سلام.

به بهانه سالگرد شهادت مظلومانه «دکتر محمد حسين بهشتي» ...

 

«عاشق» شويد، با عقل نمی شود زندگی کرد. بلکه تنها با «عشق» می شود زندگی کرد.

 

( چقدر زيبا و سنگين. کاش مثل قديم به اين جمله ايمان داشتم)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«زن»

در روياهايم هر شب «زني» را می بينم که طوفان دارد او را با خود می برد. او جيغ می زند، گريه می کند. با دستان خونی اش محکم سيمهای خاردار را گرفته، طوفان هر چيزی را که می بيند به صورت «زن» می کوبد محکم. او جيغ می زند، گريه می کند. ناگهان موهايش در امتداد باد، با جرقه رعد و برق هولناکی آتش می گيرند. او جيغ می زند، گريه می کند. بعد انگار موجی نامرئی همراه طوفان می آيد و «زن» را که در حال جيغ زدن و گريستن است ناگهان بدون آتش گرفتن، خاکستر می کند و به هوا می برد..... و بعد در يک لحظه استخوانهايش که همچنان به سيمهای خاردار چسبيده اند، هر کدام به گوشه ای پرت شده و بعد ذوب می شوند.... بعد با صدای جيغ او از خواب می پرم. می بينم دستهايم را به ميله های آهنی بالای تخت محکم کرده ام. ناخن هايم گوشت دستانم را پاره کرده و در حالی که خونش بر روی صورتم می چکد، با اشکهايم قاتی می شود...... جيغ می زنم و بعد از خواب می پرم. می بينم دستهايم را به ميله های آهنی بالای تخت محکم کرده ام. ناخن هايم گوشت دستانم را پاره کرده و در حالی که خونش بر روی صورتم می چکد، با اشکهايم قاتی می شود...... جيغ می زنم و بعد از خواب می پرم. می بينم دستهايم را به ميله های آهنی بالای تخت محکم کرده ام. ناخن هايم گوشت دستانم را پاره کرده و در حالی که خونش بر روی صورتم می چکد، با اشکهايم قاتی می شود...... جيغ می زنم و بعد از خواب می پرم. می بينم دستهايم را به ميله های آهنی بالای تخت محکم کرده ام. ناخن هايم گوشت دستانم را پاره کرده و در حالی که خونش بر روی صورتم می چکد، با اشکهايم قاتی می شود...... جيغ می زنم و بعد از خواب می پرم. می بينم......

 

 

 

يا حق!

 

 

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
queen of dream

سلام مهربان ... من از شهادت چيزی نمی دانم فقط اين رو حس ميکنم که آدم بايد خيلی بزرگ باشه تا بتونه از جونش بگذره ... موفق باشی

پروانه

برای پر کشيدن شوق پروازم تو هستی/// تويی که با نگاهت در وجودم ريشه کردی/// عشق را با تو تجربه کردم. محبت را در تو يافتم و اميد به زندگی را از تو آموختم. سلام...........

شبستاني ...

يا بانو ! غرقه کردی مرا در حال خود ... چه می گويی ؟!...

الهه ناز

من ايمان دارم اما عشق ندارم....ا فسوس

بي دل

سلام عزيز... نوشته اي آكنده از حزن و غم بود...مي توان محزون بود و شاديهاي عميق بشري فكركرد...

رها

سلام . عصر سه شنبه ات بخير و هميشه يار يارت

baran

هی رفيق گير دادی ها! آره/ در تمام مدت/چون هيچ وقت هيچ کی اينقدر تو دلم جا نداشته! خوب باشی.

پدر(نم نم)

مطلبت فوق العاده بود..همينو می تونم بگم..بوس و بای!

الهه ناز

اگر تنها ترين تنها ها شوم، باز «خدا» هست، او جانشين همه نداشتن هاست.....

zahra

خواب تو خواب شده حتما.ولی خيلی دردناک بود .دلم گرفت .راستی من به همه خوانندگان وبلاگم هديه کوچولويی دادم که اگه بيای به وبلاگم ميبينيش البته چند لحظه صبرکن تا ببينيش.خوشحال ميشم بيای.منتظرتم