نانجيب می شوم («شيرين بانو»ی ۲۱)   

سلام (۹۶)

...

... «شیرین بانو»ی مادر! می بینی دستهای مادر پر از طاول شده؟ تنش پر از زخمهای طاولی زشت و سوزناک شده؟ می بینی صورت مادر را ... آن : «لپهای همیشه ناز و لبهای همیشه سرخ و چشمان درشت و صورتی که آرایش «خدایی» داشت»!!! ... نه نبین عزیزکم! ناراحتت می کند! «تو» هم رویت را برگردان و برو و هیچ حالی هم از مادر نپرس! به جهنم که با این تب های ۴۰ درجه وقت و بی وقت و قلب دردهای همیشگی و «تنهایی» چه می کند! فدایت بشوم مادر بغض نکن! مگر قرار نشد همه بغضهای «تو» را مادر گریه کند؟! نمی خواهی که زیر قولت بزنی هان؟ «عزیز بانو»ی مادر دنیاس دیگر! «تو» که می دانی رسم این دنیای بد چه شکلی است. درست مثل موهایی که روزی سیاه و قشنگ بودند و حالا خیلی هاشان سفید شده اند و بیشتر هم خواهند شد و هر که می بیند «آخی... » می گوید و جگر مادر را آتش می زند و این مادر تنها فقط سکوت می کند!

«عزیزترین» ِ مادر! ببوسم «لبهای گل سرخی نازت» را که مثل خانمها می بندیشان و با آن «چشمان عسلی زیبات» به مادر زل می زنی. بیا «دستهات» را بکش روی صورت و تن مادر که شاید شفا بیابد و این طاولها زودتر خوب شود. آخه مادر که جز «تو» کسی را ندارد که بخواهد خوش باشد به او!

دیدی «خانم بانو»ی مادر... دیدی «تنهاترین»ِ مادر؟ همه چیز به همین زودی تمام می شود. کوتاهتر از چشم بر هم زدنی و بعد ... آدمهای این دنیا را که می شناسی؟ نه همان بهتر که نشناسی. رسمشان این است که ...! چه می فهمند که «آدم و احساس» چیست؟ چه می فهمند که «تعهد» و این جور حرفها کدام است؟ اصلا من چرا دارم از این چیزها برایت می گویم! آخه دلم می خواهد یک بار، فقط یک بار دیگر یکی از این آدمها با آن زبان چربش بیاید جولویم و باز بخواهد از آن حرفهای قشنگ مصغره تحویل بدهد! آن وقت گردنش را می گیرم و به قول «محمد صالح علاء»(*) از این دنیا پرتش می کنم بیرون تا کله اش به اولین سیاره سر راه بخورد و مغز الیلش داغان و پاغان شود! آخر مادر انگار این روزها کمی «نانجیب» شده! انگار مریضی و تنهایی روی مخیله ام اثر گذاشته و دارد شبیه دیوانه های زنجیری ام می کند! انگار می خواهم شبیه همین آدمکها بشوم و آنچه با من کردند سرشان تلافی کنم و ...

می بینی مادر کم آورده! انگار خل شده!!! مادری که روزی به همه امید می داد و در اوج سختی ها آنقدر مقاوم و با ایمان بود که شاید «خدا» هم به صبر او رشک می برد، حالا آنقدر ضعیف و ناتوان شده که دیگر رمقی برایش نمانده. این یک سال و چند ماه اخیر هم انگار زخمهای قدیمی را سرباز کرد که هیچ، داغ جدیدی هم گذاشت روی جگر مادر و دیگر هیچ!

فدایت بشوم «شیرین بانو»ی مادر امشب چه شبی است. چه حالی دارد مادر امشب. اصلا چند شب است که مادر یک جوری است! اما امشب انگار به اوج رسیده این حالش! یک چیزی از توی شکمش هی می خواهد تمام تنش را پ ا ر ه پ ا ر ه کند و از دهانش پرتاب شود بیرون! امشب انگار آتش فشان توی «دل» مادر دارد فوران می کند ... مادر خوابش نمی برد. تا یک لحظه چشمهاش سنگین می شود از شدت خیسی لباسهایش که ناشی از عرق و تب است از خواب می پرد. لباس عوض می کند و دوباره ... و دوباره ... آنقدر که تمام لباس خواب های سفیدش که با پوشیدنش مثل «تو» می شود و شبیه «فرشته ها»، همه شان خیس می شوند! انگار تمام صورتش دارد می ترکد. انگار از درون تمام این طاولها و جوشها ماده های مذاب آتش فشان  دارد پرتاب می شود روی سقف و کف و وسایل توی اتاق که این چنین آتش گرفته تنش! نمی دانم چرا بغض هم کرده ام! بغضی که مثل طاول است اما از همه طاولهای توی گلوم بزرگتر و با ترکیدنش بقیه طاولهای توی گلو هم می ترکند و پوست جوشهای دور چشمها و گونه هام تازه می شوند و بعد اشکها قاطی چرک و خون روی بالش و فرش می چکند ... چه حالی دارد مادر امشب؟! شاید پوست تنش هم دارد گریه می کند. خیال می کنم بغضهای انباشته شده این چند سال و چند وقت دیگر، از «دل»ام سر ریز شده اند!!!

«تنها فرشته مقدس آسمان» فقط «تویی» که می آیی و از پنجره وارد اتاقم می شوی تنهاییم را خفه می کنی و «پیشانی» می گذاری روی پیشانی مادر و «دستهات» را روی گلوش و انگار مادر لحظه لحظه آرام می شود و بعد صورت مادر را می چسبانی به «گلوی معطر نازت» که «پوستش از شیشه شفاف تر است» و دستهاش را می گیری توی «دستهات» و  آنقدر نوازشم می کنی تا خوابم می برد ... بخواه از «خدا»‌ که همینجوری تا ابد بخوابم توی «بغلت، بانوی شیرین کوچک عسلی»ام. همین شکلی که با بوسه هیچ شهزاده و غیر شهزاده ای هم از این خواب ابدی بیدار نشوم و دیگر هیچ کس این م ا د ر نگون بختِ تنها را نبیند. باشد؟

./

*: نویسنده، شاعر و کارگردان معاصر.

یا حق.

 

لینک این نوشته