«بی تو» («شيرين بانو»ی ۲۴)

سلام (۱۱۴)

«عسلی» مادر چه بگویم امشب؟ اصلا چه کلامی به فکر و زبان می آید؟ چه حرفی؟ چه حسی؟ مثل فرهنگ «شعر و تغزل» ام که انگار در آتش سوزانده باشندش! هیچ کلامی به ذهن این مادر بیچاره نمی رسد «عزیز دل» مادر. انگار چند وقتی است «بی تو»‌ هم شده ام! سراغم می «آیی». هی حرف می «زنی» و صدام می «کنی»‌، «دستهای کوچولوی نازت» را مقابل چشمانم تکان می «دهی»، اما من باز خیره به زنی ام که در آینه نگاهم می کند و با آن «پیشانی سیاهش» دیوانه ام می کند. ای کاش این «بخت» یک چیزی بود که می شد برش داری و بندازیش داخل یک سطل آشغال و همراه با نوار بهداشتی های مصرف شده بیندازیش دور!

خیلی دارم چرند می گم و «تو، تنها کس مادر» مثل همیشه گوش می کنی این خزعبلات و مهمل های عجیب و غریب را! به درک که در این دنیای لعنتی هیچ گوشی برای شنیدن پیدا نشد! «تو» از آن بالا به خاطر من «خودت» را می رسا«نی» این پایین درست توی بغل سرد و بی احساس این نامادر بیچاره و بعد ... نه آخر چه اشکی؟ انگار احساس در مادرت خشکیده باشد! گوشت با من است «شیرین بانو»ی مادر؟ آره خوب معلوم است که هست اینم شد سوال؟ «تو»‌که به «دل» نمی گیری؟ فدایت بشوم می بخشی ام که؟ ...

می بینی «عسل بانو» تمام حرفهام تکراری و زجرآور است. تمام این کلمه کلمه های عجیب غریب که اصلا از جان برنمی آید تا بر جانی بنشیند، گیج و گنگ من شده اند که چرا دارم الکی حرامشان می کنم و نصف شبی نمی روم کپه مرگم را بزارم در انتظار فردایی مثل امروز و دیروز! حتی این مادر، مادر گفتنها هم هیچ نیست جز عادت های همیشگی! همه چیز خسته کننده است. من از همه چیز خسته ام. به خدا خسته ام! با بغض نگاهم نکن! «تو» که نمی خواهی بمیرانیم امشب؟ نمی خواهی که از «تو» هم تنها بشم؟ اینطوری توی چشمهام زل نزن «ناز بانو»ی مادر. «دلم تیکه می شه»! بیا اینجا روی تخت توی بغلم. بگذار «آرامش محض آغوش تو» اندکی آرامم کند تا حداقل راحت بخوابم. گرچه این نامادر بیچاره نه خواب دارد، نه بیداری! «گل مادر» اجازه می دی این آهنگ و گوش کنم و بعد بخوابیم؟

...

به جز « خدا » کسی نیست./

...

/ 15 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
e7en§

بعید نیست… شاید من هم به راز عجیب دوست داشتن پی ببرم…!! من از تبلور شبنم می ایم در سکوت دریا می خوانم سرود ماندن را و در هم می شکنم هبوط آدم را من از واژه ی غریب غربت نگاه آِنای خود را می دزدم و غریبان زمان را به قصد آشنایی با فردا می پذیرم مـــــــــــــمنونم از اینــــکه به ما سر زدین بعد از غیبتی طولانی منتظر حضور تون در وبلاگ هفت قدم تا تو هستم. به امید دیدار!!

مصباح

خوبم تو چطور مطوری؟

درويش ..

واژه ها گاهي حرفي براي گفتن ندارند ..

درويش ..

نا گفته ها را جور ديگر بايد خواند ... بي صدا ..

عماد

چقدر اين صدا آشناست از راديو شنيدم... درسته؟

من

چه باید دید ؟؟چه بايد گفت؟؟؟!!

مامندی

آيا بايد همواره خير و بركت خداوندي را خواستار باشيم ولي در مقابل بلاي وي سر تسليم فرود نياوريم ؟ "‌ ايوب پيامبر " . بت عيار من ؛ خيلي فرق كرده اي ؛‌خيلي

دل شيدا

به هر کلام آشنا سکوت را حواله کن... گاهی حتی از صدای خودمان هم فرار می کنيم ... واينجاست که تبلور شور عشق در....خلاصه خواهد شد!!!!!!!