بت عیار!

 سلام (۱۲۸)

«مهتاب خاموش» پیوند خورد در یکی از آن روزهای عجیب و غریب خاکسترینه به بت عیار، به بتی که عیار شد. بتی که جز عیاری های شبانه روزش، لحظه لحظه های پریشان را با حافظ و شعرخوانی شب های شعر کوچکش که میهمانی جز «شیرین بانو» نداشت، سپری کرد. بتی که جز عیار بودن، تنها عیار بودن را داشت! بتی که لحظه لحظه با تبر اشعار مستیانه، خود را می شکست و انگار افکار مالیخولیای ای، درون مشوش او را دستمالی می کرد و روح سرکش اش را رخصتی می بخشید برای شاید، شاید جبران روزهای از دست رفته و دقیقه های حرام شده! بت عیار فرصتی بود تا مهتابی خاموش را غبار روبی کند و با عطر عود و اسپند، فضای «دل»اش را معطر سازد. بت عیار فرصتی بود تا این مهتاب خاموش را تلالویی جاودان بخشد و انگاره های دوشیزگی را بر تارک روح محنت کشیده اش، لطافتی حقیقی سازد و آرامشی بخشد اش که از حقیقت های فطرت جویانه، آرامش بخش تر است آنچنان که دمادم در دل تکرار کند آن روح بخش جان نواز را که: هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین.
ای «عیار بی عیار»، «شیرین بانو»ی پاکت را در آغوش گیر و بفشار. «شیرین بانو»ی پاکت را ببوس به عظمت لطافت باکرگی روح مقدس. «شیرین بانو»ی شیرین ات را در آغوش پاک خود پرورش ده آنچنان که «مریم»، «مسیح» را. آنچنان که عیاران بتان را ... آه ای عیار بی عیار، اگر این پتیارگان «عشق» را و «ایمان» را بی عیاری می دانند، پس باش بی عیار تا ابد.

این روزها، دائم خواب ابلیس می بینم! آن قدر که دیگر از او نمی ترسم! آخری اش همین دیشب بود که دیدم در بیابانی گیر افتاده ام که می گفتند مال ابلیس است و راه فراری از آن نیست! هزاران نفر در کثافت دست و پا می زدند و تنها کسی که از آن هزاران سعی می کرد از آن خراب شده فرار کند من بودم! و ابلیس که میان زمین و آسمان نشسته بود! و تمام هواسش به من بود که نتوانم بروم. و منی که بارها و بارها از آن کوه و صخره های لعنتی که تنها را فرار بود بالا می رفتم و دوباره به پایین برم می گرداند! آخرش هم به آنجا رسید که بالاخره رفتم بیرون اما هی صدایش می کردم و او سریع می آمد کنارم! 

خدایا نفسم از این ابلیسهای در خواب و بیداری آمده و نیامده بند آمده! جانم از این لعنتی عجیب و غریب بر لب آمده! آرامشی عطا کن بر این روح رنجور. مرحمتی عطا کن بر این سراپا تقصیر محجور. خدایا «خودت» عطایم کن از آنچه بهترین دانی برمن. خودت عطایم کن از آنچه برترین داری بر من. رخصتی عطایم کن... هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین... هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین ...

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

0000سلام گلم صبح بخیر وب بسیار زیبا و دلنشینی داری...واقعا بهت تبریک می گم راستی آبجی سحر هم آپ کرده اگه دوست داشتی یه سر بزن و ما رو از نظراتت بی خبر نزار...خوش باشی گل من000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000

راد

به پیوندهای وبلاگ حلقه سه شنبه خوش آمدی

آرزو

بت عیار عزیزم .. از وقتی دل نوشت های شب نشینم خراب شده و نمی تونم به مدیریتش بروم ..شوق نوشتن نبود ... حالا که در پابه پای ماه هستم و منتظرت ... دوست دارم که به بهار بیندیشی ..که بهار از نور است و طراوت ...بی هیچ ابلیسی ... بهار یعنی اینکه می توانی نو کنی خود را ...از شر هرچه آزارت می دهد ... شاد باشی دوستم ..[گل]

راد

معلومه تو بیداری زورش به تو نمی رسه می یاد تو خواب اذیتت کنه مو اظب خودت باش شاد باشی

ماری

آهو از كجا فهميد بايد از تو يارى خواست؟ از پناه تو بايد سايه اى بهارى خواست؟ آهو از كجا فهميد با تو مى شود آرام؟ با نگاه تو آهو پيش پاى تو شد رام تو به مهربان بودن شهره در زمين بودى مهربان فراوان بود مهربان ترين بودى مى دهى نجات از مرگ آهوى فرارى را مى كنى جدا از او ترس و بيقرارى را ----------------------- سلام احتمالا اين آخرين باره كه امسال ميام به وبلاگا سر مي زنم . سال خوب و خوشي رو براتون آرزو دارم . تا اومدني دوباره : خدانگهدار