حرف!

چایِ سرد

کامهای تلخ از سیگار

شکلات های دارک!

لبخندهای ماسکی!

آرزوهای دورو دراز و

خیالهای ژولیده و ماستیده!

من

عیارِ بی عیار!

تیغ های تازه! دردهای جدیدِ کهنه! هی سرپوش و هی سرپوش! بالاخره یک جایی باید این همه را بالا بیاورم. این همه بغض فرو خورده را... روزگاری نازنین شیرین بانویی بود، اما حالا به جز من و بالشتی 30 ساله، به جز من و تارهای سپید مضاعف شده، به جز من و یه سوم، عمرِ رفته! به جز من های گیج در منی که در آیینه روحم هزارتایی می شوند و دیگر نمیتوانم بشمارمِشان ... گفتم روح! آره همون خسته و درمونده ای رو منظورمه که خیلی زجرش دادم! در روزگاری که مهتابِ خاموشی بودم که جز تاریکی چیزی در من وجود نداشت. آره این شاخه به اون شاخه، دارم می ترکم. خفه شو بزار زِرَمو بزنم شاید یه کمی خالی شدم! خفه شو گفتم... انقدر این من های من دارن داد و بیداد می کنن که صدای خودمو نمیشنوم. نمیزارن حرف بزنم. دِ لامصب می گم خفه شو خفه شو ...

دود میکنم حرفها را، بغض می کنم دردها را و شاید اگر عشق های ماسیده خیابانی و اینترنتی در نسل ما هلول نکرده بود و جسارت گناه در ما شعله نمی کشید، نمیشدیم نسل سوخته! نمیشدیم خاطره های دود شده در کامهای تلخ سیگار و اشکهای نریخته و شعرهای خشکیده در روحهایی که جز وخامت اوضاع، چیز دیگری نمی دیدند! شاید اگر شیرین بانوهای پاک، در قصه هایمان حکم پری دریایی و مریم مقدس را بازی نمی کردند، خودمان می شدیم مصداق باکره های مقدس و پولهایمان حرامِ تماسها و پیامهای آنچنانی و اینچنانی نمیشد...

من چقدر وبلاگ را دوست دارم. نه ترس از نوتیفیکیشن بچه های فامیل را داری، نه انتظار فرند رئوست های شناخته و بی علاقگی نسبت به اکسپت آنها! خودتی و دفتر خاطراتی که سالهاست نه کسی میخواندَش نه کسی هست که نویسنده اش را بشناسد تا از ترس دانستن حرفهای همیشه نگفته ات در طول این زندگی لعنتی ... ای لعنت به این طول زندگی که باعث شد عرضش را فراموش کنم!

آقا اصلا من غلط کردم، چیز زیادی خوردم، چرا نمی شکنه این بغض داره خفم می کنه پدر سگ! چرا نمیشکنه؟ اصلا ما مالِ هم نبودیم. چرا خودمان را به هم قالب کردیم تا حالا مغلوب باشیم؟ ای کاش زمان را میشد برگرداند، ای کاش این لامصب را میشد یه کاریش کرد وقتی که دیگر خدا هم فراموشمان کرده و غرق در تاریکیِ شبهای بی مهتاب شده ایم. گاهی باید حرف را زد. هرچند تلخ اما بی مهابا باید فقط گفت. بیا نقطه سر خط زندگیمان بگذاریم. آقا شما راه خودت، ما هم راه خودمان. منظورم از ما، من و این بلاگ بدبختِ بی صاحاب است. می خوام برگردم به خانه پدری، به همان سالها که من وخواهر کنار هم بودیم و ترس از رخوت شب ها جانم را می کاهید و لابه لای دفترهای شعرم وول می خوردم و با کلی عشق تا ساعت 2 شب، رادیو پیام گوش میدادم و الهام می گرفتم برای شعرهام. می خوام برگردم به خانه پدری به همان سالها که مادر ا سکته کرد (از رنجِ من شاید) و من ناخنهای بلندم را در اوج نوجوانی با غیض کوتاه می کردم و به خودم فحش می دادم که چرا بلندشان کردم تا مادر از غصه سکته کند. یا چرا بی چادر رفتم بیرون تا بابا ببیند و رنج سالهای زندان شاه را برباد رفته ببیند. دلم می خواد برگردم به خانه پدری. همانجا که شب نشده باید به خانه برمیگشتم و دوست نداشتم اما مجبور بودم برگردم. دلم آن اجبارها را میخواهد. دلم میخواد برگردم به خانه پدری همانجا که منبع آرامش نبود برام تو سالهای نوجونی اما الان می فهمم که آرامش آن سالهای یعنی چه. می خوام برگردم به خانه پدری همانجایی که پدر پس از ساعتها گچِ کلاس خوردن بر می گشت و با کیفِ سنگینش یک دنیا محبت و شادی و امنیت به خانه می آورد. همانجا که مادر بی دریغ برایمان می پُخت و می پُخت و سرِ سجاده اش هر شب و هر روز دعایمان می کرد. همانجا که مثلا رگ دستم را بریدم و بین دو نمازش نشانش دادم تا مثلا غصه بخورد و نگرانم باشد تا مثلا جلب توجه کرده باشم ... به جای بریدگی نگاه می کنم و دلم میخواهد با دندانم بِکَنَمَش ...

ای خدا من چقدر آغوش بی دغدغه مرگ را طلب می کنم. من چقدر آغوش بی دغدغه مرگ را طلب می کنم. حالا که دارم اشکهام را با دامن قرمزم پاک می کنم و به لکه های خیسش نگاه می کنم و به این همه تنهایی ... مثلا پوزخند ... نه نمی زنم!

شیرین بانو بانو بانو کوچکِ بی منتِ من! کاش می توانستم آرزو کنمَت اما چه سود که مادر خوبی نخواهم بود. بگذار بالش تنهاییهام را بغل کنم و سعی کنم بخوابم ...

بگذار بخوابم بانو تا به تو فکر نکنم! بگذار بخوابم تا دیگر زر زر نکنم و این روحِ بیچاره را این همه عذاب ندهم.

/ 2 نظر / 8 بازدید
ساجده

...