اول محرم الحرام 1427 («شیرین بانو»ی 25)

سلام (127)

سلام شیرین بانوی مادر. حق داری گله کنی. می دانم خیلی وقت است آنطرفها نیامده ام. رسم دنیای ما را نمی دانی؟ ... همین است عزیز دل مادر! ببین از وقتی که مادر بی حال و بی نفس شده هیچ کس سراغش نمی آید و قصه هاش را نمی خواند! اگر چه خودت خوب می دانی که مادر هرگز ننوشت که کسی بخواند و هرگز نخواهد نوشت تا بخوانند! و هرگز سعی نکرد تا محتاج آدمیزاده ای باشد.  او می نویسد تا باشد! تا بماند.
عسلی مادر می دانم که خیلی وقت است نیامدم کنارت. ناز چشمهات را بمیرم. خودت خوب می دانی وقتی که مادر نمی تواند حرف بزند/ یا اصلا حرفی ندارد/ آخر چه بگوید؟
نازبانوی مادر خوب می دانم که حرفهام با تو هم عوض شده! اصلا انگار این مادر روحش را فروخته باشد! نمی دانم انگار، ادبیات نوشتنش، ادبیات فکر کردنش، ادبیات راه رفتنش، خوردنش، خوابیدنش، خواندنش، بهتر است بگویم ادبیات کل زندگی اش عوض شده!
فدات شوم گل بانوی مادر، از وقتی قلم مادر خشک شد، انگار روحش عوض شد! از وقتی سعی کرد مثل همه باشد، مثل همه برود، بیاید، بپوشد، بخورد و زندگی کند، انگار تمام دارایی هایش را داد و خودش را با یک آدم «دنیایی ِ» ظاهربین عجیب و غریب عوض کرد!
حالا انگار درست برعکس آنچه بودم هستم. حالا انگار مادر شده مثل عروسکهای کوکی که آدمها باید کوکش کنند تا بخواند و برقصد Good morning بگوید! حالا انگار مادر ... نه انگار مادری دیگر در کار نیست! حالا این عروسک کوکی دیگر چیزی نیست جز یک مشت پلاستیک که از مواد بازیافت شده درستش کرده اند و داده اندش دست روزگار تا با او بازی کند!
...
نازنین مادر ... ببخش این نامادر دیوانه را ببخش ...
شیرین مادر! بگذار تمام هذیانهایم را بگویم! تمام حقیقتی که ای کاش هذیان بود! ای کاش دروغ محض بود تا می توانستم دنیا را با آن سر کار بگذارم!
ای کاش دروغ محض بود ...
امشب روزگار عروسکش را برد هیئت امام حسین ... عزیز دل مادر
امشب یک مرد مشکی پوش روزگار، توی تاریکی جلوی سقاخانه هیئت یک کاسه طلایی آب داد دست مادر ... امشب مادر آبی نوشید، آبی که بغض چند ماهه اش را ... تنها دارایی مادر! آن آب بغض چند ماهه ام را شکست...


/ 29 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راد

بهت نمی اومد اين قدر خوب بنويسی! کيف کردم. شاد باشی

باران

سلام... اومديم اينجا زياد شيم... کم هم شديم...

راد

من هميشه اول محرم ياد ؛فطرس؛ می افتم و ميگم که ما هم مثل اون فرشته بال شکسته محتاج نگاهی هستيم از نگاه عاشقانت رخ متاب شاد باشی

صدرا مجد

باید سر فرصت بخوانم، تا بفهمم چي به چيست اين‌جا...

انجل

زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن زندگی دعا است ان را مرتب بخوان ‏ زندگی درد است ان را تحمل کن زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی

مرد تنهای شب666(آرش علزاده)

سلام. کجای دنیایی که رسیده ای به یک مشت بغض قاطی آب سقاخانه که می گویند شبی دخترکی یک کاسه نوشید و بغضش را ریخت بیرون... مادر که نمی نشیند روبروی طفلکیهایش و بغض کند... چرا می نشیند/ پدر هم می نشیند و بغض می کند اصلا مادر و پدر و طفلکیها ندارد آدم که برسد به بغض بغض می کند اگر فرو هم بدهد از یک جایی بی خبر می زند بیرون/ اینها را خودم هم کی دانم/ منهم یک کسی هست یک مهربانی که حیلی وقتها همانجا که می رسم پیشش هر چه بغض گیر کرده داشته باشم می زند بیرون... آدم است دیگر چکارمان می شود کرد... امیدوارم روزهای بهتری رسیده باشند برایت...

نرگس مست

زمانی یک بت عیاری اینجا ها بود نبود؟....اگر یافتیدش سلام زیبایی برسانیدش...در پناه حق