مادرانه («شيرين بانو» ی ۲۰)

سلام (۹۰)

... چشم که باز می کنم می بینم تعارف کرده ام به خودم که بنشینم روی زمین بغل دست خودم و دوتا کلمه با خودم گپ بزنم. دو تا کلمه که به اندازه هزار سال حرف توی کلاف سر در گم مغزم پیچیده و گیجم می کند! و تا می خواهم بگویم:

- آخه موجود ...

بغضم هری می ترکد و قطره قطره اشکهایم تا می خواهد بچکد می بینم آمده ای و «دستهای پاکت» را گرفته ای زیر صورتم تا قطره ها توی «دستانت» بچکد! آخرش مادر را لوس می کنی «شیرین ناز عزیزم»، ای همه «دارایی مادر». فدایت بشوم. می خواهی این اشکهای بدبخت را چه کار کنی؟ بگذار بچکد زمین. هیچی نمی شود. فوق فوقش فرش یا لباسم ۲ دقیقه خیس می شود و بعد هم ... هیچ!

«عزیز دل مادر»... فدای «چشمانت» بشوم، خسته ام. انقدر با «انگشتان فرشته ای نازت» نکش کف دستم! چون دیگر «لولویی» هم سراغ مادر نمی آید که بخواهد بیاید سر حوض «حیات دل مادر» تا بخواهد آب بخورد و بعد مثلا بیفتد توی حوض تا دندان نداشته اش بشکند!

می بینی مادر! فقط «تو» می بینی «خانم قشنگ من»، فقط «تو» داری می بینی به خدا قسم که هیچ اعتراضی هم ندارم. این هم از آن همه دوستی که تا دنبالشان نگردی و چپ و راست سراغشان را نگیری محل سگ هم نمی دهند! تا کار دارند «د و س ت» خوبی هستی و ... می بینی در تمام سالهای گذشته ... نه ولش کن! بگویم که چه بشود؟ از این «آدمیزاده ها» انتظار بیش از این زیادی است! دارم فحش می دهم! پس یکی بزن توی دهان مادر تا دهنش را ببندد! نه نه ... نگفتم ببوس! (البته خوب می دانم که زدن «تو» مثل نوازش «گل یاس» است به دیوار آجری کنار باغچه!)

فدایت بشوم فکر می کنی قدر این «شبهای قدر» را دانستم؟! یعنی واقعاْ آن «خدایی» که آن بالا که نه! نمی دانم کجا نشسته یا وایساده! به من هم نگاه کرد؟ «تو» مطمئنی؟ چه سوالی می پرسم!!!مگر «تو» دروغ هم توی وجودت پیدا می شود؟ چه می گویم؟! معلوم است که مطمئنی! خاک بر سر من که «آسمانی ها» را با زمینی ها مقایسه می کنم!

«شیرین ترین بانوی آسمان»، کاش می شد اصلا نیایی پیش مادر! نه نه ناراحت نشو، نه مادر منظورم این بود که ... نه نه به خدا می خواستم بگویم... «تو» رو به خدا نه نه بغض نکن ... نه نه به این «زلال شفاف» که دارد توی «چشمانت» حلقه می زند بگو که اگر بیاید زیر «پلکهای معصومت» من می میرم ...  بمیرم برایت که گیر این مادر که نه! نا مادر سیاه افتاده ای!  ...

حال مادرت گریه دارد؟ هذیانش دیگر دارد بالا می زند! بیا توی بغل مادر! بیا! اما بگذار مادر زار بزند ... هم برای خودش و هم برای «تو» که می خواهی برای مادر گریه کنی... بگذار مادر توی «بغل آسمانی تو» گریه کند تا صدای زار زدنش کسی را این وقت شب بیدار نکند ... بیا توی بغل مادر ... بیا «عسل بانو»ی مادر ... ناز «چشمهات» را بمیرم ...

 

یا حق./

(۲۳:۱۹)

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بن بست

آهنگ بلاگتو خيلی دوست دارم.يه چيز ديگه.منم برای پسرم نامه مينويسم.توی يک دفترچه به اسم سانتا ماريا.هوووم:)

§§§ جيليز §§§

در مورد متن مي تونم بگم كه چنين چيزي نداشتم كه برايش و براي خود او زحمتي كشيده باشم كه اكنون به سوي خودش برگردم نمك پاشيدم ولي نمكدانم هميشه شكسته بوده .. و آموختم كه نمك بپاشم بدون اينكه نمكداني داشته باشم در مورد نظرتون : حق با شماست من شاعر نيستم اين هم شعر نبود اعصابم به هم ريخته بود کاغذ رو خط خطی کردم بعدش به اين آش شعله قلم کار قافيه دادم ... شايدم تصور می کردم که شعر گفتن اين روزها نه نياز به وزن داره نه نياز به قافيه ! موسيقي هم فك نكنم از خودم باشه ولي شعرش رو جايي نشنيدم و به نظرم موسيقي ضعيف تر از شعره بود كه خيلي از ظرايف موسيقي توش نبود ...

§§§ جيليز §§§

و در ضمن مطمئن بودم که کسی نمی فهمه که من چی ضجه زدم حال چه شعر می گفتمش چه شعر واره

§§§ جيليز §§§

و در ضمن مطمئن بودم که کسی نمی فهمه که من چی ضجه زدم حال چه شعر می گفتمش چه شعر واره

بابا عظيمی

سلام دوست عزيزم....فدات بشم خودت بيا تو سايت ساحل ارامش ببين ادرست را چطوری نوشتی!!! منم کلی کلنجار رفتم تا از تو ارشيو امدم پيشت ولی اصلا يادم رفت چی ميخواستم بنويسم..به هرحال خيلی ممنون که گه گاهی قدم برچشمهای ما ميگذاريد...شاد باشيد

شبگرد

من هنوز منتظرم زيبا نويس..................

آسمان

يک شيرين بانوی خيالی که می شود همراه و همدرد مادر با چشم های عسلی اش خيره می شود و دل مادر را می برد به آن جايی که هوای اشک هايش را داشته باشد و استوار بايستد آخر دخترک معصوم خيالی تو خيلی پاک است استواری می خواهد استوار باش ... ياد نامه به کودکی... افتادم.

Baran‌‌‌

عجب مادرانه ی دلچسب و سردی....