معارجی به سال 61 هجری!

نوشتن های گاه  بیگاه این عیار بی عیار هم، به تمامی بی "ع ی ا ر" شده اند! روزگاری که عشق، جولانگاه بی سر و پایان شود، روزگاری که عشق را در کنار تیرک راه بند تازیانه بزنند و بر در گاه عصیان انسان، سنگسار کنند، روزگاری که حرف، باد هوا باشد و یاد پستی و لامروتی، روزگاری که از عشق تنها، سه حرف سرد باقی مانده باشد و این سه حرف هم خود، رمقی برای نفس کشیدن نداشته باشد، دیگر این عیّار بی ع ی ا ر، همان بهتر که دم فرو بندد و حرفهای داشته و نداشته را در کنج نمور تنهایی خود، فرو خورد.

روزگاری که حداقل ترین حق انسان خسته از زور و استبداد، باید در تنگنای میله های سرد و حصارهای آهنین زورگویان بسته شود، (به خیال اینکه قلم را خفه و نفس را زندانی) روزگار من و توست، خواهرم برادرم! روزگاری که از "انسان" تنها نامی باقی مانده و حلاج های از جان گذشته، این انسانیت فراموش شده را فریاد می کنند، چه باک که در این زمانه ریا و زور و تزویر، محکوم به فتنه شوند و مسیح وار، مصلوب.

با خودم می اندیشیدم که زمانه، زمانه "علی" است و شاید بسی دشوارتر، زمانه، زمانه حسین است که با نام جدش، او را مسله می کنند و برادرش را محکوم و خواهرش را حجاب از سر بر می کنند. عجیب هم نیست که هر آنکس که وجدان دارد، انسانیت را حس می کند، شرف و آبرو دارد، به حمایت از خواهر و برادر حسین و مظلومیت همگیشان، علم  و قلم بر می دارد و  ردای مرگ در راه حق و حقیقت می پوشد و چه باک که کشته شود! روزگار همان است که آوینی شهید از پیش، درباره اش گفته بود: جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. پروانه‌های عاشق ِ نور، بال در نفس گل‌هایی می‌گشایند که بر کرانه سبز این چشمه‌ها رسته‌اند. و نور در این عالم، هر چه هست، از آن نورالانوار تابیده است که ظاهرتر و پنهان‌تر از او نیست. و مگر جز پروانگان که پروای سوختن ندارند، دیگران را نیز این شایستگی هست که معرفت نور را به جان بیازمایند؟ و مگر برای آنان که لذت این سوختن را چشیده‌اند، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی چیزی هست؟

آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد و مؤ‌انسان حقیقت آنانند که ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

جنگ بر پا شد تا مردترین مردان، در حسرت قافله‌ی کربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ۶١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود: "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام"

و سخن کوتاه می کنم با دعایی از شریعتی عزیز که خوش گفت: خداوندا به مردان ما شعور و به زنان ما شرف، به جوانان ما عقیده و به پیران ما نیز عقیده، به تمامی ما آگاهی، آزادی، اصالت و آزادگی عطا کن.


/ 3 نظر / 22 بازدید
میثم

1آدمو این همه دانایی نهههههههههه

کار شما درسته خانم!