بی کلام

سلام (۸۲)

... آری

در حوالی این جبه ملس خود را می کاوم،

تا موریانه های کاهلای،

در حسرت جویدن لای لای افکار من بمیرند!

بگذار

درون فکنی هایم را،

به پای پاییز بیاندازم تا نیامده

و جرعه ای دیگر از این جام خالی بنوشم

و

در گرگ و میش خیالاتم به چشمهایی خیره،

نگاه کنم

و عربده کشان از،

از ...

از ...

...

کلام در دهانم نمی آید!

چه اصرار بیهوده ای و چه اقرار فرسوده ای!

 

یا حق./

 

  http://anon.trinity-global.speedera.net/anon.trinity-global/ondemand/c051020H.asx

/ 25 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه همدم

و اينک آفتابی که از سرمای تنم می پوسد .....می ميرد تا همچنان سرد باشم.

باران

بايد نفس كشيد؟! .. حتي اگر جسم فاسد شده باشد؟ .. حتي اگر ذهن مسموم؟ ... اما نبايد گفت!!! سلام و السلام

سلام

سلام دستها می سايم بر عبث می پايم ... نمی دانم چرا نوشته ات مرا به ياد اين شعر انداخت. بايد زندگی را تجربه کرد

محبت و زیبایی

با سلام! دو بار شعر را خواندم... راستش احساس ميکنم تکه ای از آن افتاده... نمی دانم !! اما اين را ميدانم که گاهی کلمات چقدر در بيان احساس انسان ناقص اند... دلتان شاد و هميشه شاداب!

پدر(نم‌نم)

آره واقعا...گاهی کلام به هيچ‌وجه به دهان می‌آيد

جيليز !

نسبت به پست های قبلی تون به شدت ضعيف بود شايد بهتر باشه يه بار ديگه ويرايشش کنين

...بت عيار می خواهد... که دستی بر قلم دادن... که فريادی کشيدن يا... دلی پرخون دریدن یا... سری بر سنگ کوبیدن... امان از این دل تنها... که داغش تازه شد... حتی که هر لبخند را دیدن...... داغتو نبينم... شبت خيلی سياهه... دردتو می دونم... درمونش کجاست؟... رهگذر که رهگذر نموند... يعنی خوابيد... عيار چی؟...

ننه دریا

سلام بر بت عیار! به روزم...با حسین پناهی