از این به بعد می نویسم ...

دسته دسته

رشته رشته

موهای سفید من، انقدر زیاده شده اند که دیگر رنگ کردن و نکردنش فرقی ندارد، به قول دوستی «خودشان برای خودشان های لایت اند!» های لایتی به گرانی عمر رفته و به ماندگاری سالهای مانده و به ارزش تمام شدن جوانی ...

دهه چهارم، حال و هوای خودش را دارد، بخصوص که به میانه اش راه کوتاهی مانده، وقتی فکر می کنی، باورت نمیشود که چقد بزرگ شده ای و حالا به تو جور دیگری نگاه می کنند...

(همیشه هم البته، سعی کرده ام حرف و نگاه مردم برایم بی تفاوت باشد ها، اما انگار هر چه بیشتر سعی می کنم، حساس تر می شوم)

گاهی فکر می کنم باید برگردم به روزهای شعر گفتن و خط خط و سطر سطر نوشتن، باید این کار «فرهنگی» مسخره را در این موسسه فزرتی رها کنم و بروم کنج خانه بنشینم، به فکر مقاله نوشتن و سفرو کتاب نوشتن ام باشم. شاید اصلا دیگر نمی توانم وارد این جامعه تبدار و دروغگو و چاپلوس و کثیف بشوم. دیگر خیلی خسته تر از آنچه فکر می کردم خواهم شد، شده ام، نه دیگر تحمل دیدن و شنیدن به اسم «دین» نان درآوردن برخی ها را ندارم.

- ما که همسن و سال شما بودیم، وزارتخانه می گرداندیم

خیلی ساده است، مملکت صاحاب نداشت که چارتا جوان 30-40 ساله بگردانندش، چون اکثر کار کشته و با تجربه ها را یا گردن زدید، یا فراری دادید و یا خانه نشین کردید...

حالا روی هم، وضوی چندباره می گیری می روی نماز می خوانی تا حق الله ات را انجام دهی و حق الناس، کماکان پشت درهای بسته اتاق تو، معطل اند ...

به هدفت رسیدی و ما را هم از این موسسه ی ... مستعفی کردی ... آخرش که چه؟ اصلا با خدا و قیامت و اخلاق ائمه و انسانیت و این جور پزها و مستمسک های نان آورت، کاری ندارم ... من می روم که خودم را داشته باشم، که خودم را گم نکنم به سن و سال تو که رسیدم ... من می روم چون از مادر، پدر یاد گرفته ام که دروغ نگویم، که چاپلوس نباشم، که به هر قیمتی، هر کاری نکنم، که حتی اگر قرار شد با آبرویم بازی کنند، خودم را آلوده دامن نکنم ... می روم چون شرفم برایم مهم است، می روم که جلوی نسل جوان ِ دانشجو، بیش از این بازیچه دست نباشم ...

حالا برو داد «انقلاب کردن و انقلابی» بودنت را سر بعدی ها بزن، تو بمان و دو دستی میزت را بچسب که نسل بعدی، مثل ما نیست و کارش را خوب بلد است چون دستپرورده خود ِ توست ... ما که نه چاپلوس بودیم، نه نان به نرخ روز خور، نه اهل مراوده و رابطه که بخواهیم کارمند-دانشجوهای جاسوس و دروغگویت را، پر و بال بدهیم، مایی که برای اخلاق و انسانیت و شرف آدمی دست و پا میزنیم، به درد تو نمی خوریم ... بمان و شعار «اصلاح طلب بودنت» را سر بده، ما رفتیم با همه مثبت و منفی مان خداحافظ

همه چیز ما «دل» مان بود که شکستی اش ... 

_____________________

پ.ن اول: آقا، خانم دین را بگذار کنار، اعتقادات تو به خودت مربوط است، والسلام! کارت را بکن، مردم معطل اند ... ملتی معطل است، مملکتی دارد عمرش تباه می شود ... به زودی تمام  می شوی ها!

پ.ن دوم: می چسبم به علاقه مندی هام :)

پ.ن سوم: از این به بعد می نویسم، به قول فامیل دور، راه رفتنی رو باید رفت، در ِ بستنی رو باید بست ... 

پ.ن چهارم: به قول آوینی شهید: یاد بگیر که در این سیاره رنج، صبورترین انسانها باشی ...

 

/ 1 نظر / 40 بازدید