست و برکشید...

دشنه می زند به قلب من!

آن همیشه خوب ِ «ماهیار»: «داد»!

که شد «صدای او» شبیه بغض خیس و سرد ِ باد!

آری آری... 

تیغ ِ «فریاد» ...

دشنه می زند به قلب من،

دشنه می زند به قلب و تن ...

که درد را امید رفتن از درون این قفس نبود!

که «قلب» باید این سرای ِ درد را فرو گذارد آه!

که قلب باید از نفس بریده گردد و  زمان کم است،

فقط تا حدود صبحگاه!

بیا!

دشنه زن به قلب من!

دشنه زن به این تن خمور بی خبر!

دشنه می زن این همیشه زخم خورده را ز هم بدر ...

http://www.ashti.nu/maj06/06-05-03a.htm

  نظرات ()