(۵۲) 

 

گاهی احساس می کنم بايد جمجمه سرمو با يه تبر بشکنم و بعد مغز سرمو با ناخن ريز ريز کنم.................

 

 

/ 34 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

اگه نتيجه ميده پس منظر چی هستی ؟

raha

سلام ..ممنون که اومدي...من اگه جای تو بودم به جای ريز ريز همش مي زدم.........آپم...

حيات خلوت

مگه دل کلمه عجيبی است؟! اره هميت -دل-!! برای مغز بعد حل اين مشکل می شه يه فکری کرد... يا حق

soheila

روح من ... بگذار اکنون درون تو باشم... از چشمان من نگاه کن چيز هايی رو که ساختی ببين... باورت ها تو می شناسم، باور کن! پيشم بيا و هر حسی که داری همينطور صادقانه بگو...

aida

salam vaghean jaeb mishe albate ta hodoodi ham vahashatnaaak!!movafagh bashi bye dear

saboor

و اکنون حريم دل يک ساله شد و در جشن ميلادش منتظر حضور گرم و صميمی شماست،بيا که دلم را غصه هايی است که بی دوست تابشان نمی آورم،پايدار باشی و توانا ،در پناه مهر.

bidel

سلام... يه گل خوشبو در حال شکفتنه... خوب ازش مواظبت کنيم...

پاييـــــزان

سلام...ممنون از برگ پاييزيه زيبايی که هديه کرده بودی...خيلی زيبا نوشته بودی...مرسی...در ضمن...ای کاش ميشد جای ريز ريز کردن ... کمی به قول دوستمون تخليه اش کرد...راه بهتری بود شايد ...نميدونم...در هر حال موفق باشی و شاد هميشه

ابراهیم

سلام- چه احساس خوبی بود احساست را دوست می دارم