عاشق ِ معشوق ِ دیگری ...

حال و هوای تو

هوایی ام می کند

گهگاه به تو فکر می کنم

صدات می کنم

حرف می زنم و

تو اما

نیستی ...

وقتی انقد کوچکیم

که عمق اندیشه مان

به با هم ماندن

قد نمیدهدو

عمر عشقمان

آتشفشانی ست که سرد شده

نمی دانم به کدام امید واهی

هنوز رویایت را می بینمو

از بهار تا حالا

به این انتظارم که یادی کنی از من ...

تو اما

از همان بچگی و جوانی هم

صبرت، صبر ایوب بودو

عشقت ...

حالا که دیگر عشقی نیست

پس کدام بهانه باید تو را

به کوچکترین یادی از من

وا دارد؟

رویاهای زنانگی ام را

با رفتنت دست نیافتنی کردیو

مرا

سردو خسته ...

سقط می کنم همه رویاهای با تو بودن را

دور می شوم از گذشته

از تو

از شب زمستانی پارکی بزرگ

و از شام مهتاب ...

کامنتهای عاشقی را می خوانم که در رویایش دستهای مرا محکم در دست گرفته

...

برای بار صدم بلاکش می کنم!

و به خودم فکر می کنم که توی دل تو

مدتهاست

بلاک شده ام!

این وسط

شب می شود

دیر می شود گاهی

چند ساعت است که توی رختخواب غلت می زنم!

صدای کلید در می آید

در باز می شود و حالا می توانم بر ترس تنهایی ام غلبه کنم

و با این اندیشه بخوابم که

دنیا مزخرف است

تو عاشق ِ معشوق دیگری هستی

و آن دیگری هم عاشق کسی دیگر ... 

و این داستان

ادامه دارد ...

/ 0 نظر / 42 بازدید