دشنه (فی البداهه)

سلام (۹۴) 

دشنه می زند به قلب من!

آن رهیده از سکوت.

دشنه می زند چنان که خون و رگ،

در به در به گوشه هایی از هبوط!

دشنه می زند به قلب من!

آنچنان که گویی از فراز و اوج نیمه های سرد شب،

آن شب سکوت بار خیز تب!

لحظه لحظه باز گیرد این  نفس نفس!

یک/ دو دم، دو بازدم ز من! آن عصاره هراس خواه پر هوس!

دشنه می زند به قلب من!

آن سکوت از قفس رمیده با امید لذت رهایی ام ز درد!

آن «صدا»ی روشن صبور،

آن پر از صلابت آن پر از غرور.

که این همه نیاز را،

که آن همه آرزوی راز را،

از میان این تن مخوف تیره زاد،

به تیغ دشنه اش

ز هم گسست و برکشید...

دشنه می زند به قلب من!

آن همیشه خوب ِ «ماهیار»: «داد»!

که شد «صدای او» شبیه بغض خیس و سرد ِ باد!

آری آری... 

تیغ ِ «فریاد» ...

دشنه می زند به قلب من،

دشنه می زند به قلب و تن ...

که درد را امید رفتن از درون این قفس نبود!

که «قلب» باید این سرای ِ درد را فرو گذارد آه!

که قلب باید از نفس بریده گردد و  زمان کم است،

فقط تا حدود صبحگاه!

بیا!

دشنه زن به قلب من!

دشنه زن به این تن خمور بی خبر!

دشنه می زن این همیشه زخم خورده را ز هم بدر ...

http://www.ashti.nu/maj06/06-05-03a.htm

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان

و پس از آن از آن دل چه باقی خواهد ماند؟ خون از دشنه فرو خواهد چکيد و بهانه ای دیگر خواهد گشت ...

ماری

سلام گاهی اين دشنه ها برای روح و جان لازمه

بيژن

دشنه ها تشنه اند به فرود و قلب تو سيراب ...

?؟ ص د ف ?؟

من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم بي تو اينجا چه غريبانه شبي ميميرم دل من با همه آدمکاني که به دنبال تواند قهر مي گردد و من با خود خود درگيرم دير ساليست که ميخوام از اينجا بروم ولي انگار که با قلب زمين زنجيرم مثل اينست که من با همه هق هق خود روي سجاده احساس تو جان مي گيرم ساعتي گريه و غم هيچ نميخواهد و من در الفباي زمان خسته اين تقديرم

مدیر وبلاگ

سلام از این که جای یه کامنت رو تو کامنت دونیه شما عزیز دل تنگ کردم معذرت میخوام. البته با هدفی که ارسلان محمدی و مراد گلشنی تو وبلاگ جدیدی که به طور تشکیل دادن و دنبال میکنن، میشه گفت که راهی باز میکنن تا شما دعوت بشین به وبلاگ شعر و ادب تا اونا رو تو ارتقای متنی و سطحیه این وبلاگ یاری کنید. یه بسم الله بگو راه بیافت به سمت عاشقی منتظر حرفای بارونی و بیابونیتون هستیم خیس و خشک